|
یه گاز از سیب سرخ و آبدار دوستی
|
*بسم الله الذی ربی و ربک
بسم الله النور
ارحم الراحمین
غیاث المستغیثین و حبیب قلوب الصادقین *
* (به نام خدایی که پروردگار من و پروردگار توست٬
به نام خداوند نور٫
مهربانترین مهربانان٫
فریادرس بیچارگان و دوست دل های راستگویان) *
اول به نام او که هدایت گر دل ها ست
دوم رسیدن ماه رجب
و تولد امام محمد باقر(ع)
رو به همتون تبریک میگم ان شالله بتونیم از برکات این ماه خیلی خوب استفاده کنیم و قدر روزای خیلی خیلی ارزشمندی رو که در پیش داریمو بدونیم![]()
و سلام
امروز دوباره طومار نوشتم این پستم دست هر چی طوماره از پشت بسته ![]()
اگه با حوصله تا آخرشو بخونی جایزه داری ![]()
جایزه هم یه عالمه ی دعای خیر و آرزوهای خوبه برای تو ![]()
دست کم نگیر جایزه ی با ارزشیه
و اما ...
اینبار همونطور که بهتون وعده داده بودم می خوام دو تا مصاحبه ی خوندنی و جالب از خانم آرین که پارسال به برنامه ی کوله پشتی اومده بود بنویسم ایشون پارسال توی اون برنامه کلی غوغا به پا کردن و به قول آقای حسنی طوفان به پا کرده بودن البته خانم آرین میگفتن که :
فلله عزة جمیعا همه ی طوفان ها رو خدا به پا میکنه عزت مال خداست ![]()
تاثیر اتفاقای خوبی که آدمو به یاد خدا
میندازه باید تداوم داشته باشه نه اینکه تا چند روز تحت تاثیر قرار بگیریم و جو زده باشیم بعدش همه چی فراموش بشه و ما هم دوباره همون آدم قبلی بشیم 
فکر کردم بعد از گذشت یک سال از حضورش در تلوزیون بهتره باز هم یادی ازش کنم
من از ته قلبم بهش علاقه مندم خیلی دوستش دارم 
منابع این مصاحبه ها رو هم خدمتتون عرض کنم :
اولین مصاحبه مال کیهان و دومین مصاحبه مال جام جم هست

مصاحبه ی اولی : کیهان
دقايقي با بانويي كه قرآن را رمز تجديد حياتش مي داند
فرصت حركت لاك پشتي را نداريم خدا با تمام وجود ما را صدا مي كند
شايد آنچه كه بيش از هر چيز سهيلا آرين را در دل ايراني ها برد، صداقت در گفتارش بود،
بانويي كه قرآن را به مثابه يك عضو حياتي بدن خويش در كنارش حس و لمس مي كند. آيات
قرآن را آيات زندگي مي داند و ساعات عمر را تنها به حضور يگانه كتاب زندگي و سعادت بشر،
با بركت مي خواند. در تحويل نگاه تازه متولد شده اين بانوي متحول شده كه خود پناه به خدا و
قرآن را رمز اين صعود زيبا مي داند، نگاه جالبي موج مي زند و آن اين است كه؛ براي حضور در
بيكران معنويت و بيداري قلب بايد برخاست؛ فرصت حركت هاي لاك پشتي گذشته است و بايد
انقلابي حركت كرد... اين نداي زني است كه اسلام، حجاب و پايبندي به دين پيامبر اعظم (ص)
را با معرفت برگزيده است. اميد است متوليان و مسئولان فرهنگي تبليغي ما نيز اين شتاب در
بيداري قلب ها را درك كنند كه اگر امروز ما براي نسل هاي انقلاب حركتي نكنيم، دشمن فردا
را برايمان خيلي دير مي كند...
سرويس فرهنگ و معارف
خانم سهيلا آرين از كودكي به آمريكا رفته، آنجا تحصيل و همانجا ازدواج كرده است. خودش
مي گويد هميشه متمول بوده اند و در زندگي اش چيزي كم نداشته است. يك روز كه براي
ورزش در پايين تپه اي كه منزلش در آن قرار گرفته بود مي رفته، نوار موسيقي هر روزه اش
را برمي دارد تا در حين پياده روي گوش كند.
