تبليغاتX
...
یه گاز از سیب سرخ و آبدار دوستی
                                                بسم الله الرحمن الرحيم

سلام

آخرین سلام وبلاگی من

من همیشه دنبال تجربه کردنم.

یه روز با دنیای وبلاگ آشنا شدم و با بر و بچه های اینترنتی دوست شدم و باهاشون ارتباط مجازی برقرار کردم.یکی از رفقا به اسم زهرا دوست بچه ها یه روز بهم ایمیل زد و گفت این وبلاگو برای من درست کرده و با این کارش منو غافل گیر کرد.

وبلاگ نویسی رو هم تجربه کردم.خوب و لذت بخش بود.

شما دوستان مجازی خودم رو فراموش نمی کنم و خاطراتتون همیشه در وبم و در ذهنم باقی خواهد ماند

یه عالمه دوست و خاطره ، یادگاری های من از این وبلاگه.اینجا پا برجا می مونه.خودمم گاهی بهش سر می زنم و البته به شما دوستای نازنین

امیدوارم تو این مدت که با هم بودیم براتون دوست خوبی بوده باشم

خدا رو چه دیدی شاید یه روزی روزگاری دوباره اومدم سراغ این زبون بسته

از لحظه های خداحافظی چندان خوشم نمیاد اما چه کنم که گاهی اوقات ناچار می شم خودمو برای یه خداحافظی اساسی آماده کنم

از یه طرف دلم نمی خواد با اشک و غم و غصه و ناراحتی باهاتون خداحافظی کنم از طرف دیگه هم نمی خوام با حالت سرد و خشک و بی احساس بگم خداحافظ و والسلام
اما بازی با الفاظو خوب بلد نیستم.پس لطفا از مقدمه چینی و قربون صدقه های قبل از خداحافظی معافم کنید

خدا حافظ همیییییییییییییییییییین حالا

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت   توسط زهرا  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

یاد یه پیشنهاد جالب از جانب آقای حسنی در برنامه ی(من خوبم تو خوبی؟) افتادم تصمیم گرفتم به شما هم بگم. اگه این برنامه رو دیدین که براتون یه یاد آوری میشه اگر هم ندیدین می گم تا بدونید.
ایشون پیشنهاد دادن که (خطبه ی غرا) رو در نهج البلاغه پیدا کنیم و مطالعه کنیم.با این کار نگاهمون نسبت به انسان و انسانیت تقویت میشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت   توسط زهرا  | 

سلام

الان چندان حال خوشی ندارم  یه حالت گیجی بهم دست داده مشکل روحیه !

بی خیال

 برم سراغ موضوعی که قرار بود راجع بهش بنویسم.راجع به آزاده جون 

  

 

 

به طرفداران آزاده نامداری وعده داده بودم که روزی درباره ی او خواهم نوشت و امروز به وعدم وفا کردم

البته به جز اون درباره ی سحر رضوی مجری برنامه دخترونه هم یه چیزایی نوشتم

 

آزاده نامداری 10 آذر 1363 در کرمانشاه به دنیا آمد فرزند اول خانواده است و یک خواهر کوچکتر از خودش دارد دانشجوی سال آخر رشته ی مدیریت صنعتی دانشگاه شهید بهشتی تهران است.آغاز کار او در صدا وسیما مربوط به صدا وسیمای مرکز کرمانشاه است.خط مستقیم . آیین زندگی . مجله تصویری فجر.از دیگر برنامه هایی است که او اجرا کرده یکی از دوستان او سحر رضوی است که با آزاده در تازه ها همکاری می کند. سحر رضوی متولد دی ماه 1359 و دانش آموخته ی مقطع کارشناسی در رشته ی علوم ارتباطات اجتماعی است.از سال 1380 از طریق نیم رخ کار خود را آغاز کرد و برنامه های عصرانه و سیمای نوجوان جز، اولین کارهای او بودند برنامه ی نیم رخ و نفر بعدی را هم اجرا کرد.به مدت سه سال هم روزجهانی کودک برنامه داشته است. حالا او مجری دخترانه و همچنین تهیه کننده ی برنامه ی تازه ها است. مجری برنامه تازه ها ابتدا به مدت حدودا یک ماه نیلوفر امینی فر بود و بعد از او آزاده نامداری مسئولیت اجرای این برنامه را بر عهده گرفت.

 

آزاده می گه :

مخاطبان سیمای خانواده تقریبا از هم سن و سالان ما بزرگترند و گروه سنی جوان و نوجوان به راحتی جذب برنامه نمی شدند به خاطر همین تلاش کردیم تا نوع اجرای ما با مجریان دیگر که آنجا بودند متفاوت باشد.نمی خواستیم دنباله رو دیگران باشیم تا این که بعد از مدتی با واکنش های متفاوتی رو به رو شدیم عده ای تماس می گرفتند که چرا تند صحبت می کنید ما متوجه نمی شویم در مقابل واکنش های مثبت هم خیلی زیاد بود .در نمایشگاه کتاب با افراد زیادی مواجه شدم که می گفتند برای ما جالب است که شما اینقدر تند کلمات را پشت سر هم بیان می کنید و هنگام برنامه شما هیچ کار دیگری انجام نمی دهیم

 

اجرا درباره چه چیزی به تو دروغ گفت؟

فکر می کردم اگر روزی مجری شوم خیلی راحت تر با مردم ارتباط برقرار می کنم اما پس از ورود به آن متوجه شدم که جز ساعت هایی که روی آنتن هستم در محیط بیرون به دلیل اتفاقات حاشیه ای که رخ می دهد این ارتباط کمتر هم میشود

 

پرسیده می شه که تلخی اجرا چیه و آزاده جواب می ده که :

حاشیه های دور و بر. کسی که کار اجرا را به عهده دارد به چشم می آید و دیده میشود و ناخود آگاه حاشیه هایی برایش پیش می آید که خیلی سخت و تلخ است زیرا اطرافیان همانهایی که از آنها توقع نداری ممکن است خیلی چشم دیدنت را نداشته باشند و آنطور که ابراز میکنند به تو علاقه مند نباشند کسی که در این وادی گام می نهد باید خود را آماده کند زیرا عده ی زیادی از افرادی که به نظر دوست می آیند بعد ها به اشکال مختلف او را اذیت خواهند کرد

 

در پاسخ به این سوال که چقدر معنای نامت را درک کردی می گه :

آزاده معنای عمیقی دارد یعنی کسی که دارای ویژگی های بزرگی است عمیق به دنیا می نگرد و فکر می کند صلح طلب است و دیگران را دوست دارد ومی خواهد به اهداف والایی دست یابد فردی است که به جز خودش به تمام دور و برش می اندیشد شاید در اطراف ما افراد زیادی به این نام وجود داشته باشند که هنوز خودشان را پیدا نکرده و معنای عمیق نامشان را درک نکرده باشند اما امیدوارم من این گونه نبوده باشم

                       

                                             منبع روزنامه جام جم

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت   توسط زهرا  | 

گوینده های خوب به نظرمن

 

از بین آقایون مجری فرزاد حسنی با سواده و اطلاعات عمومی فراوونی داره و نوع گویندگیشم به دل همه جور گروه سنی میشینه اجراش با شور و نشاط جوونا سازگاره و به خصوص در اجرای تلوزیونی خیلی موفقه و محتوای صحبتاش توی برنامه هایی مثله کوله پشتی و فوق العاده تا حالا به دل پیر و جوون نیشسته البته خیلی وقتا برخی از روی حسادت حرفای نامربوط زیاد می زنن

 

از بین آقایون فرزاد جمشیدی هم خوبه به خصوص صبحای ماه رمضون یه برنامه داشت که عالیییییی بود

 

سودابه آقاجانیان گوینده برنامه ی امروز تهران که معمولا هشت شب از شبکه تهران پخش می شه گوینده ی ماهریه و اطلاعات زیاد و فن بیان خوبی داره . انصافا خوب اجرا میکنه .او شغل های متفاوتی را تجربه کرده مثل معاونت امور بانوان در وزارت ارشاد,معاونت حوزه ریاست بنیاد فارابی,مدیر روابط عمومی پنج سیما,تهیه کنندگی,بازیگری سینما و تلوزیون و از جمله فیلم هایی که کار کرده  چشمان سياه , فردا روز ديگري است , كوچه و موزه ,جاي امن , بر بال فرشتگان , لبه تيغ

 

مجری باید مطلع و به روز باشه تا بتونه هم ارتباط درستی برقرار کنه و هم اطلاعات خوبی به مخاطبان ارائه بده  سودابه آقاجانین و فرزاد حسنی اگر هم یه وقتی توی صحبتاشون یه کوچولو گیر کردن تپق قابل توجهی نبوده .مضمون حرفاشونم اکثرا مفید و مهم بوده

 

آزاده آل ایوب مجری گروه کودک شبکه تهران هم مجریه خوبیه و به همین دلیل هم اواخر سال هشتاد و پنج از مدیر شبکه تهران هدیه دریافت کرد اون توی شبکه ی جام جم برای نوجوون ها برنامه ای رو اجرا کرد که لحنش با برنامه کودک فرق میکرد و توی اون برنامه جدی بود این نشون می ده حالت بچه گانه ای که گاهی اوقات به خودش میگیره به خاطر جو برنامه کودکه که روی مجری برنامه هم تاثیر میزاره

 

 

معمولا بازیگرا و مجریا یه تاریخ مصرفی دارن و بعد از یه مدت به تکرار می افتن.ولی هستن کسانی که بعد از چندین سال فعالیت تو این حرفه ها می تونن جذابیت خودشون رو حفظ کنن و طرفدارانشونو از دست ندن

 

آزاده نامداری و ژیلا صادقی هم مجری های خوش بیانی هستند ولی راه طولانی را در پیش دارند.ژیلا صادقی درباره ويژگي‌هاي يك گوينده مي‌‌گويد: در حرفه گويندگي ابتدا بايد عشق و علاقه خود را نشان داد. يعني بايد عاشق كاري باشي كه انجام مي‌‌دهي، بايد با مخاطب ارتباط تنگاتنگ برقرار كني. گوينده نبايد رفع تكليف كند گوينده خوب گوينده‌اي است كه هم شنوايي خوبي داشته و هم داراي اعتماد به نفس فراوان و تمركز زياد باشد...

 

خانم مینا هاشمی مجری برنامه نوجوان شبکه اول در این حرفه با تجربه به حساب میاد چون حدود بیست ساله که در گروه کودک و نوجوان به گویندگی مشغوله رشته ی تحصیلی خانم هاشمی خبرنگاریه , او در شانزده سالگی تست گویندگی داد و پذیرفته شد و حالا سی و هفت ساله است

 

شما هم اگر از طرفدارای برنامه های رادیو و تلوزیون هستین نظرتون رو راجع به گویندگانی که من نام بردم و یا گویندگانی که خودتون بهشون علاقه مندین بگین و نقطه ی قوتشون رو هم مشخص کنین 

 

 

دفه ی بعدی هم می خوام درباره ی نومداری بنویسم(چه گیری دادما)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت   توسط زهرا  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

ان شالله که از پست قبلی خوشتون اومده و براتون مفید واقع شده باشه

امروز یکی از روزهای زیبا و پر برکت رجبه. من که از این ماه تا امروز خوب استفاده نکردم

     

 اول مرداد تولد آقای فرضیایی بود که من اگر چه با تاخیر اما از صمیم قلبم بهشون تبریک می گم و از

خدای بزرگ می خوام که ایشون رو به حاجاتشون برسونه   

 

توی هفته ی بعد باید حدود ده تا فیلمو ببینم

 می خوام با علم و آگاهی توی مسیر هدفم قدم بردارم

و البته قبل از اینکه بخوام قدمی بردارم همه چیو سپردم دست خدا

 

خانم آزاده آل ایوب یا همون خاله نرگس بچه ها مشرف شدن به مدینه و مکه

خوش به سعادتشون 

این هم یه عکس که خودم درستش کردم

 

و اما دو تا سوال

بهترین فیلمی که تا حالا دیدین چه فیلمی بوده ؟

چه فیلم هایی رو تازگیها دیدین که خوشتون اومده؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت   توسط زهرا  | 

*بسم الله الذی ربی و ربک

بسم الله النور

ارحم الراحمین

غیاث المستغیثین و حبیب قلوب الصادقین *

* (به نام خدایی که پروردگار من و پروردگار توست٬

به نام خداوند نور٫

مهربانترین مهربانان٫

فریادرس بیچارگان و دوست دل های راستگویان) *

 

 

اول به نام او که هدایت گر دل ها ست  

دوم رسیدن ماه رجب و تولد امام محمد باقر(ع) رو به همتون تبریک میگم ان شالله بتونیم از برکات این ماه خیلی خوب استفاده کنیم و قدر روزای خیلی خیلی ارزشمندی رو که در پیش داریمو بدونیم

 

و سلام 

 

امروز دوباره طومار نوشتم این پستم دست هر چی طوماره از پشت بسته

 

اگه با حوصله تا آخرشو بخونی جایزه داری

 

جایزه هم یه عالمه ی دعای خیر و آرزوهای خوبه برای تو

 

دست کم نگیر جایزه ی با ارزشیه

 

و اما ...  

 

اینبار همونطور که بهتون وعده داده بودم می خوام دو تا مصاحبه ی خوندنی و جالب از خانم آرین که پارسال به برنامه ی کوله پشتی اومده بود بنویسم ایشون پارسال توی اون برنامه کلی غوغا به پا کردن و به قول آقای حسنی طوفان به پا کرده بودن البته خانم آرین میگفتن که :

 

 فلله عزة جمیعا همه ی طوفان ها رو خدا به پا میکنه عزت مال خداست

 

تاثیر اتفاقای خوبی که آدمو به یاد خدا   میندازه باید تداوم داشته باشه نه اینکه تا چند روز تحت تاثیر قرار بگیریم و جو زده باشیم بعدش همه چی فراموش بشه و ما هم دوباره همون آدم قبلی بشیم

 

فکر کردم بعد از گذشت یک سال از حضورش در تلوزیون بهتره باز هم یادی ازش کنم

 

من از ته قلبم بهش علاقه مندم خیلی دوستش دارم

 

منابع این مصاحبه ها رو هم خدمتتون عرض کنم :

 

اولین مصاحبه مال کیهان و دومین مصاحبه مال جام جم هست

 

مصاحبه ی اولی : کیهان

دقايقي با بانويي كه قرآن را رمز تجديد حياتش مي داند

فرصت حركت لاك پشتي را نداريم خدا با تمام وجود ما را صدا مي كند

شايد آنچه كه بيش از هر چيز سهيلا آرين را در دل ايراني ها برد، صداقت در گفتارش بود،

بانويي كه قرآن را به مثابه يك عضو حياتي بدن خويش در كنارش حس و لمس مي كند. آيات

قرآن را آيات زندگي مي داند و ساعات عمر را تنها به حضور يگانه كتاب زندگي و سعادت بشر،

با بركت مي خواند. در تحويل نگاه تازه متولد شده اين بانوي متحول شده كه خود پناه به خدا و

قرآن را رمز اين صعود زيبا مي داند، نگاه جالبي موج مي زند و آن اين است كه؛ براي حضور در

بيكران معنويت و بيداري قلب بايد برخاست؛ فرصت حركت هاي لاك پشتي گذشته است و بايد

انقلابي حركت كرد... اين نداي زني است كه اسلام، حجاب و پايبندي به دين پيامبر اعظم (ص)

را با معرفت برگزيده است. اميد است متوليان و مسئولان فرهنگي تبليغي ما نيز اين شتاب در

بيداري قلب ها را درك كنند كه اگر امروز ما براي نسل هاي انقلاب حركتي نكنيم، دشمن فردا

را برايمان خيلي دير مي كند...

سرويس فرهنگ و معارف

خانم سهيلا آرين از كودكي به آمريكا رفته، آنجا تحصيل و همانجا ازدواج كرده است. خودش

مي گويد هميشه متمول بوده اند و در زندگي اش چيزي كم نداشته است. يك روز كه براي

ورزش در پايين تپه اي كه منزلش در آن قرار گرفته بود مي رفته، نوار موسيقي هر روزه اش

را برمي دارد تا در حين پياده روي گوش كند.

نوار مذهبي با نوار موسيقي اشتباه شده بوده است. آيه اي از قرآن به گوش او مي رسد و...

و اين ابتداي تحول شگرف در او بود. او اكنون در ايران است و بي قرار آموختن و دانستن و

رسيدن. برنامه تلويزيوني كوله پشتي براي نخستين بار وي را به مردم معرفي كرد و گرايش

او به معنويت، در سرزميني كه اين نوع نگرش مجال كمتري براي ظهور دارد، مورد توجه جدي

مردم قرار گرفت.

همراه همسرش به سازمان تبليغات اسلامي آمده بود. يك جلد كلام الله مجيد در دست داشت

و آياتش ورد زبانش بود. وقتي از نهج البلاغه مي گفت، مي شد رعشه شوق را در تمام

جوارحش احساس كرد و انسان بي اختيار ياد كلام مولا در خطبه همام مي افتاد كه: «هكذا

تصنع المواعظ البالغه باهلها»، حكمت هاي راستين با اهلش اينگونه مي كنند...

