یه ننه دارم شاه نداره/صورتی داره ماه نداره
سلام
اول از همه بگم که این روزی که من دارم می آپم یکشنبه بیست و پنجم تیر ماهه ولی چون توی پست
قبلیم حرفای این دفه رو می نویسم تاریخ نویس وبلاگم پنج شنبه 22تیر رو نشون میده...
توی پست قبلیم می آپم چون دلم می خواد توی یه همچین روز متبرکی از گلمم((
))اینجا "
یاد و رنگ و بویی"
باشه . حوصله هم نداشتم که حرفامو دوباره تو پست جدید تکرار کنم به خاطر همین تصمیم گرفتم این بار تو پست قبلیم بآپم .این چند خط که همش یه رنگه مال پست قبلیمه :
دلم هوای ریفیقمو کرده.به خاطر همین این بار درباره ی اون می نویسم.
اسمشو اینجا نمیارم...به جای اسمش گل((
)) میزارم...
آی دلم بی تابی میکنه براش...آخ اگه بدونی چه گده عاشگشم.
اینبار از((
))می نویسم تا یخده دلم آروم بگیره.
اینقده دوستش دارم که حد نداره.
توی مدرسه بعضیا می خندیدن وقتی میدیدن من در حد عشق ((
))رو دوست دارم.میگفتن عشق و
عاشقی مال دختر پسراس که اگه خوش شانس باشن آخرش به هم میرسن آخه آدم که نسبت به هم
جنس خودش نمیتونه تا این حد عاشق باشه.اما من هستم.این حسی که من نسبت به((
)) دارم تا
حالا به هیشکی نداشتم. توی مدرسه زیاد علاقمو به((
))ابراز نمیکردم.آخه اینقده دورش شلوغ بود
که اصلا منو نمی دید . شایدم می دید.نمیدونم....
اما من زیاد طرفش نمیرفتم .اصلا خودمو در سطح ((
)) نمیدونستم...((
))فوق العاده بود.اون برای
خودش فرشته ای بود شاید از فرشته ها هم فراتر...من خیلی وقتا به یادشم در صورتی که حتی شاید ((
))منو فراموش کرده باشه.مدت طولانی میشه که ندیدمش...بعد از سه چهار سال دوری امسال تو
حوزه ی امتحان نهاییمون یکی از دوستاش که هیچ وقت ازش جدا نمی شد رو دیدم.وای داشتم از ذوق
مرگی پر میکشیدم به آسمون.خوب شد پر نکشیدم چون اونجا از آسمون خبری نبود...
می خوردم به سقف...
خلاصه بعد از شادی و شنگولی و جیغ و داد و بغل و ماچ و بوسه اولین سوالی که از دوستش پرسیدم
این بود...از((
)) چه خبر؟
عالی تر از همیشس . نمره هاش مثه همیشه بیسته . رشتش ریاضیه و حوزشون مدرسه ی(---------)
ایه.
از اینکه شنیدم مثه همیشه تو رده ی بهترینا قرار داره خیلی خیلی ذوقیدم.
من که اینقد از دیدن دوستش خوشحال شدم اگه خودشو می دیدم لابد از خوشی زیاد سکته مکته ای
میزدم.
یادمه تو همون دورانی که با((
))همکلاس بودیم تا وقتی که تو مدرسه بودم بیشتر وقتا چشمم بهش
بود. وقتی هم که میرفتم خونه دلتنگش میشدم.
یه نقاشی هم ازش کشیده بودم. اما بعد از مدتی
به این نتیجه رسیدم که اونی که کشیدم((
))من نیست.دلم می خواست چهره شو طوری به تصویر
بکشم که همه ی مهربونیا و خوبیاش تو چشاش فریاد بزنه که کشیدن یه همچین تصویری هم خیلی
مشکل بود. نقاشیه رو پاره کردم ریختم دور...