نوار مذهبي با نوار موسيقي اشتباه شده بوده است. آيه اي از قرآن به گوش او مي رسد و...
و اين ابتداي تحول شگرف در او بود. او اكنون در ايران است و بي قرار آموختن و دانستن و
رسيدن. برنامه تلويزيوني كوله پشتي براي نخستين بار وي را به مردم معرفي كرد و گرايش
او به معنويت، در سرزميني كه اين نوع نگرش مجال كمتري براي ظهور دارد، مورد توجه جدي
مردم قرار گرفت.
همراه همسرش به سازمان تبليغات اسلامي آمده بود. يك جلد كلام الله مجيد در دست داشت
و آياتش ورد زبانش بود. وقتي از نهج البلاغه مي گفت، مي شد رعشه شوق را در تمام
جوارحش احساس كرد و انسان بي اختيار ياد كلام مولا در خطبه همام مي افتاد كه: «هكذا
تصنع المواعظ البالغه باهلها»، حكمت هاي راستين با اهلش اينگونه مي كنند...
& از حضورتان در تلويزيون و تاثير آن برنامه بر مردم بگوييد.
¤ اعوذ بالله من الشيطان الرجيم. بسم الله الرحمن الرحيم. الحمدلله الذي هدانا لهذا و ما كنا
لنهتدي لولا ان هدانا الله. اگر در برنامه تلزيويوني «كوله پشتي» جرقه اي به وجود آمد،
خواست خدا بود در آن شب عزيز كه ميلاد حضرت فاطمه سلام الله عليها بود. من چيزي ندارم.
خيلي فقيرم. كوچك تر از آنم كه بتوانم چيزي پيشنهاد بدهم كه باعث حركت ديگران بشوم.
ولي من بعد از صحبت هايم در تلويزيون فقط به يك نتيجه رسيدم و آن اين بود كه متاسفانه
آنقدر قرآن در خانه هاي ما غريبه است و آنقدر ما با آن ناآشناييم كه وقتي كسي پيدا مي
شود كه كلام خدا را براي ديگران بيان مي كند باعث مي شود چيز جديدي تلقي بشود. من آن
شب حرفي از خودم نزدم چون مي دانستم «كل من عليها فان و يبقي وجه ربك ذوالجلال و
الاكرام»، خداوند در سوره الرحمن فرموده اند همه چيز فناپذير است. من از خودم «منيتي»
ندارم. من همه چيز را با آيات قرآن جواب دادم. اگر حرفي دنيايي زده بودم هيچ وقت اين طور
تاثير نمي گذاشت. خداوند مرا وسيله قرار داد كه ما با قرآن، اين كتابي كه كاتالوگ زندگي
ست بيشتر آشنا شويم.
من دنيا را به يك «كوچه دلربا» تشبيه مي كنم و براي اينكه ازاين كوچه دلربا به سلامت به
آخر كار در روز قيامت برسيم بايد قرآن در دل و جان و پوست و گوشت ما رفته و غريب نباشد.
حرف هاي من به دل نشست چون فطرتي توحيدي در وجود همه ماهاست.
& كمي هم درباره جامعه فعلي آمريكا و وضعيت مذهبي مردم در اين جامعه بگوييد.