& از حضورتان در تلويزيون و تاثير آن برنامه بر مردم بگوييد.

¤ اعوذ بالله من الشيطان الرجيم. بسم الله الرحمن الرحيم. الحمدلله الذي هدانا لهذا و ما كنا

لنهتدي لولا ان هدانا الله. اگر در برنامه تلزيويوني «كوله پشتي» جرقه اي به وجود آمد،

خواست خدا بود در آن شب عزيز كه ميلاد حضرت فاطمه سلام الله عليها بود. من چيزي ندارم.

خيلي فقيرم. كوچك تر از آنم كه بتوانم چيزي پيشنهاد بدهم كه باعث حركت ديگران بشوم.

ولي من بعد از صحبت هايم در تلويزيون فقط به يك نتيجه رسيدم و آن اين بود كه متاسفانه

آنقدر قرآن در خانه هاي ما غريبه است و آنقدر ما با آن ناآشناييم كه وقتي كسي پيدا مي

شود كه كلام خدا را براي ديگران بيان مي كند باعث مي شود چيز جديدي تلقي بشود. من آن

شب حرفي از خودم نزدم چون مي دانستم «كل من عليها فان و يبقي وجه ربك ذوالجلال و

الاكرام»، خداوند در سوره الرحمن فرموده اند همه چيز فناپذير است. من از خودم «منيتي»

ندارم. من همه چيز را با آيات قرآن جواب دادم. اگر حرفي دنيايي زده بودم هيچ وقت اين طور

تاثير نمي گذاشت. خداوند مرا وسيله قرار داد كه ما با قرآن، اين كتابي كه كاتالوگ زندگي

ست بيشتر آشنا شويم.

من دنيا را به يك «كوچه دلربا» تشبيه مي كنم و براي اينكه ازاين كوچه دلربا به سلامت به

آخر كار در روز قيامت برسيم بايد قرآن در دل و جان و پوست و گوشت ما رفته و غريب نباشد.

حرف هاي من به دل نشست چون فطرتي توحيدي در وجود همه ماهاست.

& كمي هم درباره جامعه فعلي آمريكا و وضعيت مذهبي مردم در اين جامعه بگوييد.

¤ زندگي من در آمريكا در وادي ديگري بود. من د رآن محيط رشد پيدا كردم. در آنجا خداپرستي

و توحيد محور زندگي نيست. در آنجا اومانيسم بيشتر محور است. حالا يك ضرب المثل من به

شما بگويمmyself and i me همه چيز دور محور خود انسان ميگردد؛ خانمي خيلي به راحتي

مي تواند به خودش اجازه بدهد كه بعد از 66 سال زندگي چون ديگر از زندگي كردن با

شوهرش لذتي نمي برد مثلاًبا او fun ندارد و به وي خوش نمي گذرد، خيلي راحت بيان بكند

كه من از عشق با شوهرم بيرون آمدم، يعني ديگر عاشقش نيستم. و اين برايش ملاكي مي

شود براي طلب طلاق و خيلي راحت طلاقش را هم مي گيرد. حالا فرزند 17 ساله يا 30 ساله

هم داشته باشد برايش هيچ مشكلي نيست. خداوند در قرآن مي فرمايند كه در مكان پاك گياه

پاك و طيب رشد مي كند، اگر مكانش پاك نباشد نمي تواند رشد بكند. در چنين جامعه اي

انسان از دوران بچگي تحت فشارهاي جامعه است كه ارزش هاي توحيدي را نشناسد و به

جاي آن انسان محور باشد. البته در آمريكا، هستند ايراني ها و آمريكايي هايي هم كه

مشكلي ندارند با اينكه در آن وادي بوده اند و بزرگ شده اند، ولي متاسفانه خيلي اندك اند. با

اين حال الحمدلله اين افراد ]مصداق [ «ثم استقاموا...» هستند.

 

& به نظر شما آيا مي توان در جامعه اي كه محورش اومانيسم است به گرايش هاي معنوي

عميق و گسترده اميدوار بود؟

¤ والله اعلم. نمي دانم. مطمئناً اين اميدواري هست. بايد يادمان باشد دوره ما دوره آخرالزمان

است. الله يهدي من يشاءالي صراط مستقيم. من چيزي از خودم نداشتم كه اين ندا را بشنوم.

مطمئنم هر روز خداوند مناديان را مي فرستد كه به سويش دعوت بكنند. اين هدايت قطعاً مي

تواند از اين بيشتر هم باشد، چون براي خداوند كه كاري ندارد. «كن فيكن.» دلش بخواهد تمام

جامعه را هدايت مي كند وليكن اين ضد خواست خداست، چون دنيا دارالامتحان است، به يك

سالن بزرگ مي ماند كه ما را آورده اند و بر روي يك صندلي تكنفره نشانده اند، يك كتاب هم به

دستمان داده اند، يك معلم هم به نام حضرت محمد صلي الله عليه و آله برايمان تعيين كرده

اند. معلوم هم نيست چقدر وقت و اجازه داريم بر روي اين صندلي ها در اين سالن بنشينيم. به

ما گفته اند در اين سالن اجازه داريد بنشينيد و اين كتاب را بخوانيد. ما به جاي اينكه مشغول

مطالعه بشويم، كتاب بخوانيم، در آن تدبر و تعقل بكنيم (افلا تعقلون؟) متأسفانه فقط فكرمان

به اين است كه «صندلي» اين رنگي مال من است...، ديوار اينجا نم دارد...، ديوار آنجا صاف

است... سالن چقدر بزرگ است!...» با اين فكرها دوره امتحان هم تمام مي شود و به ما

درحالي كه دست خالي هستيم مي گويند پاشو!

& خانم آرين! علاقمندي هاي شما قبل از اينكه اين تحول در شما صورت بگيرد شايد براي

بعضي ها جالب باشد. آيا واقعاً از كودكي تان تا سن تحول دغدغه هاي مذهبي نداشتيد آيا

فقط مسايل روزمره زندگي را دنبال مي كرديد؟ يا اينكه از اول اين گرايش در شما وجود

داشت؟

¤ يادم مي آيد كه 12-13سالم بود يك بار در مجلسي كتاب خدا باز شد و شديداً احساس

نزديكي كردم. ولي اين امكان برايم فراهم نبود كه اين طور پرورش پيدا كنم يا بفهمم چرا

احساس نزديكي كردم.

درد جهل خيلي دردناك است؛ «درد ندانستن كه نمي دانم.» من در سن 16 سالگي سال دوم

دانشگاه را گذرانده بودم. 18 ساله شده بودم كه ليسانس گرفتم. در تمام زندگيم دويدم براي

برتري دنيايي؛ براي رسيدن به هيچ. دلم از اين مي سوزد كه براي اينكه ربم و پروردگارم را

پيدا كنم هيچ ندويدم. از پيامبر حديثي داريم كسي كه در جواني به خدا روبياورد آينده اش

گارانتي شده است. خوب اين حديث هيچ وقت شامل حال من نمي شود. من چيزي نداشتم

به غير از همين نماز كه معني اش را هم نمي فهميدم، ولي تنها باند اتصال من با خدا همين

بود. دلم مي سوزد كه دوران بارداريم قرآن بلد نبودم تا براي بچه هايم بخوانم.

& گويا قرآن هميشه همراهتان است. اين يك توفيق است كه شما در اولين آشنايي جدي تان

با اين مسير، با متون اصلي اسلام آشنا شديد. برايمان بفرماييد با چه متوني مأنوس هستيد؟

¤ روزي كه فهميدم هيچ ندارم يك دفتر و يك قلم نو (برايم خيلي مهم بود كه نو باشد) خريدم و

رفتم پارك نياوران و شروع كردم با خداوند صحبت كردن. حس مي كردم كه همه چيز بايد ثبت

شده باشد. همه چيز بايد نوشته شده باشد. به خدا نوشتم: «آمدي همه چيز مرا از من

گرفتي، زندگي مرا تكان دادي، همه چيزم شكست، من مردم، حالا مرا زنده كن، روش زندگي

را به من ياد بده.» هيچ وقت يادم نمي رود چقدر سريع نوشتم. فارسي من در سطح پايين بود.

اصلا توان كتاب خواندن نداشتم. يعني يادم مي آيد اولين كتاب ايراني كه قبل از اين موضوع

دستم گرفتم يك پاراگراف 5-4 خطي بود، 5 دفعه آن را خواندم تا بتوانم درك كنم، تا اينكه

خداوند نهج البلاغه را در دامن من گذاشت و مرا دگرگون كرد.

& اولين كتاب بود

¤ بله اولين كتاب.

& اين كتاب چگونه به دستتان رسيد؟

¤ اتقواالله يعلمكم الله. من اصلا نه كسي را در ايران داشتم نه احساس نزديكي به كسي

مي كردم. نه كسي را داشتم كه اين راه را رفته باشد كه از او سؤال بكنم. از ايران هم بيزار

بودم، قرار بود ما بياييم ايران كه فقط به همسرم ثابت كنم اينجا جاي ما نيست، برگرديم.

بنابراين در حال خوبي نبودم. همه چيز غريب بود. زبانم شده بود فارسي. مثلا «پوند» شده بود

كيلوگرم، «مايل» شده بود كيلومتر.

يك روز يكي از دوستان من به من زنگ زد و گفت: من يك جا رفتم كه ايشان فقط از عشق

حرف مي زد، جاي تو را آنجا خالي ديدم، بيا بريم به اين كلاس ها. گفتم: كجاست؟ گفت:

حسينيه ارشاد. من هيچ شناختي از اين كلاس ها نداشتم، همين طوري رفتم. اولين بار آنجا

نهج البلاغه به من معرفي شد. من نمي دانستم كه اصلا كتاب نهج البلاغه چي هست. همه

علل و اسباب را خداوند خودش پيش پاي انسان مي گذارد. اين اولين استاد من مادر يك شهيد

بود. انگار كه خدا گفت تو خواستي من هم در اختيارت گذاشتم...

هر وقت ياد گذشته ام مي افتم اين جمله قرآن به ذهنم مي آيد كه «ساءت مصيرا.»

& با قرآن كي آشنا شديد؟

¤ وقتي نهج البلاغه تمام شد. من وقتي نهج البلاغه را مي خواندم با تمام وجود به من تزريق

مي شد. فارسي من خيلي ضعيف بود. كلام مولا خيلي تدبر مي خواهد. خيلي قوي است.

خيلي تفكر مي خواهد تا آن را درك كنيد كه چه فرموده اند. ولي من مي خواندم و با ماژيك

زرد قسمت هايي را برجسته مي كردم. چون فكر مي كردم ديگر از اين جمله قشنگ تر وجود

ندارد. مي آمدم سطر پايين آن را هم مشخص و برجسته مي كردم. تمام كتاب من زرد شده

بود، چون همه اش شيرين بود. نامه امام علي عليه السلام به پسرشان امام حسن عليه

السلام همه اش درس بود براي من. حكمت ها هم همينطور بود و حس مي كردم كه تمام

وجودم را گرفته است. خيلي برايم شيرين بود. دقيقاً وقتي نهج البلاغه تمام شد قرآن به من

معرفي شد. (با لبخند مي گويد:) فقط خدا.

&در كشور ما افراد از سنين پايين آموزش هاي معارف اسلامي مي بينند. براي شناخت نهج

البلاغه و قرآن، هزينه و برنامه ريزي مي شود. ويژگي و اهميت كار شما در اين است كه بدون

هيچ پيش زمينه و آموزش هاي قبلي به چنين دريافتي رسيده ايد. اين ويژگي از كجا حاصل

شد و دليلش چه بوده است؟

¤ يكي از كارهايي كه خيلي دقت داشتم اين بود كه هيچ كس ديگر را به اين رابطه زيبا راه

ندهم. وقتي حجاب را انتخاب كردم خيلي براي من سخت بود. اسماعيلم را ذبح كردم. در

آمريكا وقتي اولين بار با حجاب شدم، همسرم از من دليل كارم را پرسيد. خيلي جدي به او

گفتم: اين رابطه بين من و خداست، به شما هيچ ربطي ندارد، نه مي خواهم مرا تحسين

كني، نه مي خواهم به من بگويي دوست داري يا نداري. باور كنيد به اين قرآن قسم مي

خورم وقتي كسي از من تعريف مي كند من تمام وجودم مورمور مي شود. آنقدر كه از

«نفس»ام مي ترسم نمي خواهم يك لحظه حس بكنم كه كسي دارد او را چاق مي كند.

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم، بسم الله الرحمن الرحيم، محمد رسول الله و الذين معه اشداء

علي الكفار رحماء بينهم، تريهم ركعا سجدا يبتغون فضلا من الله و رضوانا، سيماهم في

وجوههم من اثر السجود...

& شما در خارج از كشور بوديد و با مفاهيم عادي مسلماني برخورد داشتيد كه يك دفعه

متحول مي شويد و يكسري مفاهيم مثل مبارزه با «نفس»، «منيت» و... برايتان برجسته مي

شود و مي گوييد من به اينها رسيده ام. خب اينها كلماتي كليدي است كه در تمدن اسلامي

شكل گرفته و مدت ها زمان برده تا مفهومي مثل مبارزه با نفس در اين فرهنگ جا بيفتد. شما

مي گوييد اين دريافت را با يك حادثه كاملا تصادفي (اشتباه شدن نوار موسيقي با نوار قرآن)

به دست آورديد و به اين حقيقت رسيده ايد كه مثلا بايد منيت خودتان را كنار بگذاريد و يك خود

ديگر بسازيد، خود «مرده»تان را كنار بگذاريد و خودتان را يك بار ديگر زنده كنيد. من مي خواهم

بپرسم كه براي اولين بار خودتان به اين مفاهيم پي برديد؟ اصلا نشنيده بوديد چيزي به نام

«نفس» و چيزي به نام «منيت» وجود دارد؟ يعني در همان اتفاق به آنها رسيديد يا به مرور

آشنا شديد؟

¤ نه، در همان اتفاق بود.

& يعني يك دفعه متوجه شديد كه خواهش هاي اين «نفس» را بايد كنار بگذاريد؟

¤ همانجا در سكوت بود. من كلماتي را كه از نوار پخش مي شد نمي فهميدم. ناراحت بودم.

ولي خدا را شكر كه تنبلي كردم از تپه برگردم بالا نوار را عوض كنم و نوار درست را بردارم. و

اين بزرگ ترين رحمت خدا براي آغاز تحول در من بود.

& خانم آرين هيچ وقت احساس كرده ايد ممكن است روزي خداوند اين توفيق را از شما بگيرد

و باز شما به گذشته برگرديد؟

¤ بله خيلي. هر روز فكر مي كنم. هر روز دعا مي كنم. ولي همان اولين روزي كه حجاب را

انتخاب كردم دعا كردم كه خدايا اگر يك روزي خواستي اين حجاب دومرتبه از سر من برداشته

شود آن روز را آخرين روز عمر من قرار بده كه ديگر اقلا با جهل از اين دنيا نروم. هر روز دعا

مي كنم كه مرا ثابت قدم نگه دارد. نفس من 24ساعته در دستم است. قلاده اش را گرفته ام.

& در زمينه تفسير قرآن هم مطالعه داريد؟

¤ بله اين روزها دارم مي خوانم.

& چه تفسير هايي مي خوانيد؟

¤ من در منزل تفسير نور، تفسير بانو امين و تفسير نمونه را دارم. دوست دارم الميزان را هم

بفهمم ولي هيچ وقت نگرفتم چون مي دانم كلامش خيلي سخت است. در اين دوره جديد

تفسير آقاي بهرامپور را كار مي كنم. تفسير ايشان را خيلي دوست دارم چون نظر همه

تفسيرهاي ديگر را همmention  مي كند مثل تفسير فخر رازي را. نكته هايي كه فخر رازي

داشته و نيز نظرات مفسران اهل سنت را هم ذكر مي كند بعد آناليز و تحليل مي كند كه

خيلي براي من شيرين است. ولي بيشتر روي تفسير نمونه كار كرده ام. وقتي آيه اي خيلي

به قلبم نزديك مي شود و دلم آن را لمس مي كند، تفسير بانو امين را هم مطالعه مي كنم.

& تمدن اسلامي مانند درختي بود كه شاخه هاي مختلفي پيدا كرد. «مثل كلمه طيبه كشجر

طيبه اصلها ثابت و فرعها في السماء.» اصلش قرآن است ولي معارف اين قرآن وقتي در

تمدن اسلامي رشد كرد مانند درختي شاخ و برگ گرفت كه از جمله آن شاخه ها عرفان اسلامي است. عرفان اسلامي شاخه هاي فراوان دارد كه يكي از اين شاخ و برگ ها در شعر

و ادب فارسي تجلي پيدا كرده است و يكي از زيباترين شكل هاي بيان عرفاني در ادبيات ما

جلوه گر شده است. به طور خاص با حافظ و بخصوص مولانا كه ادبياتش در آمريكا در دهه اخير

شناخته شده است، چه مقدار ارتباط داريد؟

¤ بله، حافظ خيلي از چيزهايي را كه قلب من لمس مي كند بيان مي كند.