((
))در واقع زیاد هم خوشگل نبود اما برای من خوشگلترین معشوقه ی دنیا بود. دوستای به ظاهر
صمیمیم بعضی وقتا رفتار هایی از خودشون نشون میدادن که برای من خیلی ناخوشایند بود.اما توی یه
روز قشنگ((
))با رفتارش کاری کرد که منو بیش از پیش به خودش علاقه مند کرد. رفتاری که اون روز
از خودش نشون داد برای من غیر قابل تصور بود.اونقدر که به((
)) وابسته بودم به دوستای(به ظاهر)
صمیمیم دلبستگی نداشتم. وقتی که مدرسه هامون از هم جدا شد و ازم دور شد انگاری یه تیکه از
قلبمو کند و با خودش برد.
از وقتی که دیگه ندیدمش احساس میکنم بیشتر دوسش دارم .مکه هم
که رفته بودیم به نیابتش نماز خوندم.هرکسی توی زندگیش الگوهایی رو داره که بر اساس شیوه ی اونها
سعی میکنه خودش رو بسازه. ((
))یکی از الگوهای زندگی منه.خیلی دلم می خواد از لحاظ معنوی
مثه اون بشم. واقعا ماهه اونم از نوع شب چهارده...موقع نماز جماعت که می شد تمیز و مرتب و با
آرامش می ایستاد سر نماز...چند بارم من رفتم کنارش جا گرفتم
نمازایی که کنار((
))می خوندم
خیلی لذت بخش بود .
جمله ی دوستت دارم اون قدر ارزشمنده که نباید به راحتی نثار هر کس و ناکسی بکنیم. اما من با کمال
اطمینان به((
)) میگم
دوستت دارم.
دوستت دارم.
دوستت دارم. 
آخیش حالا یخده آروم شدم بی تابی دلم کاهش یافت
اینم از پست این دفه که به رنگ و بوی((
))مزین شد.
از اینجا به بعد حرفای
روز مادریه
روز مامان و روز زن رو به همه ی مامانا و مامان بزرگا و در کل همه ی خانومای گل گلاب تبریک میگم.
میلاد حضرت فاطمه ی زهرا(سلام الله علیه) هم بر همه(چه خانوما چه آقایون) مبارک باشه و امیدوارم
توی یه همچین روزی فاطمه(س)واسطه ی بین ما و خدامون بشه و حاجتامونو به خدا برسونه.چون
فاطمه(س)خیلی واسه خدا عزیزه...خیییییییلی زیاد. به خاطر همینم خدای مهربون به واسطه و پا در
میونی همین خانم بزرگ(والبته با نظر به خیر و صلاح بنده هاش) همه ی حاجت مندا رو حاجت روا می
کنه.بیاین اولین حاجتی که امروز از خدا می خوایم ظهور منجی عالم...گل نرگس...مهدی موعود(عجل
الله تعالی فرجه شریف)باشه.و دومین حاجتمون تموم شدن جنگ و نزاع .خدایا امروز...روز مادر ...خیلی از
مادرا هستن که صدای فریادشون گوش آسمونا رو خراشیده.اما این صداها و آه و ناله ها و ضجه ها گوش
آدمای سنگ دلو نمی خراشه.ما مسلمونا و حتی خیلی از غیر مسلمونا ازت می خوایم ظالمان رو به
عذابی که فقط خودت می دونی تا چه حد سنگینه دچار کنی و حق پایمال شده ی آدمای بیگناه رو
بهشون برگردونی...سومین دعامونم عافیت و سلامتی همه ی بیماران به خصوص اونایی که بیماریای
صعب العلاج دارن باشه...خدایا تو رو به پاکی و بزرگی و عظمت همون خانمی که خیلی برات عزیزه قسم
می دیم حاجت روامون کن...
* توی روز به این قشنگی "روز مادر" می خواستم از یه مامانیی یاد کنم که منو قال گذاشته و رفته...