¤ زندگي من در آمريكا در وادي ديگري بود. من د رآن محيط رشد پيدا كردم. در آنجا خداپرستي
و توحيد محور زندگي نيست. در آنجا اومانيسم بيشتر محور است. حالا يك ضرب المثل من به
شما بگويمmyself and i me همه چيز دور محور خود انسان ميگردد؛ خانمي خيلي به راحتي
مي تواند به خودش اجازه بدهد كه بعد از 66 سال زندگي چون ديگر از زندگي كردن با
شوهرش لذتي نمي برد مثلاًبا او fun ندارد و به وي خوش نمي گذرد، خيلي راحت بيان بكند
كه من از عشق با شوهرم بيرون آمدم، يعني ديگر عاشقش نيستم. و اين برايش ملاكي مي
شود براي طلب طلاق و خيلي راحت طلاقش را هم مي گيرد. حالا فرزند 17 ساله يا 30 ساله
هم داشته باشد برايش هيچ مشكلي نيست. خداوند در قرآن مي فرمايند كه در مكان پاك گياه
پاك و طيب رشد مي كند، اگر مكانش پاك نباشد نمي تواند رشد بكند. در چنين جامعه اي
انسان از دوران بچگي تحت فشارهاي جامعه است كه ارزش هاي توحيدي را نشناسد و به
جاي آن انسان محور باشد. البته در آمريكا، هستند ايراني ها و آمريكايي هايي هم كه
مشكلي ندارند با اينكه در آن وادي بوده اند و بزرگ شده اند، ولي متاسفانه خيلي اندك اند. با
اين حال الحمدلله اين افراد ]مصداق [ «ثم استقاموا...» هستند.
& به نظر شما آيا مي توان در جامعه اي كه محورش اومانيسم است به گرايش هاي معنوي
عميق و گسترده اميدوار بود؟
¤ والله اعلم. نمي دانم. مطمئناً اين اميدواري هست. بايد يادمان باشد دوره ما دوره آخرالزمان
است. الله يهدي من يشاءالي صراط مستقيم. من چيزي از خودم نداشتم كه اين ندا را بشنوم.
مطمئنم هر روز خداوند مناديان را مي فرستد كه به سويش دعوت بكنند. اين هدايت قطعاً مي
تواند از اين بيشتر هم باشد، چون براي خداوند كه كاري ندارد. «كن فيكن.» دلش بخواهد تمام
جامعه را هدايت مي كند وليكن اين ضد خواست خداست، چون دنيا دارالامتحان است، به يك
سالن بزرگ مي ماند كه ما را آورده اند و بر روي يك صندلي تكنفره نشانده اند، يك كتاب هم به
دستمان داده اند، يك معلم هم به نام حضرت محمد صلي الله عليه و آله برايمان تعيين كرده
اند. معلوم هم نيست چقدر وقت و اجازه داريم بر روي اين صندلي ها در اين سالن بنشينيم. به
ما گفته اند در اين سالن اجازه داريد بنشينيد و اين كتاب را بخوانيد. ما به جاي اينكه مشغول
مطالعه بشويم، كتاب بخوانيم، در آن تدبر و تعقل بكنيم (افلا تعقلون؟) متأسفانه فقط فكرمان
به اين است كه «صندلي» اين رنگي مال من است...، ديوار اينجا نم دارد...، ديوار آنجا صاف
است... سالن چقدر بزرگ است!...» با اين فكرها دوره امتحان هم تمام مي شود و به ما
درحالي كه دست خالي هستيم مي گويند پاشو!
& خانم آرين! علاقمندي هاي شما قبل از اينكه اين تحول در شما صورت بگيرد شايد براي
بعضي ها جالب باشد. آيا واقعاً از كودكي تان تا سن تحول دغدغه هاي مذهبي نداشتيد آيا
فقط مسايل روزمره زندگي را دنبال مي كرديد؟ يا اينكه از اول اين گرايش در شما وجود
داشت؟
¤ يادم مي آيد كه 12-13سالم بود يك بار در مجلسي كتاب خدا باز شد و شديداً احساس
نزديكي كردم. ولي اين امكان برايم فراهم نبود كه اين طور پرورش پيدا كنم يا بفهمم چرا
احساس نزديكي كردم.
درد جهل خيلي دردناك است؛ «درد ندانستن كه نمي دانم.» من در سن 16 سالگي سال دوم
دانشگاه را گذرانده بودم. 18 ساله شده بودم كه ليسانس گرفتم. در تمام زندگيم دويدم براي
برتري دنيايي؛ براي رسيدن به هيچ. دلم از اين مي سوزد كه براي اينكه ربم و پروردگارم را
پيدا كنم هيچ ندويدم. از پيامبر حديثي داريم كسي كه در جواني به خدا روبياورد آينده اش
گارانتي شده است. خوب اين حديث هيچ وقت شامل حال من نمي شود. من چيزي نداشتم
به غير از همين نماز كه معني اش را هم نمي فهميدم، ولي تنها باند اتصال من با خدا همين
بود. دلم مي سوزد كه دوران بارداريم قرآن بلد نبودم تا براي بچه هايم بخوانم.