& به پيچيدگي مفاهيمش مي رسيد؟

¤ بله. من نمي دانم چه كسي يادم مي دهد ولي مي فهمم. تفسير كار راحتي نيست كه

شما اصل مطلب را بگيريد. حالا حافظ و مولانا جاي خودش، ولي تفسير قرآن كه من به طور

روزمره با آن سروكار دارم كار راحتي نيست.

& اشعار حافظ را قبل از تحولتان هم مي خوانديد؟

¤ نخير، اصلا نمي خواندم. من فارسي را خوب بلد نبودم. مي شناختم ولي اصلا هيچ وقت

كتاب فارسي نمي خواندم، چون من خيلي كوچك بودم كه از ايران رفتم.

& مي خواهم جواب اين آخرين سؤال در واقع حرف دل شما باشد. مخاطبان شما شايد

احساس كنند كه ويژگي اي را كه در شما وجود دارد، ندارند. يعني به هر حال در شما يك چيز

ويژه اي وجود داشته كه يك اتفاق و الهام دروني اي در شما اتفاق افتاده يا يك نداي قلبي به

وجود آمده است. بين مردم اين اتفاق خيلي به ندرت ممكن است پيش بيايد. يك جمله موثر

بگوييد كه احساس مي كنيد مي تواند برروي كساني كه صحبت شما را مي خوانند تأثير

بگذارد.

¤ تنها توصيه من اين است كه واقعا بيدار بشويم. من به قلبم اتكا مي كنم و مي دانم هميشه

حقيقت را مي گويد. به من دروغ نگفته است. مي دانم دوره آخرالزمان است. من قشنگ

سرعت را لمس مي كنم. لمس مي كنم ساعت را كه همينطور سپري مي شود، حتي حين

قرآن خواندن. اصلا بركت ساعت ها خيلي كم است. مواظب باشيم. بيدار باشيم. دنبالش

برويم. به حرف هاي دلمان گوش بدهيم. اينها حجت هاي حقيقي است. خدا با تمام وجودش

دارد همه را صدا مي كند. ممكن است ندانيم چه جور شروع بكنيم، ولي كساني هستند كه

دارند خدمت مي كنند، مردم را دعوت مي كنند، بايد انقلابي حركت كرد. ديگر نمي تونيم لاك

پشت وار حركت كنيم. وقت نيست. مي دانيد چه مي خواهم بگويم؟ديگر وقتي نيست.

مصاحبه ی دومی : جام جم

قرار مصاحبه ساعت يک بعدازظهر بود. سر ساعت وارد شد. قرآنش را از کيف درآورد، بوسيد و روي ميز گذاشت. گفت از روزي که آمده ام بهترين مونسي است که نتوانسته ام لحظه اي از او جدا شوم. با او زندگي مي کنم و آنچه را که مي خواهم در لابه لاي کلمات نوراني اش مي يابم. وقتي هم در سوالي پيرامون شناخت مردم از امام زمان عج از وي پرسيديم به پهناي صورتش اشک مي ريخت و تکرار مي کرد کاش امام زمان عج از من راضي باشد. او گفت «آمده ام تا برسم» و تنها راه رسيدن هم حرکت در صراط ولايت و رفتن زير چتر ولايت است. چه خوب دريافته بود که خيمه ستون اعتقاد، ولايت است.
گفتگويي يک ساعته با خانم سهيلا آرين داشتيم که مشروح کامل آن به شرح ذيل مي باشد.

استقبال زيادي از حضورتان در برنامه «کوله پشتي» شد. ارزيابي شما از اين استقبال چيست؟

اگر اين برنامه با استقبال مردم روبه رو شد، به چند دليل بود ؛ اول اين که نيت من از آمدن به اين برنامه ، شناخته شدن نبود که من از معروف شدن گريزانم و براي آشنايي ديگران با من هم نبود که من دنبال اين چيزها نيستم ، بلکه فقط براي انجام وظيفه بود ؛ براي اين که زکات آن همه نعمتي را که خداوند در اين 4 سال به من داده ، بدهم و علت ديگر هم اين بود که کلامي که آنجا گفته شد کلام من نبود و هر چه من گفتم ، از کتاب خدا بود، کلام قرآن بود. اگر حرفي از خودم مي زدم بر ذهن و روح ديگران اثر نمي گذاشت ، اما چون کلام خدا بود اين گونه شد و آنچه از دل برآيد، لاجرم بر دل نشيند.

خانم آرين ، رستگاري چيست؟ خوشبختي و سعادت را چگونه مي توان تعريف کرد و از غفلت و سرگرداني چه تعريفي داريد؟

رستگاري را از قرآن ياد گرفتم. کساني که به آنچه خداوند گفته ايمان دارند، به عالم غيب اعتقاد دارند، نماز برپا مي دارند، نه اين که صرفا دولا و راست شوند، بلکه در تمام حالاتشان و در تمام ساعات زندگي شان در حال اقامه نماز هستند، کساني که در هر موقعيتي هستند، در نعمتهايي که خداوند به آنها عطا کرده ، نيازمندان را سهيم مي کنند، کساني که به کتاب خدا و کتابهاي آسماني ديگر ايمان دارند و به آن عمل مي کنند ؛ اينها رستگارانند، مفلحون هستند و به فلاح رسيده اند. من خوشبختي را زماني با تمام معنا لمس کردم که فهميدم آمدنم به اين دنيا بي هدف نبوده است.
وقتي مقام بزرگاني را مي بينم که در سايه بندگي خداوند زندگي کردند و با اطمينان از دنيا رفتند، خوشبختي برايم تعريف مي شود. من خوشبختي را بندگي و لذت بردن از بندگي خداي تبارک و تعالي مي دانم.
براي فهم درست سرگرداني ، به نظر مي رسد مي شود با مثال به آن اشاره کرد. سرگرداني مانند آن است که شما به خانه جديدي اسباب کشي کنيد و آن خانه نياز به نظافت داشته باشد و شما جارو نداشته باشيد. مي آييد داخل کوچه که آدرسي بگيريد و جارويي براي نظافت خانه خريداري کنيد. براي خريد جارو به شما آدرس مي دهند که اين خيابان را به پايين مي رويد و به خيابان اول نه ، به خيابان دوم که من اسمش را مي گذارم خيابان دلربا وارد مي شويد و مي بينيد هر دو طرف خيابان ، مغازه هاي فراواني است که همه با چراغ هاي رنگارنگ و دکورهاي متنوع و دلربا تزيين شده اند. به خودتان مي گوييد حالا که وقت دارم ، جارو هم خريده ام ، قدري اينجا مي گردم و بعد به خانه برمي گردم.
تمام مغازه ها را از راست و چپ مي گرديد، همه مغازه ها لوکس اند، يک مغازه لباس خارجي ، يک مغازه حسد، چشم و همچشمي ، زيبايي ، نفع و...همه را يکي يکي مي گرديد و يک کوله پشتي هم همراهتان است که هر چه مي خريد داخل اين کوله پشتي مي گذاريد. خداوند هم در اين خيابان دلربا ايستگاه هايي گذاشته است. رسولاني فرستاده است که بگويد راه اين طرف است و شما مي گوييد بگذار به اين مغازه هم بروم ، الان مي آيم. وقتي از همه مغازه ها خريد کرديد و به آخر خيابان رسيديد، اين کوله پشتي سنگين شده و يادتان مي رود اصلا براي چه از خانه بيرون آمده بوديد. اين خيابان دلربا به تعبيري همان دنياست. آلزايمر مي گيريد و آخرش مي ميريد و خانه را نظافت نکرده به آخر مي رسيم. اين مي شود سرگرداني و غفلت. غفلت اين است که ما در مجالسي شرکت بکنيم و در موقعيت هايي قرار بگيريم که صداي منادي خدا را بشنويم ولي به دليل کنترل نکردن نفس توجهي به نداي اين منادي نکنيم و پيام خداوند را نگيريم و فريب لذتهاي دنيا ما را از واقعيت ها دور سازد. اين است غفلتي که بايد از آن گريخت.

عده اي براي رسيدن به مقصد چه در عرفان و چه در تربيت معتقدند بايد سلمان وار حرکت کرد ؛ يعني داشتن مربي و عده اي ديگر مي گويند نه بايد لقمان وار حرکت کرد. با توجه به راهي که شما طي کرده ايد، کدام شيوه را توصيه مي کنيد؟

ابتدا سوال شما را 2 بخش مي کنم. وقتي حضرت موسي ع نزد فرعون رفت و گفت ، اي فرعون من رسول خدا هستم ، تا آن زمان کسي او را فرعون خطاب نکرده بود، زيرا آنقدر گفته بود من رب شما هستم که کسي جرات نداشت به او فرعون بگويد. در آن زمان چون سحر و جادو عام بود خداوند با همان سحر و جادو با مردم توسط حضرت موسي ع ارتباط برقرار کرد و همين طور در عصر حضرت عيسي ع طب خيلي رايج بود و خداوند دست حضرت عيسي ع را به شفا باز کرده بود. بنابراين خداوند ارتباط انبيا و مردم را با لحاظ کردن مقتضيات زمان انجام مي داد. فرعون عده اي را فرستاد که بهترين ساحران را بيابند و جواب حضرت موسي ع را با سحر و جادو بدهند. وقتي ساحران رسيدند به فرعون گفتند براي ما پاداش بزرگي است که بر موسي غالب شويم. فرعون گفت شما از مقربان من خواهيد بود ؛ يعني گفت بالاترين پاداش را به شما مي دهم. زماني که با حضرت موسي ع مواجه شدند، گفتند ما شروع کنيم يا تو شروع مي کني موسي گفت شما آغاز کنيد. وقتي سحر خود را آشکار کردند خداوند به حضرت موسي فرمود عصايت را بينداز و او عصا را انداخت و ماري شد و همه سحرها را بلعيد. وقتي ساحران ماجرا را ديدند براساس آگاهي و علم به سحر، دانستند اين عمل از جانب موسي ع نيست ، زيرا آنها در کارشان خبره و ماهر بودند در حالي که چند لحظه پيش از فرعون اجر و پاداش بزرگي درخواست کرده بودند، حضرت موسي ع را که ديدند به سجده افتادند. زيرا علم و آگاهي حجاب آنها نشده بود. وقتي که فرعون آنها را در آن حالت ديد گفت شما بدون اجازه من ايمان آورده ايد.
آنها گفتند ما به خداي موسي ايمان آورده ايم. حتما برايشان مشخص بود که اين راه مربي مي خواهد. اين جاده پرفراز و نشيب است و براي گذر از اين جاده احتياج است که يکي دست آدم را بگيرد، تا او به مقامي برسد و بتواند حق را از باطل تشخيص دهد و اين توضيح قسمت اول بود.
دوم با توجه به موقعيت خودم از 4 5 سال پيش که اين راه براي من گشوده شد بارها به چپ و راست رفتم ، نه اين که خودم بخواهم نه ، خداوند هر وقت که صلاح دانست در کلاس اين شخص يا آن شخص باشم آنجا بودم و اگر بايد در کلاس شخص ديگري باشم ، آنجا حاضر مي شدم. مراحلي بود در اين تحول که من گريه مي کردم که مثلا چرا سوره حديد در فلان کلاس از من گرفته شد. با خودم مي گفتم که من حتما کاري کرده ام که لايق حضور در اين کلاس نبودم. اما بعد از اين زجر و گريه خداوند براي من روشن کرد که براي هر چيزي يک رشد و کمالي است که به قول امريکايي ها که مي گويند براي هر چيز يک فصلي است و براي هر فصلي يک دليلي وجود دارد. آخر کلام بگويم کسي که بخواهد در راه باشد خداوند تبارک و تعالي خودش استاد وي مي شود و راه را برايش روشن مي کند و جاده هايي را که بايد انتخاب کند، جلوي راهش قرار مي دهد. آيه قرآن است که: اگر ايمان آورده و تقوا پيشه کنيد خداوند به شما فرقان مي دهد، فرقاني که بتوانيد حق را از باطل تشخيص دهيد. البته من استادان متعددي داشتم. از تمام آنها که براي من زحمت کشيده اند، سپاسگزاري مي کنم.

اگر کسي بخواهد وارد اين راه بشود و به حقيقت وجودي خودش برسد چطور بايد اين راه را طي کند تا سرگردان نشود؟

خداوند براي ما مقرر کرده که در طول حيات خود در دنيا 3علم را کسب کنيم. متاسفانه اکثر ما علومي را که در اين دنيا فرا مي گيريم علوم دانشگاهي است که البته مخالفش نيستم. من هم رفته ام و اين علوم را کسب کرده ام و آنقدر مدرک دانشگاهي کسب کرده ام که بتوانم يک ديوار را با آنها پر کنم. ولي علمي که خداوند از ما انتظار دارد يکي علم قرآن است ، ديگري علم اخلاق و علم سوم هم علم احکام است. در علوم قرآني استاد من سرکار خانم لطفي و در اخلاق سرکار خانم خليلي بودند ولي هنوز فرصت نکرده ام احکام را در خدمت استادي تلمذ کنم بلکه موردي و براساس نياز احکام مربوط را فرا گرفته ام.

چه خلايي براي بانوان در جامعه وجود دارد و گره حل آن چيست؟

مهمترين گره عدم شناخت الگو است. متاسفانه اين گره را برخي از خانمها خودشان ايجاد کرده اند و آن هم عدم تلاش براي شناخت الگوهاست و براي شناختن اين الگوها هم قدمي بر نمي داريم و نمي دانيم چه کساني از عالم غيب ما را ساپورت مي کنند، آنها را نمي شناسيم و به خاطر همين به آنها تکيه نمي کنيم و چون آنها را نمي شناسيم دل مي دهيم به عالم غرب ، به الگوهايي که [کل من عليها فان...] همه از بين رفتني هستند، بايد قرآن را هضمش کنيم. خيلي از هنرپيشه هاي غربي را که من الان خجالت مي کشم در مقابل نام استادانم سرکار خانم لطفي و سرکار خانم خليلي نام اينها را بياورم به عنوان الگو گرفته ايم. مي بينيم آرايش آنها چطوري است ، لباس پوشيدن آنها را کپي مي کنيم. براي يک مجلس عروسي آخرين ژورنال ها و بورداها را مي بينيم و از آنها الگو مي گيريم ، اما نمي آييم کتاب امام صادق ع را باز کنيم و حقوق زن را در اسلام مطالعه کنيم.
حد و حدودها را براي خود رعايت نمي کنيم چون کنترلي روي نفسمان نداريم ، مثل اسبي که چهار نعل در حرکت است ، آن افساري که براي مهار اسب است بر گردن ما انداخته شده است و اين اسب نفس ماست ، در بيابان و خار و خاشاک مي رود و ما زنجير بر گردن به دنبالش روانيم.
مشکل اين است که ما الگوها را نمي شناسيم ، شناختي از بانو حضرت زهراس و خانم حضرت زينب س نداريم ، فقط سالگرد ميلادشان ، يک مولودي مي رويم و هفته زن براي مادرمان کادويي مي خريم يا به يک سخنراني درباره حضرت زهراس گوش مي کنيم ، اما کتاب «فاطمه فاطمه است» دکتر شريعتي و ديگر کتب نوشته شده در خصوص سيره حضرت زهراس را نمي خوانيم ، لذا به معرفت نمي رسيم و رشد نمي کنيم و به کمال دست نمي يابيم ، زيرا در گل نفس گير کرده ايم.

در بحث اخلاق و عرفان ، نقش مربي عامل تا چه حد تاثيرش بيشتر است؟

قطعا تاثير کلام مربي عامل از غيرعامل بيشتر است ، کسي که عامل به حرفي باشد که مي زند، حرف او به دل مي نشيند. قرآن گروهي از مردم را تيزبينان معرفي مي کند، من فکر مي کنم اينها همان اولي الالباب هستند که اين لغت ، شيرين ترين لغت در قرآن براي من است و تيزبيني را خدا به همه داده ولي بايد از آن استفاده کرد.

يادم مي آيد 16 ساله بودم که با شوهرم در دانشگاه آشنا شدم. هر وقت که ايشان براي آشنايي بيشتر به ديدنم مي آمد، من خيلي تيزبينانه به رفتار و کردار او دقت مي کردم که ببينم آيا او مردي هست که بتوانم تا آخر عمر با او کنار بيايم. به هر روشي شده ، او را امتحان مي کردم. يک روز چشم پاکي او را و روز ديگر صداقت در گفتارش را مي سنجيدم تا اين که اين آشنايي به ازدواج منجر شد. در کارهاي مربي خود نيز دقت مي کردم ، چون مي خواستم راه را پيدا کنم. يادم مي آيد روزي به يکي از استادان خود گفتم که من آمده ام که برسم ، واقعا همين جا از تمام استادانم متشکرم ، ولي حرف اساتيدي که به آنچه مي گفتند، عمل مي کردند، تاثير بيشتري در من مي گذاشت ، هر چند الان از لحاظ فيزيکي نمي توانم به آنها ارتباط نزديکي داشته باشم ، اما از نظر روحي تمام مدت ، حضور آنها را که واقعا شايسته اين مقام بودند، پشت ميز کلاسهايم ، زماني که قرآن مي خوانم ، حس مي کنم.