نیشسته بودم و آرشیو وبلاگمو مرور می کردم.همینطور که پیامای گذشته رو می خوندم خاطرات خیلی
قشنگی برام زنده شد.بین پیامای دوستایی که سر میزدن پیام عزیزی رو دیدم که دلم واسش یه ذره
شده.اون موقعه ها چه برو و بیایی باهاش داشتما.یادش به خیر...خب همه "مامان بزرگ بابابزرگاشونو"
دوست دارن و واسه رفتن به خونه هاشون کلی ذوق میکنن.منم اینطوری بودم دیگه.همیشه واسه سر
زدن به خونه ی قشنگ و با صفای مامانیم لحظه شماری می کردم.من با اینکه پدربزرگا و مادر بزرگامو
وقتی خیلی بچه بودم از دست دادم اما یه مامانیی دارم که مثه مامان بزرگ واقعیم دوسش دارم.مدتیه
که تنهام گذاشته...دلم برای نصیحتاش و شیرین زبونیاش یه ذره شده .یادت بخیر مامانی...یه وقتایی
میومدم پیشت و عین یه نوه ی لوس برات زبون می ریختم تو بهم می گفتی من نوه ی لوس دوست
ندارما.وقتایی که برات درد دل میکردم و تو هم با مهربونی جوابمو میدادی احساس میکردم من صاحب
بهترین مامان بزرگ دنیام.
حالا اگه گفتین این مامان بزرگ مهربون کیه؟
ننه ملیحه ی" باوفا "که با رفتنش منو غافلگیر کرد...آره همون ننه ملیحه ی معروف...همونی که یادش تو خاطراتم همیشه موندگاره...یه مدت خیلی طولانی بود که کامپیوترمون خراب شده بود و اصلا نمیشد روشنش کنیم.اونیم که قرار بود برام درستش کنه سرش شلوغ بود.بعد از تقریبا یک ماه وقتی که کامی درست شد یه راست اومدم خونه ی ننه ملیحه اما...اما......
دیگه از نن جونم خبری نبود...
تصور کنین بعد از یه مدت طولانی دوری از ننه ای بیای و ببینی که گذاشته رفته.
اول اردیبهشت هشتاد و پنج وقتی آبجی الناز ننه اینا بهم گفت (بهتره ننه ملیحه رو فراموشش کنی) دیگه دل واسم نموند...
وقتی فکرشو میکردم که نن جونیم نیست بغض گلومو فشار می داد.اشک تو چشام حلقه می زد.
اما
فکر کردم و با خودم گفتم نن جونم دوست نداره من دپرس باشم. دلش می خواد نوه ش شاد باشه و
همیشه با انرژی راه زندگیشو به جلو طی کنه.
*** ننه ملیحه جونم*** امیدوارم که فراموشم نکرده باشی و گاهی از بالای اون عینکت یه نیگاه
ملیحانه ای به نوه ت بندازی... با اینکه وقتی به خونت سر میزنم جات خالیه اما اینو بدون جای تو توی
قلب من همیشه سبزه.هیچ وقت فراموش نمیشی عزیز
الان می خوام برم سراغ حرفای ننه ملیحه ای که هم یادی ازش کرده باشم هم * (خاطراتم )* مرور بشه
~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~
موضوع** اولین پست که به دست (زهرا دوست بچه ها)آپ شد:
سلام دختر گل ناز مهربون ننه ملیحه
خییییییییییییلیییییییییییییییییی خوشحالم که تو هم یه خونه توی اینترنت ساختی.از زهرا خانوم دوست بچه ها هم ممنونم که بهت کمک کرد.به امید اون روزی که خونت پر از حرفای قشنگ بشه.موفق باشی و شاد و شاکر ننه جون
~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~
موضوع** برای ننه آبجی باشم؟! یا نوه ؟یا دوست ؟یا همش باهم؟! :
سلام به دختر مهربونم زهرا خانوم!برای همه آبجی برای ننه ملیحه هم آبجی؟!!!!!!!!