& گويا قرآن هميشه همراهتان است. اين يك توفيق است كه شما در اولين آشنايي جدي تان
با اين مسير، با متون اصلي اسلام آشنا شديد. برايمان بفرماييد با چه متوني مأنوس هستيد؟
¤ روزي كه فهميدم هيچ ندارم يك دفتر و يك قلم نو (برايم خيلي مهم بود كه نو باشد) خريدم و
رفتم پارك نياوران و شروع كردم با خداوند صحبت كردن. حس مي كردم كه همه چيز بايد ثبت
شده باشد. همه چيز بايد نوشته شده باشد. به خدا نوشتم: «آمدي همه چيز مرا از من
گرفتي، زندگي مرا تكان دادي، همه چيزم شكست، من مردم، حالا مرا زنده كن، روش زندگي
را به من ياد بده.» هيچ وقت يادم نمي رود چقدر سريع نوشتم. فارسي من در سطح پايين بود.
اصلا توان كتاب خواندن نداشتم. يعني يادم مي آيد اولين كتاب ايراني كه قبل از اين موضوع
دستم گرفتم يك پاراگراف 5-4 خطي بود، 5 دفعه آن را خواندم تا بتوانم درك كنم، تا اينكه
خداوند نهج البلاغه را در دامن من گذاشت و مرا دگرگون كرد.
& اولين كتاب بود
¤ بله اولين كتاب.
& اين كتاب چگونه به دستتان رسيد؟
¤ اتقواالله يعلمكم الله. من اصلا نه كسي را در ايران داشتم نه احساس نزديكي به كسي
مي كردم. نه كسي را داشتم كه اين راه را رفته باشد كه از او سؤال بكنم. از ايران هم بيزار
بودم، قرار بود ما بياييم ايران كه فقط به همسرم ثابت كنم اينجا جاي ما نيست، برگرديم.
بنابراين در حال خوبي نبودم. همه چيز غريب بود. زبانم شده بود فارسي. مثلا «پوند» شده بود
كيلوگرم، «مايل» شده بود كيلومتر.
يك روز يكي از دوستان من به من زنگ زد و گفت: من يك جا رفتم كه ايشان فقط از عشق
حرف مي زد، جاي تو را آنجا خالي ديدم، بيا بريم به اين كلاس ها. گفتم: كجاست؟ گفت:
حسينيه ارشاد. من هيچ شناختي از اين كلاس ها نداشتم، همين طوري رفتم. اولين بار آنجا
نهج البلاغه به من معرفي شد. من نمي دانستم كه اصلا كتاب نهج البلاغه چي هست. همه
علل و اسباب را خداوند خودش پيش پاي انسان مي گذارد. اين اولين استاد من مادر يك شهيد
بود. انگار كه خدا گفت تو خواستي من هم در اختيارت گذاشتم...
هر وقت ياد گذشته ام مي افتم اين جمله قرآن به ذهنم مي آيد كه «ساءت مصيرا.»
& با قرآن كي آشنا شديد؟
¤ وقتي نهج البلاغه تمام شد. من وقتي نهج البلاغه را مي خواندم با تمام وجود به من تزريق
مي شد. فارسي من خيلي ضعيف بود. كلام مولا خيلي تدبر مي خواهد. خيلي قوي است.
خيلي تفكر مي خواهد تا آن را درك كنيد كه چه فرموده اند. ولي من مي خواندم و با ماژيك
زرد قسمت هايي را برجسته مي كردم. چون فكر مي كردم ديگر از اين جمله قشنگ تر وجود
ندارد. مي آمدم سطر پايين آن را هم مشخص و برجسته مي كردم. تمام كتاب من زرد شده
بود، چون همه اش شيرين بود. نامه امام علي عليه السلام به پسرشان امام حسن عليه
السلام همه اش درس بود براي من. حكمت ها هم همينطور بود و حس مي كردم كه تمام
وجودم را گرفته است. خيلي برايم شيرين بود. دقيقاً وقتي نهج البلاغه تمام شد قرآن به من
معرفي شد. (با لبخند مي گويد:) فقط خدا.
