تبليغاتX
...
یه گاز از سیب سرخ و آبدار دوستی

                                           باسمک یا ارحم الراحمین

سلام علیک

فصل تابستون شما رو یاد چی میندازه؟

گرمای شدید و طاقت فرسا...هندونه ی قررررررمز...میوه های آبدار تابستونی...کلاسای جور واجور... برنامه های تلوزیونی ویژه اوقات فراغت...تفریح و گردش و مسافرت...

یا درست کردن خرابکاریای کارنامه و صاف و صوف کردن تجدیدیا

من که خدا رو شکر به این مورد آخری فکر نمی کنم و بیشتر دلم می خواد اوقات تابستونمو با کلاس و مسافرت و دیدن تلوزیون پر کنم.

تابستون امسال باید یخده خیاطی یاد بگیرم.این هنر هم یه وقتایی لازم میشه . البته اون قدر پیشرفته تو مایه های لباسای مجلسی و لباس عروس و... نه ها.تا حدودی که بتونم دکمه ی کنده شده ی مانتومو بدوزم کافیه...این خیاطی از نوع مبتدیه

ولی به هر حال تو زندگی همه پیش میاد که دکمه ای کنده بشه...زیپی در بره... و...

اگه خانوما این کارای ساده رو بلد نباشن که دیگه خیلی وضعشون خرابه.البته خوبه که آقایون هم از این جور کارا یاد بگیرن به درد آیندشون می خوره(آقایون زی زی)

همین سامان گلریز که استاد آشپزیه.به قول خودش یه مرغ ساده رو طوری میپزه که انگشتاتونم باهاش بخورین(یخده این آقایون یاد بگیرن)

یه مصاحبه ی جالب ازش تو هفته نامه ی سلامت خوندم.یه قسمتیشو اینجا میزارم.خاطره ی مجری شدنشه

                                  معجزه تلويزيون

وارد شدن در تلويزيون به عنوان مجري، يك معجزه بود. باورتان نمي‌شود كه اين يك حادثه باشد و بايد آن را بزرگترين حادثه و مهم‌ترين حادثه زندگي‌ام به حساب بياورم. من در دانشگاه دستيار يكي از استادانم بودم. يكي از دوستانم يك كتاب بسيار مهم براي من از خارج از كشور فرستاده بود و من اين كتاب را در كلاس جا گذاشته بودم. بنابر اين صبح زود براي برداشتن اين كتاب به طرف كلاس رفتم. در كلاس را كه باز كردم ديدم همين جور از در و ديوار، نور و پروژكتور و آدم و دوربين مي‌ريزد. كلاس محل گرفتن تست آشپزي براي صدا و سيما بود. آن كتاب برايم خيلي ارزشمند بود و مي‌ترسيدم اگر همانجا رهايش كنم ديگر نباشد. از استادم اجازه گرفتم كه به ته كلاس بروم تا كتابم را از توي كمد بيرون بياورم. نكته جالب اين بود كه من مثل هميشه آخر كلاس مي‌نشستم و همين هم باعث شد تا چيزي كه من به آن معجزه مي‌گويم اتفاق بيفتد.

يعني اگر من به جاي رديف آخر رديف دوم‌يا‌سوم‌بودم هرگز اين اتفاق نمي‌افتاد. من خيلي آرام و خونسرد به سمت آخر كلاس رفتم كه يك مرتبه يك جفت چشم آمد توي صورتم و گفت. تو آشپزي بلدي؟ من جواب دادم بله.دوباره پرسید مي‌تواني جلوي دوربين تست بدهي و چند جمله حرف بزني؟ من باز هم گفتم بله و جلوي دوربين رفتم و بعد از اينكه چند جمله حرف زدم. گارگردان گفت. همه چيز را جمع كنيد. بالاخره پيدا شد. اينطور شد كه بعد از دو سال جستجو آنها توانستند يك آشپز براي برنامه تلويزيوني خودشان پيدا كنند و من بعد از آن 8 سال تمام در صدا و سيما برنامه آشپزي اجرا كردم كاري كه تا آن موقع سابقه نداشت.