در نهايت استاد خود را در اين مسير پيدا کرديد؟

بله الحمدلله توانستم ، با يکي از آنها مدت طولاني اي بودم ، اين اجازه را خداوند به من داده بود که مدت طولاني تري با او باشم و اما اين توفيق در خصوص يکي ديگر از استادانم که خيلي دوست داشتم بيشتر کنارم باشد، حاصل نشد. ولي هيچ کدام نتوانستند اين عطش را از من بگيرند، من خيلي عطش رسيدن داشتم. خيلي گريه کردم که خدايا من تشنه معرفت و بندگي توام و هيچ کس نمي تواند مرا سيراب کند. هر جا مجلس يا سخنراني بود، شرکت مي کردم ، شايد کمي از عطش مرا کم کند، اما اينها هم تشنگي مرا از بين نمي برد، فکر مي کنم ان شائالله خود آقا تشريف بياورند تا تشنگي همه ما را برطرف کنند و ما از سرچشمه حکمت ايشان ، نياز معنوي خود را رفع کنيم.

نقش ولايت را براي رسيدن ايشان ، در چه حد مي دانيد؟

تنها راه رسيدن به مقصد، حرکت در صراط ولايت و رفتن زير چتر ولايت است ، راهي بجز ولايت نيست اگر باشد بن بست است.

شناخت مردم را نسبت به امام زمان عج و ضرورت اين شناخت را چگونه مي بينيد؟

همه دوست دارند ايشان را ببينند و من هميشه دعا مي کنم در موقعيتي باشم که او مرا ببيند اما با لبخند. چون حضرت قادر است همه جا باشد و همه را ببيند. من اگر او را ببينم ، با چشمي دنيوي ديده ام با چشمي که وقتي مي ميرم ، مي رود زير خاک و از بين مي رود، پس به دنبال اين باشيم که امام زمان عج از اعمال ما راضي باشد و پرونده ما را با تبسم بنگرد. (در حالي که مي گريست گفت) خيلي دوست دارم کسي به من پيغام دهد که خدا و امام زمان عج از من راضي اند، اين تنها آرزوي من است.

شما براي مادران چه توصيه اي داريد، اين که فرزندان خود را چگونه تربيت کنند؟

پيام من به مادران اين است که الگو باشند و اينقدر به بچه ها نگويند اين کار را بکن ، آن کار را نکن ، اينجا برو، آنجا نرو. مادر بايد اول به خودش برسد و درون خودش را پالايش کند، چون خداوند قول داده است اگر تو درونت را درست کني ، من بيرونت را درست مي کنم. اگر شما الگو باشيد، خود شما يک جامعه هستيد. مردم امريکا مي گويند که سيب از درخت زياد دور نمي افتد، اگر شما خوب باشيد، هم شما و هم بچه هايتان موفق خواهند بود. امام فرمود ما مکلف به عمل هستيم نه مکلف به نتيجه ، حضرت نوح وظيفه پدري خود را ادا کرد، ولي نتيجه آن شد که مي دانيم ؛ به مرحله اي برسيم که آسوده خاطر باشيم.
وظيفه خود را به عنوان مادر انجام داده ايم و وجدانمان راحت باشد. در آن صورت ديگر نگراني نداريم که چه شد يا چه نشد. اگر وظيفه خود را خوب انجام ندهيم ، هميشه در نگراني و هراس هستيم و بعد نمي توانيم بگوييم که من کار خودم را کردم ، اما اين شد. خداوند فرزندان ما را بيشتر از ما دوست دارد.
من هميشه به خودم يادآوري مي کنم که وظيفه ام را انجام داده ام ، اما وقتي خيلي نگران آينده بچه ها مي شوم ، ندايي دروني به من مي گويد تو کار خودت را بکن ، بقيه اش با من.

حقيقت را چگونه مي بينيد؟

حقيقت تنها لغتي است که در اين مرحله از زندگي ام مي توانم معني آن را بگويم.
حقيقت قرآن است ، از اين حق تر و گوياتر و زنده تر، هيچ مونسي نزديک تر به خودم نمي شناسم. هر چه مي گويد حق و حقيقت است. 1400 سال پيش نوشته شده ، ولي با دنياي امروز من مي خواند؛ چون هر سوالي داشته باشم ، پاسخ مرا مي دهد.

چه توصيه اي براي بانوان داريد؟

راه قرآن و راه خدا را برويد. ممکن است براي خيلي ها اين ذهنيت ايجاد شود که خيلي با قرن 21 هماهنگ نيست پس دنيا را چکار کنم؟ من در موقعيتي بودم که در گذشته اين حرف را به خودم بزنم و حالا که چند سال مي گذرد، مي خواهم بگويم که براي من نتيجه کار چه شد؟ ممکن است اين راه سخت باشد و جنگ و جدال زيادي در آن باشد، اما يادتان باشد که وقتي خودتان را به نيرويي وصل مي کنيد که بالاتر از آن نيرويي نيست و صاحب کمال ، جمال و حکمت است ، عليم و بصير است ، خيلي از اين تنشهايي را که در وجودتان قبل از افتادن در اين جاده است و شما آن را لمس مي کنيد؛ او از بين مي برد همان طور که براي من حجاب ذبح اسماعيل بود، بالاتر از اين کار تا به حال در زندگي ام نکرده ام ، ولي اينقدر راحت شروع کردم که باورم نمي شد. با خودم گفتم خدايا يک روز. يک روز تا چهل روز با خدا معامله کردم ، گفتم تو گفتي و من هم اطاعت کردم ، من با اين فرهنگ بزرگ نشده ام ، براي من سخت است ، خودت قول دادي که چهل روز من عملم را براي شما خالص کنم ، بقيه اش با خود شما. من چهل روز مداومت کردم بقيه اش با خودت. اگر نشد، روز قيامت به من نگو چرا نشد من کار خودم را کردم ، تو هم کار خودت را بکن. به چهل روز که رسيد، دعا کردم خدايا اگر روزي اين حجاب مي خواهد از سر من پايين بيايد، آن روز را آخرين روز عمر من قرار بده و نگذار دوباره به وادي جهل برگردم و از اين لحظه به بعد هيچ وقت آرزو نکردم که کاش حجاب نبود. در گرم ترين روزها و سخت ترين موقعيت ها، در زميني که همه روي آن راه مي رفتند، من احساس مي کردم در اين وادي يک قدم بالاتر راه مي روم. وقتي در مجالسي که هيچ رنگي از خدا، قرآن ، نهج البلاغه ، زهراس ، زينب س ، ائمه ع و ولايت نبود، دنيايي که دنياي قبلي خودم بود و من با ذهنيت و طرز فکر آنها آشنا بودم ، دنياي سبک و روزمره و سطحي ، حتي در مجالسي که بايد در آنجا مي بودم ، هيچ وقت دلم نمي خواست کاش مثل اينها بودم. هر کس راه بيفتد دست رحمت خدا با اوست.

حقيقت ، قرآن است از اين حق ترگوياتر و زنده تر هيچ مونسي نزديک تر به خودم نمي شناسم

                                         من وظيفه ام را انجام داده ام

خداوند در قرآن کريم حد و حدود حجاب را مشخص کرده است و ما هيچ گلي به سرمان نمي زنيم که حجاب را رعايت مي کنيم. من اگر حجاب را انتخاب کرده ام ، هيچ کاري براي خدا نکرده ام مثل اين که شما سرپرست يک خانواده ايد و موظف هستيد مخارج خانواده خود را تامين کنيد، اين وظيفه شماست و حجاب مسووليت و وظيفه ماست.
چادر در ايران يک نشانه است و من مي بينم که خيلي از اين نشانه ها به سنت برمي گردد و من به دنبال سنت نيستم. من در پي حقيقت هستم ، به دنبال آنچه خداوند از من مي خواهد. شايد در ايران براي برخي جوان حجاب به شکل چادر سنگين باشد، بخصوص با آنچه دور و برشان مي بينند. او مي تواند از يک روسري سفيد، يک مانتوي بلند و يک شلوار جين راحت که حدود خداوند را هم رعايت کرده باشد، استفاده کند. احتياجي نيست مثل يک زني که طبق سنت خانواده چادر سر مي کند، او هم براي شروع اين کار را بکند. خيلي زيباست که حجاب را در همه جاي دنيا رعايت کنيم. من کسي هستم که در غرب بزرگ شده ام و دائما در سفر هستم. چادر هميشه با من نيست ، اما حجاب هميشه با من است چيزي شيرين تر و لذيذتر از حجاب نمي شناسم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت   توسط زهرا  | 

موسیقی ملایم گوش می دم

میون شهر قصه مون صدای آشنایی نیست
تو جاده های عاطفه نشون ردپایی نیست
ستاره ی ترانه رو کسی دیگه تو شب ندید
یکی رو دفتر چه ی عشق با رنگ تیره خط کشید
قلبای آدمای شهر خونه های سنگی شدن
تموم کوچه هامونم مسیر دل تنگی شدن
.
.
.
تو این هیاهوی مهیب کسی به فکر دل نبود
کسی به یاد غربت این همه سوت دل نبود
حالا تو این شب بزرگ مثه یه سایه بی کسم
می خوام بیام ببینمت باید به خونت برسم
.
.
.

دلم گرفته بازم

دلم می خواد فریاد بزنم

به همه چی فکر می کنم

به .................................................

خدایا................................
 
دوباره مرور میشه زندگیم جلوی چشام

با خودم فکر میکنم

اگه کنترل زندگیامون دکمه ی برگشت داشت چییییییییی می شد

دلم می خواست الان 9 ساله بودم

از همون سن و سال کم و کاستیهامو جبران می کردم

حالا که فکرشو میکنم میبینم خیلی نفهم بودم خیلی جاااااااااااااهل بودم

از زندگی هیچ چی نفهمیدم

بغض گلومو فشار میده یه چیزی هم روی قلبم سنگینی میکنه

نمی دونم چیه

تو دنیای واقعی دوستی داره معنی خودشو از دست می ده چه برسه به دنیای مجازی اینترنت.به کدوم دوست می شه اعتماد کرد؟هانتواین روز و روزگار دیگه به دوستای به ظاهر صمیمیتم که از نزدیک باهاشون در ارتباطی نباید اعتماد کنی چون اونی نیستن

که نشون میدنمن اینجا فقط به یه نفر اعتماد کامل دارم قبلا راحت به همه اعتماد میکردم ولی تجربه بهم نشون داد که.....................

یه عالمه دوست دارم که حتی حوصله ی شمردنشونو ندارم ولی در حقیقت هیچ

دوستی به جز خدا ندارم

با خودم می گم آخه به شما چه ربطی داره که من الان خوشحالم یا دارم از غصه

دق میکنم

اما باز می نویسم

آیا با نوشتن تغییری در حال من حاصل می شه

دفتر خاطراتمو ورق می زنم

چندین ماهه پیش نوشتم امروز می خوام تغییر کنم اما تا امروز.................

می دونم دارم حرفای بی ربطی می زنم

به خاطر اینه که خیلی فکرم مشغوله

دلم می خواد از این رو به اون رو بشم

می خوام فردا که چشامو باز میکنم

یه روز نو و تازه ای رو پیش روم ببینم

می خوام مایه ی افتخار باشم هم برای خودم و هم برای همه ی آدمایی که

دوستشون دارم

می خوام از این به بعد افسار نفس و عقل و احساسمو محکم توی دستام بگیرم

می خوام بیشتر از قبل مواظب خودم باشم

اینا همش می خوامه.....اما کی به این (می خواما) عمل کنم خدا می دونه.......

فردا روز تازه ایست روزی شبیه عید

دوست دارم فردا رو

سر قولم هستم

مصاحبه ی خانم آرینو میگم ...حتما دفه ی بعد می زارمش

فکر میکنم باید یه چند وقتی از فضای اینترنت دور باشم

روحیه ی من تغییر و تحول اساسی لازم داره

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت   توسط زهرا  | 

 

اینبار می خوام یه خاطره ی جالب براتون تعریف کنم که البته نکته ی اخلاقی هم داره

من و نکته ی اخلاقی؟؟؟؟تعجب نکنید این ماجرا مربوط به دوستمه

یه وقتایی پیش میاد که همه ی زمینه ها برای گناه کردن ما آدما فراهمه و وسوسه های شیطون هم مدام توی گوشمون زمزمه میشه.

 

مثه وقتی که میخواییم پشت سر کسی غیبت کنیم یا یه فیلم یا سی دی فاسد به دستمون میرسه یا هر چیز دیگه ای . اینا موقعیتایین که وسوسه کنندن اونوقته که با یه اراده ی قوی باید خودمون رو از اون ورطه بکشیم بیرون و موقعیت رو تغییر بدیم.

 

تو این روزگار موقعیت های گناه فراوونه ولی ما باید زرنگتر از شیطون باشیم و پوزشو به خاک بمالیم

 

من زمانی که توی آزمون های آزمایشی واسه کنکور شرکت می کردم با پشت کنکوریای زیادی توی اون آموزشگاهی که می رفتم  آشنا شدم.

 

با یه خانمی دوست شده بودم که اکثر وقتا موقع آزمون نزدیک هم دیگه میشستیم خاطره ی جالبی تعریف کرد که من متاثر شدم می خوام این ماجرایی که خیلی وقت پیش برای این دوستم اتفاق افتاده بود رو براتون تعریف کنم

 

وقتی که سی دی افتضاح یکی از بازیگرا پخش شده بود هر جایی که می رفتی صحبتش بود و همه از اون سی دی حرف می زدن بعضیا که خودشون اون سی دی رو کپی می کردن و به دوستاشون می دادن یعنی عامل تکثیرش بودن

 

شوهراین رفیقم توی صدا و سیما کار می کنه میگفتش تازه که این خبر داغ همه جا پخش شده بود توی محل کارشم صحبتش بوده و این بحث داغ نقل بیشتر مجالس بوده

ولی شوهر دوستم اصلا به این موضوع اعتنا نکرده بود و سعی کرده بود که برای دیدنش کنجکاو نشه تا اینکه یه روز خواهر زادش میگه :

 

دایی ٫ من یه سی دی جدید گرفتم برو ببین .

 

موضوعش رو میپرسه اما خواهر زادش درباره موضوع سی دی چیزی نمیگه

 

شوهر دوستم هم سی دی رو برمیداره میبره خونه و میزاره سر کیس کامپیوتر و میره به کاراش برسه

 

از قضا دوست بی خبر من میاد سراغ کامپیوتر و این سی دی رو می زاره و میبینه که : 

بـــــــــــــــــــــــــــــلــــــــه این همون مستند مشهوره

 

خیلی زود سی دی رو در میاره و می زنه زیر گریه و به شوهرش میگه که این سی دی چه مزخرفیه و اینا .

 

شوهرشم سی دی رو میشکنه و از بین میبره بدون این که فکر کنه اگه خواهرزادش بیاد و سیدیشو بخواد ٫ ببینه از سی دی خبری نیست چه قدر عصبانی میشه

 

به این جای صحبتش که رسید خیلی از این کار شوهرش خوشم اومد و تو دلم گفتم  :

باریک الله خوب کاری کردی

 

از یکی از مراجع تقلید مطلبی رو در مورد همین موقعیت ها خوندم.برداشتی که از گفته های ایشون کردم این بود که در این جور مواقع مهم نیست که مورد فساد انگیز مال چه کسیه .

باید از بین بره تا موجب فساد دیگران نشه .