&در كشور ما افراد از سنين پايين آموزش هاي معارف اسلامي مي بينند. براي شناخت نهج
البلاغه و قرآن، هزينه و برنامه ريزي مي شود. ويژگي و اهميت كار شما در اين است كه بدون
هيچ پيش زمينه و آموزش هاي قبلي به چنين دريافتي رسيده ايد. اين ويژگي از كجا حاصل
شد و دليلش چه بوده است؟
¤ يكي از كارهايي كه خيلي دقت داشتم اين بود كه هيچ كس ديگر را به اين رابطه زيبا راه
ندهم. وقتي حجاب را انتخاب كردم خيلي براي من سخت بود. اسماعيلم را ذبح كردم. در
آمريكا وقتي اولين بار با حجاب شدم، همسرم از من دليل كارم را پرسيد. خيلي جدي به او
گفتم: اين رابطه بين من و خداست، به شما هيچ ربطي ندارد، نه مي خواهم مرا تحسين
كني، نه مي خواهم به من بگويي دوست داري يا نداري. باور كنيد به اين قرآن قسم مي
خورم وقتي كسي از من تعريف مي كند من تمام وجودم مورمور مي شود. آنقدر كه از
«نفس»ام مي ترسم نمي خواهم يك لحظه حس بكنم كه كسي دارد او را چاق مي كند.
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم، بسم الله الرحمن الرحيم، محمد رسول الله و الذين معه اشداء
علي الكفار رحماء بينهم، تريهم ركعا سجدا يبتغون فضلا من الله و رضوانا، سيماهم في
وجوههم من اثر السجود...
& شما در خارج از كشور بوديد و با مفاهيم عادي مسلماني برخورد داشتيد كه يك دفعه
متحول مي شويد و يكسري مفاهيم مثل مبارزه با «نفس»، «منيت» و... برايتان برجسته مي
شود و مي گوييد من به اينها رسيده ام. خب اينها كلماتي كليدي است كه در تمدن اسلامي
شكل گرفته و مدت ها زمان برده تا مفهومي مثل مبارزه با نفس در اين فرهنگ جا بيفتد. شما
مي گوييد اين دريافت را با يك حادثه كاملا تصادفي (اشتباه شدن نوار موسيقي با نوار قرآن)
به دست آورديد و به اين حقيقت رسيده ايد كه مثلا بايد منيت خودتان را كنار بگذاريد و يك خود
ديگر بسازيد، خود «مرده»تان را كنار بگذاريد و خودتان را يك بار ديگر زنده كنيد. من مي خواهم
بپرسم كه براي اولين بار خودتان به اين مفاهيم پي برديد؟ اصلا نشنيده بوديد چيزي به نام
«نفس» و چيزي به نام «منيت» وجود دارد؟ يعني در همان اتفاق به آنها رسيديد يا به مرور
آشنا شديد؟
¤ نه، در همان اتفاق بود.
& يعني يك دفعه متوجه شديد كه خواهش هاي اين «نفس» را بايد كنار بگذاريد؟
¤ همانجا در سكوت بود. من كلماتي را كه از نوار پخش مي شد نمي فهميدم. ناراحت بودم.
ولي خدا را شكر كه تنبلي كردم از تپه برگردم بالا نوار را عوض كنم و نوار درست را بردارم. و
اين بزرگ ترين رحمت خدا براي آغاز تحول در من بود.
& خانم آرين هيچ وقت احساس كرده ايد ممكن است روزي خداوند اين توفيق را از شما بگيرد
و باز شما به گذشته برگرديد؟
¤ بله خيلي. هر روز فكر مي كنم. هر روز دعا مي كنم. ولي همان اولين روزي كه حجاب را
انتخاب كردم دعا كردم كه خدايا اگر يك روزي خواستي اين حجاب دومرتبه از سر من برداشته
شود آن روز را آخرين روز عمر من قرار بده كه ديگر اقلا با جهل از اين دنيا نروم. هر روز دعا
مي كنم كه مرا ثابت قدم نگه دارد. نفس من 24ساعته در دستم است. قلاده اش را گرفته ام.