اینم از این...

رفقا قبض تلفن ما اومد (چه فاجعه ای)

بابای بنده با دیدن اون رقم کزایی شک زده شده بود.اصلا روم نمی شد تو چشماش نیگا کنم

قبل از این که چیزی بگه خودم گفتم ببخشید قول می دم از این به بعد کمتر بیام سراغ اینترنت.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت   توسط زهرا  | 

***به نام نعمت دهنده ی بی منت*** 

سلام علیک آباجیا و آق داداشای با مرام

همگی خوبین؟؟خب هستین که هستین من چی کار کنم

از ته اعماق ژرفای انتهای دریچه ی میترال قلبم واستون آرزوی شادی و شنگولی و منگولی

و حبه ی انگوری می کنم

بابا لوتیا با این پیاماتون منو شرمنده کردین که....(الکی)

مــــــــــــــــــر۳۰ به خاطر لطفتون.

امروز میخوام با یکی از دوستام حرف بزنم

با نام مستعار *آزی پازی دراکوتا تا به تا*اگه فکر میکنین لازم نیست شما بوخونین

 الکی وقتتونو واسه خوندنش نزارین

اونی که باس بوخونه اگه مایل باشه خودش می خونه

*** یه سلام ویـــجـــه ی ویـــجــــه ی زهرایی به آزی بلا***

اول بزار تو رو برای رفقایی که اینارو می خونن معرفی کنم...آزی رفیق شفیق بندس که رفاقتمون

ماجراها داره

آزی بگم؟بــــگــــم؟...مطمئنم که دلت نمی خواد ماجراشو تعریف کنم چون اگه بگم تا

حدودی آبروت می ره

با اینکه خیلی نمی بینمت ولی من خیلی وقتا به فکرتم... اینو بدون که تو همون آزی پازی

دراکوتا تا به تای ناز و خوشگل من باقی می مونی*همیشه*

راستی آزاده مامانم ازت خوشش اومده چه خبره که من بی خبرم...هــــــــــــان؟

سری قبل که تو رو دیده بود گفت این آزاده خانوم چه دختر خوب و مهربونیه ها...نکنه داره واست نقشه

میکشه...

ای کاش بازم می تونستیم قرار بزاریم هم دیگه رو ببینیم...با این که اون روز با کاری که کردی یخده

ناراحتم کردی ولی اصلا دلم نمی خواد از کسی کینه ای به دل داشته باشم

هنوزم مثل یه دوست دوستت دارم 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت   توسط زهرا  | 

ریاضی و روانشناسی و تاریخ ادبیات و دینی

اینا امتحاناییه که تا حالا پشت سر گذاشتم

تا اینجا فقط تاریخ ادبیاتو افتضاح دادم

شاید بگی درسه به این راحتی آخه چرا...؟ اما به دلیلی نتونستم خر بزنم

و به قول مریم خره منو زد

یه خاطره دست اول

واسه امتحان داخلیامون فرش و موکتای نمازخونه رو جمع کرده بودنو

به جاش صندلی تک نفره چیده بودن روز امتحان که رسید اول دومیارو فرستادن سر کلاساشون و سومارو هم فرستادن نمازخونه واسه امتحان.

من بنابر عادت همیشگی که وقتی میرفتیم نمازخونه کفشامونو در میاوردیم تا بریم نماز بخونیم کفشامو در آوردم و جفت کردم

و وارد نمازخونه شدم واسه خودم داشتم راه میرفتم که یهو چشمم افتاد به یکی از معلمامون که داره به پاهای من نگاه میکنه و می خنده...یه نیگا به پام انداختم و گفتم وااااااااای زهرای ضایع...کفشات کو؟

بدو بدو خودمو رسوندم به جاکفشیا و کفشامو پوشیدم تا آخر امتحانم همش نیشخند میزدم(مثه ...)

هنوزم وقتی یادم میوفته که بدون کفش وسط سالن امتحان راه می رفتم خندم میگیره

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت   توسط زهرا  |