~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~موضوع** مناسبت های عید قربان و غدیر خم :
سلام دختر خوشکله ی من
خوبی زهرا جان؟
عید تو هم مبارک باشه ننه (البته با یه عالمه تاخیرات!)
عید غدیر خم رو هم بهت تبریک میگم دخترم
راستی میشه صیغه های این فعل ۩۞۩ تنگو لیــــــده بود۩۞۩ رو برام صرفشون کنی ننه جون؟؟!
~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~
موضوع** چند کلوم شیرین زبونی ننه ای :
سلام زهرا خانومی خودم....
آخه دختر تو که هنرت صد درجه بیشتر از منه ننه ! راستی مگه تو فکر میکنی من چند سالمه که میگی با این سن و سالت! حتی اگه من 200 سال پیش در سن 89 سالگی هم فوت کرده باشم مهم نیست مهم اینه که دلم همیشه جوون بوده جوونتر از صدتا از شما جوونای روغن نباتی همیشه دپرس!!!!!!! راستی میدونی چرا گفتم تنگولیده رو برام صرف کنی؟ آخه زمون ما این فعل نبود به جاش میگفتیم تنگیدنس ج چ ه خ ، ن ن ه م ل ی ح ه......کیف کردی؟!!! عید رو هم که اون بالا بهت تبریک گفته بودم....چـــــــــــــــــــــــــــــــی ؟؟؟؟؟؟؟؟
من اول عیدو به تو تبریک گفتم؟!!!!!!!!!!!!!
دستم بهت برسه می دونم باهات چی کارکنم.....
پیر شی
~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~
موضوع** وقتی که تازه این قالبو رو وبم گذاشته بودم :
خونت خیلی کبود شده کی زدتش؟
~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~
موضوع** نصیحتای ننه ملیحه ای درباره ی کج رویای سمیه (دوستم ) :
دوست مشمار آنکه در نعمت زند
لاف یاری و برادر خواندگـــــــــــی
×××××××××××××××
دوست آن دانم که گیرد دست دوست
در پریشان حالی ودرماندگـــــــــــــــــی
زهرا جان یه گوشه نشین و فرورفتن دوستتو توی باتلاق تماشا کن ننه.....
این نهایت بی رحمیه
خوب فکر کن به حرفام و اگه تونستی و احتیاج داشت!بهش کمک کن دخترم!!!
موفق باشی زهرای خوش قلبو صمیمی خودم
~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~~،~،~،~،~،~،~،~،~،~،~
موضوع** وقتی که من داشتم معتاد اونترنت می شدم :
زهرا جون ننه اگه تو یکی معتاد شدی به اینترنت غصه نخوریا ..
بیا پیش خودم بعد دو روز دُرس (درست !)درمون هوای اینترنتو از سرت بیرون میکنم ( ترک اعتیاد تضمینی !!!) راستی بابا التفاتم میتونه بهت کمک کنه ها!
ایشالله که به بهترین آرزوهات برسی
آبجی زهرای شطرنجی
: ((البته از اون موقع تا حالا چند بار اینترنتو به صورت تفننی کشیدم.بعدشم میذاشتم کنارا ولی یواشکی از گوشه برمی داشتم...
(مگه سیگاره؟!
)حالا دیگه کار بیخ پیدا کرده.ننه کجایی ببینی نوت داره از اعتیاد به اونترنت رنج می بره
))
*** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** ***

نـــــــــــنـــــــــــــه مـــــــــــــلـــــــــیـــــــــــح جــــــــونــــــــــــــم روزت مبارک

روز مادر بهونه ای شد تا من حرفی که مدتها تو دلم بود رو بزنم
امروز روز خیلی خیلی خوبیه.عالیه.بیسته.اصلا صده... امیدوارم برای شما هم روز خیلی خوبی باشه و امروز به آرزوهای قشنگتون برسین.