 

 

آهان راستی یه چیز دیگه

 

تا حالا چه کسی و چه چیزی شما رو بیشتر از همه به خدا نزدیک کرده؟

 

نماز و قرآن و نهج البلاغه بیشتر از همه منو به خدا نزدیک میکنه و کسی که

 

باعث شد من به خواست خدا تغییرات اساسی بکنم خانم آرین بود که

 

پارسال اومده بود کوله پشتی

 

دفه ی بعد دو تا مصاحبه ی تقریبا طولانی و جالب از ایشون می نویسم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت   توسط زهرا  | 

الان حدودا یک ساعت و بیست دقیقه ای از اذون صبح روز یکشنبه 17 تیر ماه گذشته من تا همین چند دقیقه پیش قصد آپ کردن نداشتم ولی فکر کردم که حس جالبیه دلم می خواد اینجا بیان کنم 
دیشب تا امروز صبح اصلا خوابم نبرد با خودم گفتم چه زمانی بهتر از الان واسه مناجات؟و زمان رو غنیمت شمردم

بعد از اذون صبح پرده ی اتاقمو زدم کنار و محو آسمون شدم دم صبح آسمون چه قدر قشنگه به خصوص اگه ابری هم باشه
نماز صبحمو که خوندم احساس کردم که داره بوی بارون میاد
خیلی سریع دویدم توی ایوون و دیدم که نم نمک داره بارون میاد بوی بارون دیوونم میکنه خدا می دونه من چه قدر عاششششق بارونم این احساس قشنگ وقتی اوج گرفت که صدای قرآن خوندن بابام به گوشم رسید
نمی دونید چه لحظاتی رو پشت سر گذاشتم خییییلی حس قشنگی بود امیدوارم همتون تجربش کنید

با خودم قرار گذاشتم که بیشتر از قبل به قرآن رو بیارم
بهتون پیشنهاد میکنم شما هم از این قرارا با خودتون بزارین اگه خودمون به فکر خودمون نباشیم پس کی باشه؟؟؟این ما هستیم که باید مسیر زندگیمون رو درست انتخاب کنیمو درست قدم برداریم
 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت   توسط زهرا 

سلام خوشگلا

دوستان امروز مطالبمو توی دو تا پست نوشتم
پست پایینی رو به مناسبت تولد حضرت فاطمه(س) نوشتم
یادتون نره بخونیدش البته اگه دوست داشتین

من با اشتیاق خیلی زیاد مطالبی که درباره ی زهرا(س) پیدا می کنمو می خونم
آخه عاشقشم

در ضمن همین جا لازم می دونم که از مامان و بابام به خاطر اسم قشنگی که برام انتخاب کردن تشکر کنم و دستشونو می بوسم
زهرا یکی از بهترین و زیباترین اسماییه که توی دنیا و آخرت وجود داره

خلاصه که پست پایینی رو به خاطر بسپارید
و اما برم سراغ حرفای امروز خودم

یه وقتایی که اسم آزاده نامداریو میاوردم دوستام میگفتن این کیه دیگه؟؟؟
منم اینجوری می شدم و بعد براشون توضیح میدادم
دفه ی پیش که اسمشو توی وبم آورده بودم بعضی از دوستان پرسیده بودن

نامداری کیه ؟

عمه ی منه

خب مجری برنامه ی تازه هاست که از شبکه ی اول پخش میشه دیگه

ایناهاش شناختی ؟؟؟؟؟؟

یه وقتایی ازش خوشم میاد(فقط یه وقتایی)
اینجا هم بعضی وقتا ازش یاد میکنم

یه مژده هم برای رادیو دوستان و طرفداران برنامه های رادیویی

یکشنبه دهم تیر توی برنامه تازه ها نومداری با آقای ساکی درباره ی برنامه ی (رادیوی خانواده) با اجرای مریم جلینی و امیر منوچهری صحبت کرد این برنومه قراره پنج شنبه ها از سیمای خونواده پخش بشه و نگاه طنز به موضوعات اجتماعی داره خلاصه که خیلی توووووووووووووپه به خصوص اینکه مریم و امیر هفتاییا اجراش می کنن
نومداری گفتش مجریای این برنومه از دوستای صمیمیشن و در ضمن ازدواج مریم جلینی و امیر منوچهری رو هم بهشون تبریک گفت

خوشبخت  بشن انشالله به پای هم پیر شن

من هم بهشون تبریک میگم و برای همه ی جوونا آرزوی خوشبختی میکنم

تازه خبر اینکه :

تابستونه و خیال مامان خانوما از بابت درس و مدرسه ما راحته
و.......................................

اصولا تعطیلات که فرا می رسه سطح توقعات جامعه از ما بالا رفته و چشم دیدن بی کار نشستن و استراحت کردن ما را ندارن و هی تعطیلات را توی سر ما کوبیده و می گن
حالا که تعطیل شدی پس زحمت ظرفا رو بکش.
حالا که تعطیل شدی پس ناهار امروز باتو.
حالا که اوقات فراغتت زیاده بد نمیشه اگه یه جارو به اتاق بکشیا
در زمینه ی آشپزی که زیاد وارد نیستم اما در مورد بقیش ای به روی چشم مامان خانوم یه عمر شما واسه ما زحمت کشیدی حالا دیگه وقتشه که ما رومونو کم کنیم

 بالاخره ما هم باید خونه داری یاد بگیریم تا پس فردا پشت سرمون حرف در نیارن که عروس فلانی کار بلد نیست

 با تجربه ها می گن یه دختر باید از هر انگشتش هزارتا هنر بریزه (مثله من)

وگرنه می ترش....................

بگذریم

دفه ی پیش از روی کنجکاوی درباره ی داداشی برنامه ی با بچه های ایران که از شبکه ی جام جم پخش میشد پرسیده بودم

سوال کرده بودم که :

آیا صداپیشه ی عروسک داداشی رو دیدین و ازش چیزی می دونین؟؟

ایشون خانوم سمیه رهنمون هستن که با گروه کودک و نوجوان فعالیت های زیادی داشته

اینم عکسش

خودتون قضاوت کنید با این طوماری که من نوشتم البته با پست پایینی حساب کردما اگه تا سال دیگه هم این وبو به روزش نکنم جای هیچ گله و شکایتی نیست(حالا کی گله و شکایت کرد)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت   توسط زهرا  | 

روز زن رو به همه ی خانوما چه اونایی که مادر شدنو چه اونایی که هنوز حس خوب مادر بودنو تجربه نکردن پیشاپیش تبریک میگم .

(همچین گفتم حس خوب مادر بودن که انگاری خودم تجربش کردم)


اگه ما آدما به خصوص ما خانوما فاطمه رو الگوی خودمون قرار بدیم و از زندگی ارزشمندش گلای زیادی بچینیم و ازش یاد بگیریم مطمئنا بهترین راه رو برای زندگیمون انتخاب کردیم و محکم و با اطمینان خاطر در این راه قدم بر می داریم.

منبع مطالب قشنگی که اینبار نوشتم سایت یا زهراست که در قسمت پیوند ها می تونید ببینید حتما به این سایت سر بزنین مطالب آموزنده ای درباره ی گل خوشبوی پیامبر نوشته

سازش با مشكلات و سختى‏ها در طول زندگى  


رسول خدا فرموده‏اند از بركات اخلاقى و فكرى زن خوب اين است كه هزينه و مخارجش كم باشد. (1) و در اداره‏ى خانه و صرفه‏جويى در مصرف، ياور و همكار شوهر به حساب مى‏آيد. (2)
تمام اين ويژگيها در وجود مبارك حضرت زهرا جمع بود و آن حضرت با مديريت لازم و با صبر و بردبارى، همه‏ى تلخيها را به كام على عليه‏السلام شيرين مى‏كرد و در برابر مشكلات مالى عقب‏نشينى نمى‏نمود.
حضرت على عليه‏السلام مى‏فرمايند:
تزوجت فاطمة عليهاالسلام و ما كان لى فراش، و صدقتى اليوم لو قسمت على بنى‏هاشم لو سعتهم. (3)
من در حالى با حضرت زهرا ازدواج كردم، كه زيراندازى در خانه نداشتم، در حالى كه در همان تاريخ احسان و بخشش من به نيازمندان بقدرى زياد بود كه اگر به بنى‏هاشم تقسيم مى‏شد همه‏ى آنان را غنى و بى‏نياز مى‏كرد.
اين حديث نشان مى‏دهد كه فاطمه عليهاالسلام دختر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله با چه مشكلاتى در خانه على عليه‏السلام دست و پنجه نرم كرده و خم به ابرو نياورده است.
و در يك روايت ديگر از طريق امام صادق عليه‏السلام از جابر بن عبداللَّه انصارى نقل شده كه: روزى رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله به خانه دخترش فاطمه عليهاالسلام وارد شد، ولى زهرا را در حالتى ديد كه در نتيجه چشمان مباركش پر از اشك گرديد، زيرا لباس آن حضرت بسيار نامناسب بود. زهرا با آن وضع از يك طرف مشغول آرد كردن جو و تهيه‏ى نان و از طرف ديگر به بچه‏اش شير مى‏داد، پيامبر الهى فرمودند:
اى دختر عزيزم! اينگونه تلخيها را در دنيا براى رسيدن به پاداش و شيرينيهاى اخروى پذيرا باش و صبر و بردبارى را از دست نده. آن بانوى گرامى اسلام گفتند:
يا رسول‏اللَّه الحمداللَّه على نعمائه، والشكر على آلائه، فانزل اللَّه و لسوف يعطيك ربك فترضى. (4)
اى رسول خدا! سپاس خدايى را كه نعمتهايش را ارزانى داشته و باز شكر در برابر عطاياى بى‏پايان الهى. در اين حال اين آيه نازل شد كه اى پيامبر! ما آن قدر پاداش خواهيم داد كه راضى شوى. (5)
اين حديث و قضيه تاريخى نشان مى‏دهد كه فاطمه عليهاالسلام دختر رسول خدا در برابر مشكلات و نارساييهاى مالى هيچ‏گونه تغيرى نداشت و سپاس الهى را بجا مى‏آورد.
حضرت زهرا در كنار ساير تحملات خود در برابر سختيها، روزهاى زيادى را به گرسنگى گذرانيد، ولى دردش را به كسى نگفت و حتى به رخ على عليه‏السلام نياورد و تا دم مرگ و شهادت چيزى از شوهر درخواست نكرد.
دختر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله در خانه مولى على عليه‏السلام با سختيها انس گرفت و درد گرسنگى چشيد و بچه‏هايش را نيز با اين روش عادت داد، تا رنگ رخسارشان از ناتوانى و گرسنگى زرد شد....
حضرت امام باقر عليه‏السلام از جابر بن عبداللَّه انصارى نقل مى‏كنند كه روزى پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله وارد خانه‏ى دخترش شد و پس از سلام و احوال‏پرسى فرمود:
مالى ارى وجهك اصفر؟ قالت: يا رسول‏اللَّه! الجوع... (6)
چرا رنگ رخسارت اين قدر پريده است؟ فاطمه عليهاالسلام گفت: اى پيامبر خدا! از گرسنگى به اين حالت افتاده‏ام...
اين حديث نشان مى‏دهد كه وضع فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام از گرسنگى به جايى رسيده بود، كه رنگ رخسارش تغيير يافته بود، و پدر بزرگوارش با ديدن او نگران گرديده و از عوامل پريشانى درونى و تغير چهره سؤال نموده است.
و از سوى ديگر مى‏دانيم كه آن بانوى عزيز اسلام تا به يك حالت اضطرارى نمى‏رسيد، گرسنگى خود را حتى به پدرش رسول گرامى اسلام نيز نمى‏گفت.
در يك داستان ديگر آمده است: پيامبر الهى روزى به خانه على بن ابيطالب عليه‏السلام آمد، تا با فرزندانش ديدار كند، در اين هنگام با امام حسن و امام حسين عليه‏السلام آمد، تا با فرزندانش ديدار كند، در اين هنگام با امام حسن و امام حسين ملاقات نمود، آنان زبان به شكوه باز كردند و گفتند: اى بابا! اى رسول خدا! به مادرمان بسپار كه به ما غذا دهد و ما را گرسنه نگه ندارد. رسول خدا كه خود در اين حال از درد گرسنگى سنگ به شكمش بسته بود، به فاطمه عليهاالسلام گفت:
«اطعمى ابنى» قالت: «ما فى بيتى شى‏ء الا بركة رسول‏اللَّه....»
به بچه‏هاى من طعام ده. زهرا گفت: بابا! در خانه‏ام چيزى جز بركت تو نيست....
چون پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله سخن زهرا عليهاالسلام را شنيد، با آب دهانش بچه‏ها را به بازى گرفت و مشغول كرد و از اين طريق آنان را به خواب شبانه وادار ساخت.... (7)
از اين حديث نيز استفاده مى‏كنيم كه فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام در طول خانه‏داريش چه روزگار سختى را گذرانيده و گرسنگى را براى خود و فرزندانش پذيرا گشته است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت   توسط زهرا 

سلام

قبول شدن یا نشدن
مسئله این است؟؟؟؟
راستشو بخواین بعید می دونم که قبول...............

بی خیال
نمی خوام پیش داوری کنم و آبروی اعتماد به نفسمو ببرم

حالا خدا رو چه دیدی شایدم قبول شدم
بابام میگفت تو فعالیت خودتو کردی  انشالله که قبول میشی

توی حوزه ی امتحانی ما چند تا مراقب همش بالا سرمون هوامونو داشتن و بعضی وقتا هم چپ چپ نیگامون می کردن اما دوستم میگفت توی حوزه امتحانی اون اصلا اینطوری نبوده بچه ها راحت با هم دیگه حرف میزدنحتی دوست من به یکی از بر و بچه هایی که اونجا بوده گفته فلان سوالت غلطه اونم پاکش کرده که نمره منفی نیارهمراقبشونم خیلی باهاشون راحت بوده

دیشب تا بعد از نماز صبح بیدار بودم 

از ساعت حدودا چهار تا شیش و نیم خوابیدم

اگه من دیشب تا صبح بیدار بودم فقط به خاطر یه ذره اضطرابی بود که بهش دچار شده بودم

تو این چند وقته تلوزیون و رادیو هم که اینقد تو گوشمون کنکور کنکور می خوندن که اضطرابمون بیشتر میشد


منم که حساااااااااااااااااااس
ولی در کل من زیاد مضطرب نمیشم و کلا خیلی خونسردم به طور مثال :
فرض کنید شبای امتحان ترم آخره

ساعت 11 شبه و من لم دادم روی مبل و به تلوزیون چشم دوختم و اصلا به امتحان فردا فکر نمیکنم
فردا ساعت 7 صبح بیدار میشم در حالی که 10 صبح امتحان داریم و من هم هیچی نخوندم با خونسردی و آرامش هر چه تمام

تازه کتاب را از قفسه بیرون میاورم و ابتدا به عکس هایش نگاه میکنم
سپس با نگاه به ساعت یادم میوفته که
ای وای امتحان
و در همین حال بدون اینکه لبانم تکان بخورند به صفحات کتابم خیره می شوم.
البته نگاهم در کتاب و فکرم جای دیگر است

توی این چند ماهی که همه پشت کنکوریا حداقل روزی شیش هفت ساعت واسه

کنکور می خوندن من اینقده بی خیال درس بودم که شاید باورتون نشه.هر دفه که

کنکور آزمایشی یا امتحان داشتیم بعد از امتحان دوستام میپرسیدن امتحانتو چی کار

کردی؟خوب بود یا نه؟حالا فکر کنین من هیچی نخونده بودم در عین حال نیشم تا بنا

گوش باز بود و می گفتم خیلی خوب بود حتما نمره خوبی میارم دوستم می گفت

اعتماد به نفست منو کشته .هر نمره ای که می گرفتم حتی اگر هم نمره چندان

خوبی نبود برای من ارزش داشت چون همونشم از سرم زیاد بود.

حالا دیگه از بحث کنکور و امتحان و درس و کوفت و زهر مار بیایم بیرون که چندشم

میشه.

یه سوال ؟؟؟

این سوالو خیلی وقت پیشا می خواستم ازتون بپرسم
من اسم برنامه ی با بچه های ایران که از شبکه ی جام جم پخش می شد رو شنیده بودم ولی ندیده بودمش
تا اینکه دو سال پیش رفتیم مدینه و مکه و من اونجا تونستم این برنامه رو ببینم.
تقریبا سه چهار قسمت این برنامه رو دیدم.
از اون داداشی خوشم اومد.
همون که می گفت داداش پورنگ دووووووووووچت دارم
آیا صداپیشه ی عروسک داداشی رو دیدین و ازش چیزی می دونین؟؟

اگه ازش با خبرین حتما به سوال من جواب بدین ممنون میشم

 

در ضمن تا جواب این سوالی که پرسیدمو نگیرم

از آپ تو دیت بعدی خبری نیستاین یک تهدید جدیه

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت   توسط زهرا  | 

سلام

از مرداد 85 تا حالا که 27 خرداد 86 هست من به این وبلاگ بیچاره رسیدگی نکرده بودم به بهونه ی کنکور رفتم که مثلا بشینم و کلی درس بخونم اما همون طور که گفتم رفتن من بهونه ای بیش نبود چون اونقدر که باید و شاید درس نخوندم و نمی دونم که با این وضع درس خوندنم قبول میشم یا نه؟اما نور امید از روزنه ی رویاهام داره سوسو می زنه و میگه همیشه توکلت به خدا باشه.البته اگر هم قبول نشدم برام زیاد مهم نیست چون همه ی زندگی که توی دانشگاه خلاصه نمیشه خیلی کارای دیگه می تونم بکنم که بعضی از افرادی که لیسانس و فوق لیسانس دارن هم نتونستن انجام بدن هر کسی به همون اندازه ای زحمت کشیده باید نتیجه بگیره دیگه. من که نسبت به دوستام زیاد درس نخوندم خیلی از دوستای من هستن که بد جوری چسبیدن به کتاباشونو همش در حال تست زدن هستن اونها مطمئنا آینده ی خوبی در انتظارشونه.یکی از فامیل های نسبتا نزدیک من رشتش ریاضی بود دوسال پیش کنکور داد و رتبه زیر پانزده آورد و پارسال یکی دیگه از آشناهامون که رشتش تجربی بود رتبش زیر نود شد اونا دیگه حسابی ترکونده بودنا .یعنی شب و روز در حال درس خوندن بودن.خب نتیجه ی اون همه درسی که خونده بودنو دیدن و رتبه ی دو رقمی نوش جونشون.من این چند روز باقی مونده رو می خوام بیشتر از روزای قبل درس بخونم تا ان شالله توی رشته ای که خیر دنیا و آخرتم توشه قبول بشم

شاید تا بعد از اومدن نتیجه کنکور نیومدم سراغ خونه تکونی این وب زبون بسته

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت   توسط زهرا  | 

                                   
                                        بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

و البته برای مدتی خداحافظ

از درس و کلاس و کارهای مربوط به امورات زندگی و غیره که بگذریم یه چند وقتیه که بی قراری می کنم. به مامان و بابام گفتم جور کنیم بریم مشهد . 