& در زمينه تفسير قرآن هم مطالعه داريد؟
¤ بله اين روزها دارم مي خوانم.
& چه تفسير هايي مي خوانيد؟
¤ من در منزل تفسير نور، تفسير بانو امين و تفسير نمونه را دارم. دوست دارم الميزان را هم
بفهمم ولي هيچ وقت نگرفتم چون مي دانم كلامش خيلي سخت است. در اين دوره جديد
تفسير آقاي بهرامپور را كار مي كنم. تفسير ايشان را خيلي دوست دارم چون نظر همه
تفسيرهاي ديگر را همmention مي كند مثل تفسير فخر رازي را. نكته هايي كه فخر رازي
داشته و نيز نظرات مفسران اهل سنت را هم ذكر مي كند بعد آناليز و تحليل مي كند كه
خيلي براي من شيرين است. ولي بيشتر روي تفسير نمونه كار كرده ام. وقتي آيه اي خيلي
به قلبم نزديك مي شود و دلم آن را لمس مي كند، تفسير بانو امين را هم مطالعه مي كنم.
& تمدن اسلامي مانند درختي بود كه شاخه هاي مختلفي پيدا كرد. «مثل كلمه طيبه كشجر
طيبه اصلها ثابت و فرعها في السماء.» اصلش قرآن است ولي معارف اين قرآن وقتي در
تمدن اسلامي رشد كرد مانند درختي شاخ و برگ گرفت كه از جمله آن شاخه ها عرفان اسلامي است. عرفان اسلامي شاخه هاي فراوان دارد كه يكي از اين شاخ و برگ ها در شعر
و ادب فارسي تجلي پيدا كرده است و يكي از زيباترين شكل هاي بيان عرفاني در ادبيات ما
جلوه گر شده است. به طور خاص با حافظ و بخصوص مولانا كه ادبياتش در آمريكا در دهه اخير
شناخته شده است، چه مقدار ارتباط داريد؟
¤ بله، حافظ خيلي از چيزهايي را كه قلب من لمس مي كند بيان مي كند.
& به پيچيدگي مفاهيمش مي رسيد؟
¤ بله. من نمي دانم چه كسي يادم مي دهد ولي مي فهمم. تفسير كار راحتي نيست كه
شما اصل مطلب را بگيريد. حالا حافظ و مولانا جاي خودش، ولي تفسير قرآن كه من به طور
روزمره با آن سروكار دارم كار راحتي نيست.
& اشعار حافظ را قبل از تحولتان هم مي خوانديد؟
¤ نخير، اصلا نمي خواندم. من فارسي را خوب بلد نبودم. مي شناختم ولي اصلا هيچ وقت
كتاب فارسي نمي خواندم، چون من خيلي كوچك بودم كه از ايران رفتم.
& مي خواهم جواب اين آخرين سؤال در واقع حرف دل شما باشد. مخاطبان شما شايد
احساس كنند كه ويژگي اي را كه در شما وجود دارد، ندارند. يعني به هر حال در شما يك چيز
ويژه اي وجود داشته كه يك اتفاق و الهام دروني اي در شما اتفاق افتاده يا يك نداي قلبي به
وجود آمده است. بين مردم اين اتفاق خيلي به ندرت ممكن است پيش بيايد. يك جمله موثر
بگوييد كه احساس مي كنيد مي تواند برروي كساني كه صحبت شما را مي خوانند تأثير
بگذارد.