حالا مژدگونی بدین که می خوام یه خبر خوش بهتوون بدم....بگم؟.....بگـــــــــــــــــــــــم؟
نه نمی گم...اسرار نکنین دیگه نمی گم(کی اسرار کرد؟)...خیلی خب باشه بابا میگم حالا چرا خشن نیگا میکنین
می خواستم بهتون بگم که من بنا به دلیلی یا شایدم دلایلی تا بیست مرداد نمی آپم
.....چه دلایلی؟!
...راستش
خیره ان شالله
خب پس من برم دیگه؟ آره؟
چـــــــــــــــــــــی؟آره؟!
باشه پس تا بیست مرداد...............
من دیگه برم تا چشمای قشنگتون بیشتر از این اذیت نشده(وای مامانم اینا)
*** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** ***
سلام
من تو مدرسه از همه قشری ریفیق داشتم اول . دوم . سوم . تو رشته های مختلف . لاغر . چاق . زشت .زیبا و....
ما که تازه اومده بودیم این خونمون همسایه رو به روییمون دو تا بچه کوچولوی حدود سه چهار ساله داشت یه دختر یه پسر. این قده ناز بودن ....دختره تقریبا یه سال از پسره بزرگتر بود. من می رفتم تو ایوون خونمون و اونا هم میومدن تو ایوون خونشون و این طوری با هم دیگه صحبت میکردیم.در صورتی که خونواده هامون هیچ آشنایی با هم نداشتن ولی من و اون بچه ها کلی با هم دوست شده بودیم.حالا هر کدوم واسه خودشون بزرگ شدن و دارن میرن مدرسه .دیگه مثه اون موقع ها نیستیم.بگذریم
من که نمیدونم چمه.یه بار اینقده الکی سرخوشم که سر از پا نمیشناسم یه بارم حوصله ی هیچ کس و هیچ چیو ندارم.حتی حوصله ی تلوزیونو.امروز بعد از ظهر این جوری بودم.با اینکه صبحش شاد بودم حتی یه چیزی فراتر از اون . اما بعد از ظهر یه دفه به هم ریختم . امروز برنامه ای که واسه دیدنش لحظه شماری میکنمو ندیدم . ترجیح دادم استراحت کنم و افکارمو از اغتشاش در بیارم. بعدشم یه دوست قدیمی بهم تلفن زد و کلی با هم صحبت کردیم.با این که هنوز برنامه هه تموم نشده بود. ولی وقتی حوصلشو نداشته باشم اصلا نگاش نمیکنم.وقتی با دوستم حرف زدم کلی دلم واشد . آخه اون یکی از دوستای صمیمی دوران دبیرستانمه.اولش نشناختمش اونم منو کلی سرکار گذاشت که اگه گفتی من کیم و اسممو بهت نمیگم تا خودت حدس بزنی.منم اسم چند تا از دوستامو گفتم و اونم هی میزد تو ذوقم میگفت نه هیچ کدومشون من نیستم .ولی من با این که نشناختمش خیلی صمیمی باهاش صحبت کردم اونم تعجب کرده بود میگفت اومدیمو من یه آدم غریبه باشم که می خوام اذیتت کنم اون وقت تو بازم همین جوری باهام صمیمی صحبت میکنی؟منم گفتم به هر حال هر کی که باشی ریفیق خودمی. من بالاخره کشف میکنم تو کی هستی ...دیگه آخرش کار به جای باریک کشید اون که دید من الان مخم هنگ کرده و به جا نمیارمش از فرصت استفاده کرد و بهم گفت زهرا خانم شما قصد ازدواج دارین؟با خودم گفتم یعنی این کی میتونه باشه که یه همچین پیشنهادی بهم می ده ؟یخده خودمو جمع و جور کردم و گفتم خب البته اگه موقعیتش پیش بیاد چرا که نه؟این امر خیری هستش که مخصوصا به جوونا خیلی سفارش شده منم خب...
گفت زهرا خیلی پررویی آخه آی کیو من مائدم دیگه.منم دوزاریم افتاد که آهان این همون مائده تپل مپل خودمه .اینقده باهاش خاطره های قشنگ دارم .ماهه...