به آبجی مونای عزیز دل خودم تبریک می گم.چون الان پاک تر از قبل شده اگر هم تا حالا گناهی مرتکب شده بوده بعد از زیارت مسجدالنبی و ائمه بقیع و خانه ی خدا آمرزیده شده.مونای خوبم بهت تبریک میگم به خاطر تولدی دوباره....زنبق سپیدم تو از اولین کسایی بودی که از طریق اینترنت باهاش آشنا شدم و یه دست رفاقت نامرئی بهش دادم.مرداد پارسال که رفته بودیم مکه اونجا خیلی به یادت بودم و دعا کردم روزی برسه که تو و همه دوستام عظمت مدینه و مکه رو از نزدیک ببینین و درک کنید.حالا مرداد امسال تو اونجایی و من اینجا....

و اما آبجی مرمری.... یه دوست و یه خواهر اینترنتی برای آبجی زرزری...ازت ممنونم که فراموشم نکردی و همیشه با حرفای دوستانه و خواهرانت منو دلگرم می کردی.تو و همه ی رفقا بدونین که دوستیمون پابرجاست .مریم من و تو خیلی وقت نیست با هم آشنا شدیم نباید این آشنایی بعد یه مدت به غریبگی تبدیل بشه ها . امیدوارم هر وقتی که میری زیارت حرم متبرک امام رضا(ع)اون گوشه های ذهنت..اون آخر آخرا یه یادیم از من بکنی.قدر هم جواری با یه هم چین بزرگی رو بدون.آبجی محیای نازم که تو پیامات ابراز دلتنگی میکنی.از اونجا که دل منم سنگی نیست گاه گاهی احساس دل تنگولیدگی می کنم.جات توی ذهنم سبزه و در این صورت به این زودیا از یادم نمیری.بهم گفته بودی که از حرفای این پستم می ترسی...این پست رو با دل قرص تا تهش بوخون و نترس.حتی با دیدن کلمه ی خداحافظ... چون تو هنوزم همون آجججی محیای خودمی و من همون آبجی زهرای تو .

آبجی نگار شیطون بلا و بامزه ی خودم.دوستی ما رنگ نو و تازه ای داره.با اینکه من خیلی وقت بود با وبلاگ قشنگت همراه بودم اما تازه خودمو قاطی پیامات کرده بودم و چه زود باهات جور شدم.از بس که با حالی....مرسی به خاطر اینکه دوستی به اسم آبجی زهرا رو تو جمع رفقات راه دادی.تو هم مثه من سرت شلوخ پلوخه اما مطمئنا با تحمل سختیا میتونیم موفق بشیم.ان شالله یه روز پشت صندلیای یکی از معتبر ترین دانشگاه ها ببینمت گلم.الان خیلی ذوق کردی آره ؟

داداش هومن مهربون که توی نظرات وبلاگم کلی برام خاطره ساختی...با بامزه بازیات با غرغرات با خوش اخلاقیا و بد اخلاقیات با شیطنتات و با انواع و اقسام کارای عجیب قریبت خاطره دارم.امیدوارم که توی رشته ی ریاضی موفق بشی و یه روزی تو هم یه آدم حسابی از آب در بیای و دست از شیطنت و خسران رسوندن به اطراف و اطرافیانت برداری.

آبجی سارای عزیزم که مثه همه ی هم سن و سالای خودت یه عالمه آرزوها در سر داری .تو خودتو کج و معوج نامیدی در صورتی که اصلا هم اینطور نیست خیلی هم صاف و صوفی. می دونم که عشق می کنی با خبرنگاری .مطمئنا برای خبرنگار شدن و در کل برای هر کاری باید زحمت کشید . اگه تلاش کنی مطمئن باش که آینده ی روشنی رو برای خودت میسازی و به آنچه که می خوای می تونی برسی.غصه نخور ساراجون اگه خدا بخواد تو هم یه روزی از کج و معوجی در میای و یه خبرنگار متبحر میشی.به امید اون روزی که یه خبرنگار موفق و معروف بشی مثه آقای نجف زاده که در نوع خودش کم نظیره.دعای خوبی برات کردم مگه نه؟

آبجی رشای مهربون که ظاهرا هزاران فرسخ ازم دوری...تویی که توی یه مملکت و یه کشور خیلی دور از من و کشورم زندگی میکنی اینو بدون که با وجود این همه فاصله اما تو همین جایی...یه جایی همین نزدیکیا...توی یاد و قلب من...

و اما آبجی نرگس خنده رو...من از بین همه ی گلا گل نرگسو بیشتر از بقیه دوست دارم.من عاشق گل نرگسم چون خیلی خوشکل و نازه.امیدوارم که عمرت مثه گلا نباشه و خیلی خیلی خیلی خیلی بیشتر از اونا عمر کنی و هیچ وقت پژمرده نشی.من تو رو دیده بودم...بارها و بارها.اما نمی شناختمت.اون روز با مشخصاتی که دادی دوباره اون صحنه رو مرور کردم و با دیدنت حسابی ذوقیدم.نشون به اون نشونی که روز یازدهم دی ماه هشتاد و سه تو با یه پالتوی تقریبا قهوه ای رنگ و یه شلوار نارنجی بالای سن کنار همونی که خیلی دوسش داری واستاده بودی و سرخ شده بودی و همش ذوق می کردی.

از آبجی گلنار خوبم که قراره مثه همیشه با مطالب قشنگش و گاهی با مصاحبه هاش مهمون کامیپیوترامون بشه...و از آبجی النازی عزیز و مهربون و کم پیدای خودم از آبجی لادن با محبت و خوش قلبم به خاطر همه ی لطفایی که بهم داشتن ممنونم و همین طور از بقیه ی دوستانی که گاه گاهی یه نظرکی به اینجا مینداختن و کسایی که توی این مدت منو تنها نذاشتن و بهم سر می زدن و جویای حالم می شدن تشکرمی کنم.

همیشه براتون آرزوی بهترین ها رو دارم .حفظ سلامتی و عافیت.. موفقیت روز افزون..و سعادت همتونو بارها و بارها از خدا خواستم.

این بار خیلی رمانتیک شده بودم...

دوستان حتی اگر روزی برسه که به اینترنت هم دسترسی نداشته باشم و نتونم بهتون سر بزنم بدونید که به این سادگیا فراموش نمی شید.

~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~

خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~

خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

خداحافظ...

                                                 

                                              

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت   توسط زهرا  | 

یه ننه دارم شاه نداره/صورتی داره  ماه نداره
سلام
اول از همه بگم که این روزی که من دارم می آپم
یکشنبه بیست و پنجم تیر ماهه ولی چون توی پست
قبلیم حرفای این دفه رو می نویسم تاریخ نویس وبلاگم پنج شنبه 22تیر رو نشون میده...
توی پست قبلیم می آپم چون دلم می خواد توی یه همچین روز متبرکی از گلمم(( ))اینجا "یاد و رنگ و بویی" باشه . حوصله هم نداشتم که حرفامو دوباره تو پست جدید تکرار کنم به خاطر همین تصمیم گرفتم این بار تو پست قبلیم بآپم .این چند خط که همش یه رنگه مال پست قبلیمه :
دلم هوای ریفیقمو کرده.به خاطر همین این بار درباره ی اون می نویسم.
اسمشو اینجا نمیارم...به جای اسمش گل(()) میزارم...
آی دلم بی تابی میکنه براش...آخ اگه بدونی چه گده عاشگشم.
اینبار از(( ))می نویسم تا یخده دلم آروم بگیره.
اینقده دوستش دارم که حد نداره.
توی مدرسه بعضیا می خندیدن وقتی میدیدن من در حد عشق (())رو دوست دارم.میگفتن عشق و
عاشقی مال دختر پسراس که اگه خوش شانس باشن آخرش به هم میرسن آخه آدم که نسبت به هم
جنس خودش نمیتونه تا این حد عاشق باشه.اما من هستم.این حسی که من نسبت به(( )) دارم تا
حالا به هیشکی نداشتم. توی مدرسه زیاد علاقمو به(( ))ابراز نمیکردم.آخه اینقده دورش شلوغ بود
که اصلا منو نمی دید . شایدم می دید.نمیدونم....
اما من زیاد طرفش نمیرفتم .اصلا خودمو در سطح (( )) نمیدونستم...(( ))فوق العاده بود.اون برای
خودش فرشته ای بود شاید از فرشته ها هم فراتر...من خیلی وقتا به یادشم در صورتی که حتی شاید ((
))منو فراموش کرده باشه.مدت طولانی میشه که ندیدمش...بعد از سه چهار سال دوری امسال تو
حوزه ی امتحان نهاییمون یکی از دوستاش که هیچ وقت ازش جدا نمی شد رو دیدم.وای داشتم از ذوق
مرگی پر میکشیدم به آسمون.خوب شد پر نکشیدم چون اونجا از آسمون خبری نبود...
می خوردم به سقف...
خلاصه بعد از شادی و شنگولی و جیغ و داد و بغل و ماچ و بوسه اولین سوالی که از دوستش پرسیدم
این بود...از(( )) چه خبر؟
عالی تر از همیشس . نمره هاش مثه همیشه بیسته . رشتش ریاضیه و حوزشون مدرسه ی(---------)
ایه.
از اینکه شنیدم مثه همیشه تو رده ی بهترینا قرار داره خیلی خیلی ذوقیدم.
من که اینقد از دیدن دوستش خوشحال شدم اگه خودشو می دیدم لابد از خوشی زیاد سکته مکته ای
میزدم.
یادمه تو همون دورانی که با(( ))همکلاس بودیم تا وقتی که تو مدرسه بودم بیشتر وقتا چشمم بهش
بود. وقتی هم که میرفتم خونه دلتنگش میشدم.یه نقاشی هم ازش کشیده بودم. اما بعد از مدتی
به این نتیجه رسیدم که اونی که کشیدم(( ))من نیست.دلم می خواست چهره شو طوری به تصویر
بکشم که همه ی مهربونیا و خوبیاش تو چشاش فریاد بزنه که کشیدن یه همچین تصویری هم خیلی
مشکل بود. نقاشیه رو پاره کردم ریختم دور...
(( ))در واقع زیاد هم خوشگل نبود اما برای من خوشگلترین معشوقه ی دنیا بود. دوستای به ظاهر
صمیمیم بعضی وقتا رفتار هایی از خودشون نشون میدادن که برای من خیلی ناخوشایند بود.اما توی یه
روز قشنگ(( ))با رفتارش کاری کرد که منو بیش از پیش به خودش علاقه مند کرد. رفتاری که اون روز
از خودش نشون داد برای من غیر قابل تصور بود.اونقدر که به(( )) وابسته بودم به دوستای(به ظاهر)
صمیمیم دلبستگی نداشتم. وقتی که مدرسه هامون از هم جدا شد و ازم دور شد انگاری یه تیکه از
قلبمو کند و با خودش برد. از وقتی که دیگه ندیدمش احساس میکنم بیشتر دوسش دارم .مکه هم
که رفته بودیم به نیابتش نماز خوندم.هرکسی توی زندگیش الگوهایی رو داره که بر اساس شیوه ی اونها
سعی میکنه خودش رو بسازه. (( ))یکی از الگوهای زندگی منه.خیلی دلم می خواد از لحاظ معنوی
مثه اون بشم. واقعا ماهه اونم از نوع شب چهارده...موقع نماز جماعت که می شد تمیز و مرتب و با
آرامش می ایستاد سر نماز...چند بارم من رفتم کنارش جا گرفتمنمازایی که کنار(( ))می خوندم
خیلی لذت بخش بود .
جمله ی دوستت دارم اون قدر ارزشمنده که نباید به راحتی نثار هر کس و ناکسی بکنیم. اما من با کمال
اطمینان به(( )) میگم
دوستت دارم.دوستت دارم.دوستت دارم.
آخیش حالا یخده آروم شدم بی تابی دلم کاهش یافت
اینم از پست این دفه که به رنگ و بوی(( ))مزین شد.
از اینجا به بعد حرفای روز مادریه
روز مامان و روز زن رو به همه ی مامانا و مامان بزرگا و در کل همه ی خانومای گل گلاب تبریک میگم.
میلاد حضرت فاطمه ی زهرا(سلام الله علیه) هم بر همه(چه خانوما چه آقایون) مبارک باشه و امیدوارم
توی یه همچین روزی فاطمه(س)واسطه ی بین ما و خدامون بشه و حاجتامونو به خدا برسونه.چون
فاطمه(س)خیلی واسه خدا عزیزه...خیییییییلی زیاد. به خاطر همینم خدای مهربون به واسطه و پا در
میونی همین خانم بزرگ(والبته با نظر به خیر و صلاح بنده هاش) همه ی حاجت مندا رو حاجت روا می
کنه.بیاین اولین حاجتی که امروز از خدا می خوایم ظهور منجی عالم...گل نرگس...مهدی موعود(عجل
الله تعالی فرجه شریف)باشه.و دومین حاجتمون تموم شدن جنگ و نزاع .خدایا امروز...روز مادر ...خیلی از
مادرا هستن که صدای فریادشون گوش آسمونا رو خراشیده.اما این صداها و آه و ناله ها و ضجه ها گوش
آدمای سنگ دلو نمی خراشه.ما مسلمونا و حتی خیلی از غیر مسلمونا ازت می خوایم ظالمان رو به
عذابی که فقط خودت می دونی تا چه حد سنگینه دچار کنی و حق پایمال شده ی آدمای بیگناه رو
بهشون برگردونی...سومین دعامونم عافیت و سلامتی همه ی بیماران به خصوص اونایی که بیماریای
صعب العلاج دارن باشه...خدایا تو رو به پاکی و بزرگی و عظمت همون خانمی که خیلی برات عزیزه قسم
می دیم حاجت روامون کن...
* توی روز به این قشنگی "روز مادر" می خواستم از یه مامانیی یاد کنم که منو قال گذاشته و رفته... 
نیشسته بودم و آرشیو وبلاگمو مرور می کردم.همینطور که پیامای گذشته رو می خوندم خاطرات خیلی
قشنگی برام زنده شد.بین پیامای دوستایی که سر میزدن پیام عزیزی رو دیدم که دلم واسش یه ذره
شده.اون موقعه ها چه برو و بیایی باهاش داشتما.یادش به خیر...خب همه "مامان بزرگ بابابزرگاشونو"
دوست دارن و واسه رفتن به خونه هاشون کلی ذوق میکنن.منم اینطوری بودم دیگه.همیشه واسه سر
زدن به خونه ی قشنگ و با صفای مامانیم لحظه شماری می کردم.من با اینکه پدربزرگا و مادر بزرگامو
وقتی خیلی بچه بودم از دست دادم اما یه مامانیی دارم که مثه مامان بزرگ واقعیم دوسش دارم.مدتیه
که تنهام گذاشته...دلم برای نصیحتاش و شیرین زبونیاش یه ذره شده .یادت بخیر مامانی...یه وقتایی
میومدم پیشت و عین یه نوه ی لوس برات زبون می ریختم تو بهم می گفتی من نوه ی لوس دوست
ندارما.وقتایی که برات درد دل میکردم و تو هم با مهربونی جوابمو میدادی احساس میکردم من صاحب
بهترین مامان بزرگ دنیام.
حالا اگه گفتین این مامان بزرگ مهربون کیه؟
ننه ملیحه ی" باوفا "که با رفتنش منو غافلگیر کرد...آره همون ننه ملیحه ی معروف...همونی که یادش تو خاطراتم همیشه موندگاره...یه مدت خیلی طولانی بود که کامپیوترمون خراب شده بود و اصلا نمیشد روشنش کنیم.اونیم که قرار بود برام درستش کنه سرش شلوغ بود.بعد از تقریبا یک ماه وقتی که کامی درست شد یه راست اومدم خونه ی ننه ملیحه اما...اما......
دیگه از نن جونم خبری نبود...تصور کنین بعد از یه مدت طولانی دوری از ننه ای بیای و ببینی که گذاشته رفته.اول اردیبهشت هشتاد و پنج وقتی آبجی الناز ننه اینا بهم گفت (بهتره ننه ملیحه رو فراموشش کنی) دیگه دل واسم نموند...
وقتی فکرشو میکردم که نن جونیم نیست بغض گلومو فشار می داد.اشک تو چشام حلقه می زد.اما
فکر کردم و با خودم گفتم نن جونم دوست نداره من دپرس باشم. دلش می خواد نوه ش شاد باشه و
همیشه با انرژی راه زندگیشو به جلو طی کنه.
*** ننه ملیحه جونم*** امیدوارم که فراموشم نکرده باشی و گاهی از بالای اون عینکت یه نیگاه
ملیحانه ای به نوه ت بندازی... با اینکه وقتی به خونت سر میزنم جات خالیه اما اینو بدون جای تو توی
قلب من همیشه سبزه.هیچ وقت فراموش نمیشی عزیز
الان می خوام برم سراغ حرفای ننه ملیحه ای که هم یادی ازش کرده باشم هم * (خاطراتم )* مرور بشه
~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~
موضوع** اولین پست که به دست (زهرا دوست بچه ها)آپ شد:
سلام دختر گل ناز مهربون ننه ملیحه
خییییییییییییلیییییییییییییییییی خوشحالم که تو هم یه خونه توی اینترنت ساختی.از زهرا خانوم دوست بچه ها هم ممنونم که بهت کمک کرد.به امید اون روزی که خونت پر از حرفای قشنگ بشه.موفق باشی و شاد و شاکر ننه جون
~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~
موضوع** برای ننه آبجی باشم؟! یا نوه ؟یا دوست ؟یا همش باهم؟! :
سلام به دختر مهربونم زهرا خانوم!برای همه آبجی برای ننه ملیحه هم آبجی؟!!!!!!!!
~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~
موضوع** مناسبت های عید قربان و غدیر خم :
سلام دختر خوشکله ی من
خوبی زهرا جان؟
عید تو هم مبارک باشه ننه (البته با یه عالمه تاخیرات!)
عید غدیر خم رو هم بهت تبریک میگم دخترم
راستی میشه صیغه های این فعل ۩۞۩ تنگو لیــــــده بود۩۞۩ رو برام صرفشون کنی ننه جون؟؟!
~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~
موضوع** چند کلوم شیرین زبونی ننه ای :
سلام زهرا خانومی خودم....
آخه دختر تو که هنرت صد درجه بیشتر از منه ننه ! راستی مگه تو فکر میکنی من چند سالمه که میگی با این سن و سالت! حتی اگه من 200 سال پیش در سن 89 سالگی هم فوت کرده باشم مهم نیست مهم اینه که دلم همیشه جوون بوده جوونتر از صدتا از شما جوونای روغن نباتی همیشه دپرس!!!!!!! راستی میدونی چرا گفتم تنگولیده رو برام صرف کنی؟ آخه زمون ما این فعل نبود به جاش میگفتیم تنگیدنس ج چ ه خ ، ن ن ه م ل ی ح ه......کیف کردی؟!!! عید رو هم که اون بالا بهت تبریک گفته بودم....چـــــــــــــــــــــــــــــــی ؟؟؟؟؟؟؟؟
من اول عیدو به تو تبریک گفتم؟!!!!!!!!!!!!!
دستم بهت برسه می دونم باهات چی کارکنم.....
پیر شی
~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~
موضوع** وقتی که تازه این قالبو رو وبم گذاشته بودم :
خونت خیلی کبود شده کی زدتش؟
~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~
موضوع** نصیحتای ننه ملیحه ای درباره ی کج رویای سمیه (دوستم ) :
دوست مشمار آنکه در نعمت زند
لاف یاری و برادر خواندگـــــــــــی
×××××××××××××××
دوست آن دانم که گیرد دست دوست
در پریشان حالی ودرماندگـــــــــــــــــی
زهرا جان یه گوشه نشین و فرورفتن دوستتو توی باتلاق تماشا کن ننه.....
این نهایت بی رحمیه
خوب فکر کن به حرفام و اگه تونستی و احتیاج داشت!بهش کمک کن دخترم!!!
موفق باشی زهرای خوش قلبو صمیمی خودم
~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~
موضوع** وقتی که من داشتم معتاد اونترنت می شدم :
زهرا جون ننه اگه تو یکی معتاد شدی به اینترنت غصه نخوریا ..
بیا پیش خودم بعد دو روز دُرس (درست !)درمون هوای اینترنتو از سرت بیرون میکنم ( ترک اعتیاد تضمینی !!!) راستی بابا التفاتم میتونه بهت کمک کنه ها!
ایشالله که به بهترین آرزوهات برسی
آبجی زهرای شطرنجی : ((البته از اون موقع تا حالا چند بار اینترنتو به صورت تفننی کشیدم.بعدشم میذاشتم کنارا ولی یواشکی از گوشه برمی داشتم...(مگه سیگاره؟!)حالا دیگه کار بیخ پیدا کرده.ننه کجایی ببینی نوت داره از اعتیاد به اونترنت رنج می بره))
             *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** ***
نـــــــــــنـــــــــــــه مـــــــــــــلـــــــــیـــــــــــح جــــــــونــــــــــــــم  روزت مبارک
روز مادر بهونه ای شد تا من حرفی که مدتها تو دلم بود رو بزنم
امروز روز خیلی خیلی خوبیه.عالیه.بیسته.اصلا صده... امیدوارم برای شما هم روز خیلی خوبی باشه و امروز به آرزوهای قشنگتون برسین.
حالا مژدگونی بدین که می خوام یه خبر خوش بهتوون بدم....بگم؟.....بگـــــــــــــــــــــــم؟
نه نمی گم...اسرار نکنین دیگه نمی گم(کی اسرار کرد؟)...خیلی خب باشه بابا میگم حالا چرا خشن نیگا میکنینمی خواستم بهتون بگم که من بنا به دلیلی یا شایدم دلایلی تا بیست مرداد نمی آپم
.....چه دلایلی؟!...راستشخیره ان شالله
خب پس من برم دیگه؟ آره؟
چـــــــــــــــــــــی؟آره؟!باشه پس تا بیست مرداد...............
من دیگه برم تا چشمای قشنگتون بیشتر از این اذیت نشده(وای مامانم اینا)
                 *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** ***
                                                   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت   توسط زهرا  | 