¤ تنها توصيه من اين است كه واقعا بيدار بشويم. من به قلبم اتكا مي كنم و مي دانم هميشه
حقيقت را مي گويد. به من دروغ نگفته است. مي دانم دوره آخرالزمان است. من قشنگ
سرعت را لمس مي كنم. لمس مي كنم ساعت را كه همينطور سپري مي شود، حتي حين
قرآن خواندن. اصلا بركت ساعت ها خيلي كم است. مواظب باشيم. بيدار باشيم. دنبالش
برويم. به حرف هاي دلمان گوش بدهيم. اينها حجت هاي حقيقي است. خدا با تمام وجودش
دارد همه را صدا مي كند. ممكن است ندانيم چه جور شروع بكنيم، ولي كساني هستند كه
دارند خدمت مي كنند، مردم را دعوت مي كنند، بايد انقلابي حركت كرد. ديگر نمي تونيم لاك
پشت وار حركت كنيم. وقت نيست. مي دانيد چه مي خواهم بگويم؟ديگر وقتي نيست.


مصاحبه ی دومی : جام جم
قرار مصاحبه ساعت يک بعدازظهر بود. سر ساعت وارد شد. قرآنش را از کيف درآورد، بوسيد و روي ميز گذاشت. گفت از روزي که آمده ام بهترين مونسي است که نتوانسته ام لحظه اي از او جدا شوم. با او زندگي مي کنم و آنچه را که مي خواهم در لابه لاي کلمات نوراني اش مي يابم. وقتي هم در سوالي پيرامون شناخت مردم از امام زمان عج از وي پرسيديم به پهناي صورتش اشک مي ريخت و تکرار مي کرد کاش امام زمان عج از من راضي باشد. او گفت «آمده ام تا برسم» و تنها راه رسيدن هم حرکت در صراط ولايت و رفتن زير چتر ولايت است. چه خوب دريافته بود که خيمه ستون اعتقاد، ولايت است.
گفتگويي يک ساعته با خانم سهيلا آرين داشتيم که مشروح کامل آن به شرح ذيل مي باشد.
استقبال زيادي از حضورتان در برنامه «کوله پشتي» شد. ارزيابي شما از اين استقبال چيست؟
اگر اين برنامه با استقبال مردم روبه رو شد، به چند دليل بود ؛ اول اين که نيت من از آمدن به اين برنامه ، شناخته شدن نبود که من از معروف شدن گريزانم و براي آشنايي ديگران با من هم نبود که من دنبال اين چيزها نيستم ، بلکه فقط براي انجام وظيفه بود ؛ براي اين که زکات آن همه نعمتي را که خداوند در اين 4 سال به من داده ، بدهم و علت ديگر هم اين بود که کلامي که آنجا گفته شد کلام من نبود و هر چه من گفتم ، از کتاب خدا بود، کلام قرآن بود. اگر حرفي از خودم مي زدم بر ذهن و روح ديگران اثر نمي گذاشت ، اما چون کلام خدا بود اين گونه شد و آنچه از دل برآيد، لاجرم بر دل نشيند.
خانم آرين ، رستگاري چيست؟ خوشبختي و سعادت را چگونه مي توان تعريف کرد و از غفلت و سرگرداني چه تعريفي داريد؟
رستگاري را از قرآن ياد گرفتم. کساني که به آنچه خداوند گفته ايمان دارند، به عالم غيب اعتقاد دارند، نماز برپا مي دارند، نه اين که صرفا دولا و راست شوند، بلکه در تمام حالاتشان و در تمام ساعات زندگي شان در حال اقامه نماز هستند، کساني که در هر موقعيتي هستند، در نعمتهايي که خداوند به آنها عطا کرده ، نيازمندان را سهيم مي کنند، کساني که به کتاب خدا و کتابهاي آسماني ديگر ايمان دارند و به آن عمل مي کنند ؛ اينها رستگارانند، مفلحون هستند و به فلاح رسيده اند. من خوشبختي را زماني با تمام معنا لمس کردم که فهميدم آمدنم به اين دنيا بي هدف نبوده است.
وقتي مقام بزرگاني را مي بينم که در سايه بندگي خداوند زندگي کردند و با اطمينان از دنيا رفتند، خوشبختي برايم تعريف مي شود. من خوشبختي را بندگي و لذت بردن از بندگي خداي تبارک و تعالي مي دانم.