به نام خدا
سلام
قبل از هر حرف و سخنی بگم که بر و بچز من مجبورم دیر به دیر آپ کنم تمام تلاش خودم رو هم میکنم که تو فرصتای مناسب بهتون سر و کله بزنم.راستش یخده هم مثه قدیما حال وبلاگ نویسی رو ندارم ولی هر وقت احساس کنم که حرفی برای گفتن توی این وبلاگ دارم حتما میامو می نویسم.حالا که تابستون اومده خیلیا دلشون واسه مدرسه تنگ شده اما من که یه ذره هم دلم واسه مدرسه تنگ نشده. ما همگی دل دل میکردیم که تابستون از راه برسه حالا که اومده دلتون واسه مدرسه تنگولیده ؟!
من توی مدرسه رفقای زیادی داشتم ولی خب با همشون صمیمی نبودم بعضی وقتا با هم گپ میزدیم و خوش و بش میکردیم اما حسی نسبت بهشون نداشتم با یکی دو تاشون خیلی صمیمی بودم که اونم هم هر وقت احساس دل تنگی کردیم می تونیم هم دیگه رو ببینیم.
از این حرفا که بگذریم سخن کارنامه خوشتر است
می بینم که بعضیا کارنومه ها رو گرفتن و ذوق کردن.البته ناگفته نمونه که بعضیام دارن به حل و فصل اعداد تک رقمی کارنامشون فکر میکنن.
اگه از حال و اوضاع نمره های من بپرسین که باید بگم هی بد نیست.
دو سه شبی همش خوابای ناجور میدیدم خواب میدیدم با کلی ذوق و شوق رفتم کارنامه بگیرم وقتی اون کاغذ کزایی رو دادن دستم اون نیشی که تا بناگوش باز بود جمع و جور شد اگه گفتین چرا؟خب برا اینکه سه تا تجدید آورده بودم.خدا رو شکر که همش خواب بود.در هر صورت الان حالم تقریبا خشه.راستی واسه تابستون امسال من می خوام هرچی کتاب باحال تو کتابخونه محلمونه رو بوخونمو کیفشو ببرم.گفتم کتابخونه یاد یه خاطره ی نامطبوع افتادم.
هفته ی پیش رفته بودم کتابخونه دو تا کتاب گرفتم داشتم میومدم بیرون احساس کردم گلاب به روتون چه بوی گندی میاد
به طرف بو رفتم دیدم بو از سالن مطالعس. چند نفری که توی سالن مطالعه داشتن کتاب می خوندن رفته بودن تو حالت بیهوشی.چند نفریمون رفتیم شکایت کردیم گفتیم اینجا مثلا کتابخونس چرا بوی فاضلاب میده اداره آب و فاضل آبم یه همچین بویی نمیده.
کتابدار جیگری که اونجا بود رفت توی سالن مطالعه و دید که ...چشمتون روز بد نبینه فکر کنم گربه کارخرابی کرده بود.البته حدس میزنما چون کار آدم که نمیتونست باشه اونم کنار سالن مطالعه که همه میتونن ببینن .
سالن مطالعه هم رو به روی حیاط بود و پیشی خان راحت میتونست بره اونجا.گربه های بی تربیت و بی فرهنگ از این کارا زیاد میکنن تا حالا سه چهار بار دم خونه ی ما رو زینت بخشیدن.
ولی خب بازم یه سوال پیش میاد که گربه توی کتابخونه چه میکنه؟!چی بگم!شاید گربه های این دوره زمونه اهل مطالعن. شایدم چاه فاضلابی اون گوشه موشه ها بالا زده بوده.من که زودی از اونجا اومدم بیرون چون اصلا طاقت اون فضای نامطبوع رو نداشتم. معذرت می خوام اگه حال ناخوشایندی بهتون دست داد.بعضی خاطره ها خوشایندن بعضیام اینجوری دیگه...