---
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت   توسط زهرا  | 


سلام


من تو مدرسه از همه قشری ریفیق داشتم اول . دوم . سوم . تو رشته های مختلف . لاغر . چاق . زشت .زیبا و....

ما که تازه اومده بودیم این خونمون همسایه رو به روییمون دو تا بچه کوچولوی حدود سه چهار ساله داشت یه دختر یه پسر. این قده ناز بودن ....دختره تقریبا یه سال از پسره بزرگتر بود. من می رفتم تو ایوون خونمون و اونا هم میومدن تو ایوون خونشون و این طوری با هم دیگه صحبت میکردیم.در صورتی که خونواده هامون هیچ آشنایی با هم نداشتن ولی من و اون بچه ها کلی با هم دوست شده بودیم.حالا هر کدوم واسه خودشون بزرگ شدن و دارن میرن مدرسه .دیگه مثه اون موقع ها نیستیم.بگذریم

من که نمیدونم چمه.یه بار اینقده الکی سرخوشم که سر از پا نمیشناسم یه بارم حوصله ی هیچ کس و هیچ چیو ندارم.حتی حوصله ی تلوزیونو.امروز بعد از ظهر این جوری بودم.با اینکه صبحش شاد بودم حتی یه چیزی فراتر از اون . اما بعد از ظهر یه دفه به هم ریختم . امروز برنامه ای که واسه دیدنش لحظه شماری میکنمو ندیدم .  ترجیح دادم استراحت کنم و افکارمو از اغتشاش در بیارم. بعدشم یه دوست قدیمی بهم تلفن زد و کلی با هم صحبت کردیم.با این که هنوز برنامه هه تموم نشده بود. ولی وقتی حوصلشو نداشته باشم اصلا نگاش نمیکنم.وقتی با دوستم حرف زدم کلی دلم واشد . آخه اون یکی از دوستای صمیمی دوران دبیرستانمه.اولش نشناختمش اونم منو کلی سرکار گذاشت که اگه گفتی من کیم و اسممو بهت نمیگم تا خودت حدس بزنی.منم اسم چند تا از دوستامو گفتم و اونم هی میزد تو ذوقم میگفت نه هیچ کدومشون من نیستم .ولی من با این که نشناختمش خیلی صمیمی باهاش صحبت کردم اونم تعجب کرده بود میگفت اومدیمو من یه آدم غریبه باشم که می خوام اذیتت کنم اون وقت تو بازم همین جوری باهام صمیمی صحبت میکنی؟منم گفتم به هر حال هر کی که باشی ریفیق خودمی. من بالاخره کشف میکنم تو کی هستی ...دیگه آخرش کار به جای باریک کشید اون که دید من الان مخم هنگ کرده و به جا نمیارمش از فرصت استفاده کرد و بهم گفت زهرا خانم شما قصد ازدواج دارین؟با خودم گفتم یعنی این کی میتونه باشه که یه همچین پیشنهادی بهم می ده ؟یخده خودمو جمع و جور کردم و گفتم خب البته اگه موقعیتش پیش بیاد چرا که نه؟این امر خیری هستش که مخصوصا به جوونا خیلی سفارش شده منم خب...
گفت زهرا خیلی پررویی آخه آی کیو من مائدم دیگه.منم دوزاریم افتاد که آهان این همون مائده تپل مپل خودمه .اینقده باهاش خاطره های قشنگ دارم .ماهه...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت   توسط زهرا  | 

                                                     به نام خدا

سلام

قبل از هر حرف و سخنی بگم که بر و بچز من مجبورم دیر به دیر آپ کنم تمام تلاش خودم رو هم میکنم که تو فرصتای مناسب بهتون سر و کله بزنم.راستش یخده هم مثه قدیما حال وبلاگ نویسی رو ندارم ولی هر وقت احساس کنم که حرفی برای گفتن توی این وبلاگ دارم حتما میامو می نویسم.حالا که تابستون اومده خیلیا دلشون واسه مدرسه تنگ شده اما من که یه ذره هم دلم واسه مدرسه تنگ نشده. ما همگی دل دل میکردیم که تابستون از راه برسه حالا که اومده دلتون واسه مدرسه تنگولیده ؟!

من توی مدرسه رفقای زیادی داشتم ولی خب با همشون صمیمی نبودم بعضی وقتا با هم گپ میزدیم و خوش و بش میکردیم اما حسی نسبت بهشون نداشتم با یکی دو تاشون خیلی صمیمی بودم که اونم هم هر وقت احساس دل تنگی کردیم می تونیم هم دیگه رو ببینیم.

از این حرفا که بگذریم سخن کارنامه خوشتر است

می بینم که بعضیا کارنومه ها رو گرفتن و ذوق کردن.البته ناگفته نمونه که بعضیام دارن به حل و فصل اعداد تک رقمی کارنامشون فکر میکنن.اگه از حال و اوضاع نمره های من بپرسین که باید بگم هی بد نیست.

دو سه شبی همش خوابای ناجور میدیدم خواب میدیدم با کلی ذوق و شوق رفتم کارنامه بگیرم وقتی اون کاغذ کزایی رو دادن دستم اون نیشی که تا بناگوش باز بود جمع و جور شد اگه گفتین چرا؟خب برا اینکه سه تا تجدید آورده بودم.خدا رو شکر که همش خواب بود.در هر صورت الان حالم تقریبا خشه.راستی واسه تابستون امسال من می خوام هرچی کتاب باحال تو کتابخونه محلمونه رو بوخونمو کیفشو ببرم.گفتم کتابخونه یاد یه خاطره ی نامطبوع افتادم.

هفته ی پیش رفته بودم کتابخونه دو تا کتاب گرفتم داشتم میومدم بیرون احساس کردم گلاب به روتون چه بوی گندی میاد به طرف بو رفتم دیدم بو از سالن مطالعس. چند نفری که توی سالن مطالعه داشتن کتاب می خوندن رفته بودن تو حالت بیهوشی.چند نفریمون رفتیم شکایت کردیم گفتیم اینجا مثلا کتابخونس چرا بوی فاضلاب میده اداره آب و فاضل آبم یه همچین بویی نمیده.کتابدار جیگری که اونجا بود رفت توی سالن مطالعه و دید که ...چشمتون روز بد نبینه فکر کنم گربه کارخرابی کرده بود.البته حدس میزنما چون کار آدم که نمیتونست باشه اونم کنار سالن مطالعه که همه میتونن ببینن .سالن مطالعه هم رو به روی حیاط بود و پیشی خان راحت میتونست بره اونجا.گربه های بی تربیت و بی فرهنگ از این کارا زیاد میکنن تا حالا سه چهار بار دم خونه ی ما رو زینت بخشیدن.ولی خب بازم یه سوال پیش میاد که گربه توی کتابخونه چه میکنه؟!چی بگم!شاید گربه های این دوره زمونه اهل مطالعن. شایدم چاه فاضلابی اون گوشه موشه ها بالا زده بوده.من که زودی از اونجا اومدم بیرون چون اصلا طاقت اون فضای نامطبوع رو نداشتم. معذرت می خوام اگه حال ناخوشایندی بهتون دست داد.بعضی خاطره ها خوشایندن بعضیام اینجوری دیگه...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت   توسط زهرا  | 

                                           باسمک یا ارحم الراحمین

سلام علیک

فصل تابستون شما رو یاد چی میندازه؟

گرمای شدید و طاقت فرسا...هندونه ی قررررررمز...میوه های آبدار تابستونی...کلاسای جور واجور... برنامه های تلوزیونی ویژه اوقات فراغت...تفریح و گردش و مسافرت...

یا درست کردن خرابکاریای کارنامه و صاف و صوف کردن تجدیدیا

من که خدا رو شکر به این مورد آخری فکر نمی کنم و بیشتر دلم می خواد اوقات تابستونمو با کلاس و مسافرت و دیدن تلوزیون پر کنم.

تابستون امسال باید یخده خیاطی یاد بگیرم.این هنر هم یه وقتایی لازم میشه . البته اون قدر پیشرفته تو مایه های لباسای مجلسی و لباس عروس و... نه ها.تا حدودی که بتونم دکمه ی کنده شده ی مانتومو بدوزم کافیه...این خیاطی از نوع مبتدیه

ولی به هر حال تو زندگی همه پیش میاد که دکمه ای کنده بشه...زیپی در بره... و...

اگه خانوما این کارای ساده رو بلد نباشن که دیگه خیلی وضعشون خرابه.البته خوبه که آقایون هم از این جور کارا یاد بگیرن به درد آیندشون می خوره(آقایون زی زی)

همین سامان گلریز که استاد آشپزیه.به قول خودش یه مرغ ساده رو طوری میپزه که انگشتاتونم باهاش بخورین(یخده این آقایون یاد بگیرن)

یه مصاحبه ی جالب ازش تو هفته نامه ی سلامت خوندم.یه قسمتیشو اینجا میزارم.خاطره ی مجری شدنشه

                                  معجزه تلويزيون

وارد شدن در تلويزيون به عنوان مجري، يك معجزه بود. باورتان نمي‌شود كه اين يك حادثه باشد و بايد آن را بزرگترين حادثه و مهم‌ترين حادثه زندگي‌ام به حساب بياورم. من در دانشگاه دستيار يكي از استادانم بودم. يكي از دوستانم يك كتاب بسيار مهم براي من از خارج از كشور فرستاده بود و من اين كتاب را در كلاس جا گذاشته بودم. بنابر اين صبح زود براي برداشتن اين كتاب به طرف كلاس رفتم. در كلاس را كه باز كردم ديدم همين جور از در و ديوار، نور و پروژكتور و آدم و دوربين مي‌ريزد. كلاس محل گرفتن تست آشپزي براي صدا و سيما بود. آن كتاب برايم خيلي ارزشمند بود و مي‌ترسيدم اگر همانجا رهايش كنم ديگر نباشد. از استادم اجازه گرفتم كه به ته كلاس بروم تا كتابم را از توي كمد بيرون بياورم. نكته جالب اين بود كه من مثل هميشه آخر كلاس مي‌نشستم و همين هم باعث شد تا چيزي كه من به آن معجزه مي‌گويم اتفاق بيفتد.

يعني اگر من به جاي رديف آخر رديف دوم‌يا‌سوم‌بودم هرگز اين اتفاق نمي‌افتاد. من خيلي آرام و خونسرد به سمت آخر كلاس رفتم كه يك مرتبه يك جفت چشم آمد توي صورتم و گفت. تو آشپزي بلدي؟ من جواب دادم بله.دوباره پرسید مي‌تواني جلوي دوربين تست بدهي و چند جمله حرف بزني؟ من باز هم گفتم بله و جلوي دوربين رفتم و بعد از اينكه چند جمله حرف زدم. گارگردان گفت. همه چيز را جمع كنيد. بالاخره پيدا شد. اينطور شد كه بعد از دو سال جستجو آنها توانستند يك آشپز براي برنامه تلويزيوني خودشان پيدا كنند و من بعد از آن 8 سال تمام در صدا و سيما برنامه آشپزي اجرا كردم كاري كه تا آن موقع سابقه نداشت.

اینم از این...

رفقا قبض تلفن ما اومد (چه فاجعه ای)

بابای بنده با دیدن اون رقم کزایی شک زده شده بود.اصلا روم نمی شد تو چشماش نیگا کنم

قبل از این که چیزی بگه خودم گفتم ببخشید قول می دم از این به بعد کمتر بیام سراغ اینترنت.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت   توسط زهرا  | 

***به نام نعمت دهنده ی بی منت*** 

سلام علیک آباجیا و آق داداشای با مرام

همگی خوبین؟؟خب هستین که هستین من چی کار کنم

از ته اعماق ژرفای انتهای دریچه ی میترال قلبم واستون آرزوی شادی و شنگولی و منگولی

و حبه ی انگوری می کنم

بابا لوتیا با این پیاماتون منو شرمنده کردین که....(الکی)

مــــــــــــــــــر۳۰ به خاطر لطفتون.

امروز میخوام با یکی از دوستام حرف بزنم

با نام مستعار *آزی پازی دراکوتا تا به تا*اگه فکر میکنین لازم نیست شما بوخونین

 الکی وقتتونو واسه خوندنش نزارین

اونی که باس بوخونه اگه مایل باشه خودش می خونه

*** یه سلام ویـــجـــه ی ویـــجــــه ی زهرایی به آزی بلا***

اول بزار تو رو برای رفقایی که اینارو می خونن معرفی کنم...آزی رفیق شفیق بندس که رفاقتمون

ماجراها داره

آزی بگم؟بــــگــــم؟...مطمئنم که دلت نمی خواد ماجراشو تعریف کنم چون اگه بگم تا

حدودی آبروت می ره

با اینکه خیلی نمی بینمت ولی من خیلی وقتا به فکرتم... اینو بدون که تو همون آزی پازی

دراکوتا تا به تای ناز و خوشگل من باقی می مونی*همیشه*

راستی آزاده مامانم ازت خوشش اومده چه خبره که من بی خبرم...هــــــــــــان؟

سری قبل که تو رو دیده بود گفت این آزاده خانوم چه دختر خوب و مهربونیه ها...نکنه داره واست نقشه

میکشه...

ای کاش بازم می تونستیم قرار بزاریم هم دیگه رو ببینیم...با این که اون روز با کاری که کردی یخده

ناراحتم کردی ولی اصلا دلم نمی خواد از کسی کینه ای به دل داشته باشم

هنوزم مثل یه دوست دوستت دارم 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت   توسط زهرا  | 

ریاضی و روانشناسی و تاریخ ادبیات و دینی

اینا امتحاناییه که تا حالا پشت سر گذاشتم

تا اینجا فقط تاریخ ادبیاتو افتضاح دادم

شاید بگی درسه به این راحتی آخه چرا...؟ اما به دلیلی نتونستم خر بزنم

و به قول مریم خره منو زد

یه خاطره دست اول

واسه امتحان داخلیامون فرش و موکتای نمازخونه رو جمع کرده بودنو

به جاش صندلی تک نفره چیده بودن روز امتحان که رسید اول دومیارو فرستادن سر کلاساشون و سومارو هم فرستادن نمازخونه واسه امتحان.

من بنابر عادت همیشگی که وقتی میرفتیم نمازخونه کفشامونو در میاوردیم تا بریم نماز بخونیم کفشامو در آوردم و جفت کردم

و وارد نمازخونه شدم واسه خودم داشتم راه میرفتم که یهو چشمم افتاد به یکی از معلمامون که داره به پاهای من نگاه میکنه و می خنده...یه نیگا به پام انداختم و گفتم وااااااااای زهرای ضایع...کفشات کو؟

بدو بدو خودمو رسوندم به جاکفشیا و کفشامو پوشیدم تا آخر امتحانم همش نیشخند میزدم(مثه ...)

هنوزم وقتی یادم میوفته که بدون کفش وسط سالن امتحان راه می رفتم خندم میگیره

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت   توسط زهرا  | 

امشب اصلا خوابم نمی بره می دونم چرا...چون دلم گرفته . یه سری

اتفاقایی که یه زمانی برام افتاده بود تو ذهنم عین یه فیلم به تصویر کشیده

می شه و تلخی های خاطرات گذشته رو برام زنده می کنه.قصه ی زندگی

من خودش یه فیلم کامله...

شاید یه روز رمان زندگیمو دادم بیرون...

وقتی خاطره های تلخ گذشتمو مرور میکنم دلم می گیره...الانم چشام از

اشک خیسه خیسه...یه ترانه ی قشنگ هم گوش میدم که مال محسن یگانس . 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت   توسط زهرا  | 

 

به نام او که مرا آفرید تا عشق را بیاموزم و زندگی را تجربه کنم

سلام

نگین که ای خدا این مگه قرار نبود بره بعد امتحانا بیاد پس اینجا چی کار میکنه.نگین

که مگه این بچه درس و مدرسه نداره که همش آویزون اینترنته.نگین که....

روز به این مهمی نمی شد که نیام...آخه به سلامتی توی یه همچین روزی یه نازنین

دختری چشم به جهان گشوده و با اومدنش یه ملتو شگفت زده کرده .

 

من دیروز اینقده حالم بد بود که به کل تولدمو فراموش کرده بودم.سر کلاسم همش

سرم روی میز بود و حالمم دگرگون(گلاب به روتون).

اصلا یادم نبود که تولدمه .دوستم بهم گفت زهرا تولدت مبارک بعدشم در یک حرکت غیر منتظره هدیه ی تولدمو بهم داد...اولش یه خورده هاج و واج بودم...گفتم تولد؟ یه خورده بعدش دو زاریم افتاد که دختره ی حواس پرت تولد خودته.

از گل مریمم که به یادم بود و بهترین هدیه یعنی همون دعایی که کرده بود رو بهم داد تشکر میکنم و از همین جا می بوسمش.

به قول مریم شماها همش ناز میکنین که رژیم دارین منم زیاد خودمو تو دردسر ننداختم یه کیک گنده براتون آماده کنم.تو رو خدا تعارف نکنین بفرمایین میل کنین(اگه تونستین؟) 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط زهرا  | 

                                                        به نام خدا

سلام به همه ی رفقای زیگر خودم(منظور از زیگر همون جیگر است اما با

لحن کوچه بازاری)

چطور متورین؟

وای اگه بدونین اینقده کار و درس رو دوشم ریخته که هر کی منو می بینه

فکر میکنه قوز در آوردم.(آغوز داری؟)آخی یادش به خیر مگه نه؟ فقط طرفداران عمو پورنگ فهمیدن من چه اصطلاحی به کار بردم بقیه زیاد به مخشون فشار نیارن

اما آغوز آقا تمشکیه به قوز من ربطی نداره ها. (نکته انحرافی بود)

این روزا همش درمورد درس و مرس میشنفیم و همش بهمون می گن بچه

بشین درستو بخون.

به خاطر همین محض هم دردی با شما امروز زیاد در موردش حرف نمیزنم.

اول از همه بگم که وعده سر خرمن بهمون دادن که پنج شنبه ببرنمون کاشون و شبم اونجا بمونیمو جمعه بعد از ظهر هم بر گردیم.اگه بشه که خوب می شه خیلی خوش می گذرونیم با برو بچز مردسه(منظور از مردسه همون مدرسه است اما به زبان مامان بزرگ بابا بزرگایی که تازه یادشون افتاده برن نهضت سواد آموزی )

یه سوال...اول خوب فکر کنین بعد که مطمئن شدین بگین که:

به نظر شما کدوم مجری خانوم از بین همه ی مجریا کارش بهتره؟

به نظر من خانوم ادیبی خوبه.آزاده آل ایوب هم بین همه ی مجریای خانوم

گروه کودک کارش بهتره.

از بین مجریای آقا هم که دیگه پرسیدن نداره.

عمو پورنگ و دستیار کوچولوش زبون زد خاص و عامند.البته اجرای فرزاد

حسنی هم واقعا جای تحسین داره ها.

این امیر محمد پسر شیرین زبونیه اما خیلی باید روش کار بشه تا یه مجری

خوبی از آب در بیاد.

آخه می دونین که بعضی وقتا سوتی می ده چه سوتیایی...اونم سر برنامه زنده که دیگه نمیشه درستش کرد.پورنگ هم که از دستش حرص می خوره

ولی خب از قربون صدقه هاش معلومه که خیلی دوسش داره.

رفقا خیلیاشون می خوان برن بعد امتحانا بیان منم که تنهایی بهم خوش

نمی گذره .پس منم میرم که تیریپ درس خونی بزنم شاید وسطای

امتحانا محض تفریح اومدم و یه سری زدم.

راستی یادتون نره که به سوالم جواب بدینا.همون که بهترین مجری خانوم

کیه دیگه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط زهرا  | 

سلام...چه نام آشنایی ایست...به نام صاحبش

سلام بر و بچه های اینترنتی احوالتون که خوبه؟ان شالله که خوبه...شکر خدا منم خوبم (کی حال منو رو پرسید؟)

داره میاد...صدای پاشو میشنفین...صدای پای امتحانو میگم دیگه...

داریم کم کم که نه تند تند به لحظات دوست داشتنی و مورد علاقمون فصل امتحانات نزدیک میشیم.رفقا اگه بدونین من چه قده بچه ی درس خونی شدم(آره جون خودم...از نمره هام معلومه

معمولا این موقع ها که میشه میشم عین شاگردایی که عینک ته استکانی می زنن و زنگای تفریح به جای زدن توی سر و کله ی بچه ها کتابای درسیشونو مرور میکنن(خیلی دیگه زیاده روی کردم)

نه اینطوریام نیست من اونقدرا که باید و شاید درس نمی خونم و بیشتر بازیگوشی می کنم تا حالا یکی دو بارم پام به دفتر مدرسه کشیده شده همین چند وقته پیش سر زنگ زبون فارسی یه ربع آخر معلم بهمون وقت استراحت داد منم که میز چهارم میشیم رفتم میز آخر و با بچه های ته کلاس شروع کردیم به بگو و بخند معلممون گفتش اون کی بود رفت عقب الانم داره اون ته آتیش می سوزونه ؟

منم خیلی مودبانه و با کمال متانت از بین بچه ها اومدم بیرونو گفتم :

من بودم

راستش من سعی میکنم که هیچ وقت پامو از دایره ی ادب بیرون نزارم(بابا باادب!!)

راستی یه سوالی هست که مدتیه ذهن منو مشغول کرده. شما میدونین که برا چی به شاگرد زرنگا میگن بچه خرخون؟آخه چه ربطی داره مگه خر درس میخونه ؟این مردمم الکی واسه خودشون حرف در میارنا...

دفعه ی بعدی که میام سعی میکنم زیاد راجع به درس با هاتون صحبت نکنم...آخه نمیشه که اینطوری همش درس درس درس درس درس درس (خیلی خب بسه دیگه)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت   توسط زهرا  | 

                                        به نام یکتای بی همتا

سلام به همه ی گلای نرگس و نسترن و محمدی و هر چی گل قشنگ تو دنیاس.ان شالله که همتون شاد و با طراوت باشین مثل گلا اما عمرتون مثل اونا نباشه.

من امروز تصمیم گرفتم که یه برنامه ریزی درست حسابی بکنم هم برای درسام هم برای زندگیم. البته تا

حالا از این تصمیما تو زندگیم زیاد گرفتم اما عمل کردن به برنامه ریزی خودش کلی همت می خواد.

این چند وقته اینقده کار و درس سرم ریخته که همش با هم قاطی پاطی شده اگه هر روز واسه ی هر کدومش یه وقت درست درمون قرار بدم دیگه اینطوری نمیشه.

من چهارشنبه یه امتحان مهمی داشتم یه امتحان غیر درسی بود اما چون با امتحانای درسیم هم زمان شده بود نتونستم زیاد براش وقت بزارم به خاطر همین سر امتحان اینقدر مضطرب و حول شده بودم که همه ی امتحانمو خراب کردم. عرق سردی روی تنم نشسته بود و  این خرابکاری رو سیستم  کلی بدنم هم تاثیر گذاشته بود و سردرد بدی رو هم به جونم انداخته بود.اینقدر حالم بد بود که آقاهه که ازم امتحان میگرفت گفت تو خیلی حول شدی.آرامش خودتو حفظ کن تا انشالله دفعه بعد بتونی موفق بشی.من نا امید و ناراحت جلسه ی امتحان رو ترک کردم .

اون یه امتحان غیر درسی بود اما از بین امتحانای درسی فردا امتحان فلسفه و منطق داریم من این درسارو خیلی دوست دارم معلمش رو هم همینطور.

به غیر از اون تازه فردا باید دوتا شعر ادبیاتمون رو هم حفظ کنم.به خاطر همین تصمیم گرفتم که یه برنامه ریزی داشته باشم.من قبلا هم برنامه ریزیهای زیادی کرده بودم اما کمتر پیش میومد که بهشون عمل کنم اما اینبار با دفعه های قبل فرق میکنه.(البته هر دفه همین جمله رو می گم)

راستی یه چیز دیگه من از ننه ملیحه خبر ندارم  و میخوام بهش بگم ننه ملیح جون اگه میای اینجا لا اقل یه خبری بده که من از دلواپسی در بیام . از وقتی که برگشتم ازت بی خبرم.                      

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت   توسط زهرا  | 

        
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت   توسط زهرا  | 

                      به نام او که از رگ گردن هم به ما نزدیکتر است

سلام

حال و احوالاتتون چطوره؟

بعضیا ناراحت و غصه دارن و دلاشون گرفته بعضیام شاد و خوشحالن و اصلا نمیدونن غصه رو با کدوم غینیمینویسن.تا بوده همین بوده...

آشنایی با دختر فقیری که ستاره تنیس جهان شد(ماریا شاراپووا زن شماره یک تنیس جهان)

ماریا : من ماریا شارا پووآ هستم و چیزی غیر از این نمی توانم باشم .فرقی نمی کند که من چه چیزی را دوست دارم ؟ اسم سگ و گربه ام چیست؟ چه غذاهایی را می خورم؟ و... من یک آدم هستم مثل همه ی آدم ها و انسان های دیگری که با استعداد ذاتی و تمرینات مداوم و سخت و علاقه ی فراوانی که به تنیس داشتم به قهرمانیهای مختلف رسیده ام بله... من فقط ماریا شاراپووآ هستم.

ماریا تنیس باز ۱۸ ساله روسی برای اولین بار در عمر کوتاه ورزشی خود به عنوان زن شماره یک تنیس جهان شناخته شد این بازیکن ماهر که همواره در متن توجه رسانه ای بوده نخستین تنیس باز زن روس است که در مکان نخست رده بندی تنیس بازان زن جهان قرار میگیرد.

یوگنی کافلینکوف مرد تنیس باز و قهرمان تنیس مردان روسیه است که در یکی از تمریناتش راکت تنیسش را به دخترکی چهارده ساله هدیه کرد که تازه می خواست تنیس بیاموزد حال آن دخترک در سن ۱۸ سالگی قهرمان تنیس زنان جهان است.

 خانواده ماریا از وضعیت مالی خوبی برخوردار نبودند و برای تمرینات جدی ماریا به پول احتیاج داشتند از این رو پدر ماریا سخت کار کرد . از خدمتکاری گرفته تا کارهای سخت شبانه ... 

ماریا همچون همسن و سالانش دوست دارد چهره اصلی مطبوعات و رسانه ها باشد. جالبترین نکته درباره او این است که در پاسخ به سوالی که چه چیزی برایش می تواند هیجان انگیز باشد گفت:((در دنیا هیچ چیز ارزش هیجان زده شدن را ندارد.))

این هم ماجرای دختری که از هیچ جا با تلاش خودش و همراهی اطرافیانش به خیلی جاها رسید. مهم اینه که تو زندگی هدفمونو مشخص کنیم و برای رسیدن بهش ذره ای از تلاش و کوشش  نایستیم.

حالا یه خبر

یک نوجوان ۱۹ ساله اسکاتلندی که معتاد به اینترنت شناخته شده است به دلیل علاقه مفرط به اینترنت به منظور ترک این عادت زشت تحت مداوا قرار گرفته است.این نوجوان طی سه ماه اخیر بیش از ۸۰۰۰ ایمیل فرستاده و به طور متوسط در هر هفته ۵۰ دلار به این منظور هزینه کرده است.

صد رحمت به خودمون این نوجوونه دست ماها رو از پشت بسته .البته ما هم با این اینترنت بازیمون خیلی باید مواظب باشیم که به عاقبت این نوجوون دچار نشیم.چون در غیر این صورت واسه ترک دادنمون هر چه قدم ببندنمون به تخت یا اینکه مواد (کارت) بهمون نرسونن و مارو تو مذیقه بزارن بازم کمه چون ما از رو نمی ریمو برمیگردیم سر خونه اول...

        

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت   توسط زهرا  | 

دوستای خودم سلام .ایام محرم رو به همتون تسلیت میگم.تو این روزا دعا یادتون نره . توی این ایام والا من جواب یکی از دعاهامو گرفتم.سمیه دوست گلمو که حدود یه سال بود ازش بی خبر بودم و دلم براش خیـــــــلی تنگ شده بود بالاخره صداشو شنیدم .وقتی صداشو شنیدم جیغ بلندی کشیدم.حدود دو سالی میشه که باهاش آشنا شدم. خدا رو هزاران بار شکر کردم که منو از انتظار در آورد.

 زیاد پیش نیومده که ببینمش.ولی همین که میتونم از طریق کلام باهاش در ارتباط باشمو صدای قشنگشو بشنوم خودش کلیه...

دوستی ما خیلی سرّیه.شاید یه روز راز رفاقتمونو فاش کردم. برای اونم دعا کنید...این سمیه ی من یه خرده داره به بیراهه میره و راهش یه کوچولو کج شده واسه اونو و امثال سمیه دعا کنید که روی راه راست قدم بردارن و هیچ وقت گمراه نشن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت   توسط زهرا  | 

----

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت   توسط زهرا  |