براي فهم درست سرگرداني ، به نظر مي رسد مي شود با مثال به آن اشاره کرد. سرگرداني مانند آن است که شما به خانه جديدي اسباب کشي کنيد و آن خانه نياز به نظافت داشته باشد و شما جارو نداشته باشيد. مي آييد داخل کوچه که آدرسي بگيريد و جارويي براي نظافت خانه خريداري کنيد. براي خريد جارو به شما آدرس مي دهند که اين خيابان را به پايين مي رويد و به خيابان اول نه ، به خيابان دوم که من اسمش را مي گذارم خيابان دلربا وارد مي شويد و مي بينيد هر دو طرف خيابان ، مغازه هاي فراواني است که همه با چراغ هاي رنگارنگ و دکورهاي متنوع و دلربا تزيين شده اند. به خودتان مي گوييد حالا که وقت دارم ، جارو هم خريده ام ، قدري اينجا مي گردم و بعد به خانه برمي گردم.
تمام مغازه ها را از راست و چپ مي گرديد، همه مغازه ها لوکس اند، يک مغازه لباس خارجي ، يک مغازه حسد، چشم و همچشمي ، زيبايي ، نفع و...همه را يکي يکي مي گرديد و يک کوله پشتي هم همراهتان است که هر چه مي خريد داخل اين کوله پشتي مي گذاريد. خداوند هم در اين خيابان دلربا ايستگاه هايي گذاشته است. رسولاني فرستاده است که بگويد راه اين طرف است و شما مي گوييد بگذار به اين مغازه هم بروم ، الان مي آيم. وقتي از همه مغازه ها خريد کرديد و به آخر خيابان رسيديد، اين کوله پشتي سنگين شده و يادتان مي رود اصلا براي چه از خانه بيرون آمده بوديد. اين خيابان دلربا به تعبيري همان دنياست. آلزايمر مي گيريد و آخرش مي ميريد و خانه را نظافت نکرده به آخر مي رسيم. اين مي شود سرگرداني و غفلت. غفلت اين است که ما در مجالسي شرکت بکنيم و در موقعيت هايي قرار بگيريم که صداي منادي خدا را بشنويم ولي به دليل کنترل نکردن نفس توجهي به نداي اين منادي نکنيم و پيام خداوند را نگيريم و فريب لذتهاي دنيا ما را از واقعيت ها دور سازد. اين است غفلتي که بايد از آن گريخت.
عده اي براي رسيدن به مقصد چه در عرفان و چه در تربيت معتقدند بايد سلمان وار حرکت کرد ؛ يعني داشتن مربي و عده اي ديگر مي گويند نه بايد لقمان وار حرکت کرد. با توجه به راهي که شما طي کرده ايد، کدام شيوه را توصيه مي کنيد؟
ابتدا سوال شما را 2 بخش مي کنم. وقتي حضرت موسي ع نزد فرعون رفت و گفت ، اي فرعون من رسول خدا هستم ، تا آن زمان کسي او را فرعون خطاب نکرده بود، زيرا آنقدر گفته بود من رب شما هستم که کسي جرات نداشت به او فرعون بگويد. در آن زمان چون سحر و جادو عام بود خداوند با همان سحر و جادو با مردم توسط حضرت موسي ع ارتباط برقرار کرد و همين طور در عصر حضرت عيسي ع طب خيلي رايج بود و خداوند دست حضرت عيسي ع را به شفا باز کرده بود. بنابراين خداوند ارتباط انبيا و مردم را با لحاظ کردن مقتضيات زمان انجام مي داد. فرعون عده اي را فرستاد که بهترين ساحران را بيابند و جواب حضرت موسي ع را با سحر و جادو بدهند. وقتي ساحران رسيدند به فرعون گفتند براي ما پاداش بزرگي است که بر موسي غالب شويم. فرعون گفت شما از مقربان من خواهيد بود ؛ يعني گفت بالاترين پاداش را به شما مي دهم. زماني که با حضرت موسي ع مواجه شدند، گفتند ما شروع کنيم يا تو شروع مي کني موسي گفت شما آغاز کنيد. وقتي سحر خود را آشکار کردند خداوند به حضرت موسي فرمود عصايت را بينداز و او عصا را انداخت و ماري شد و همه سحرها را بلعيد. وقتي ساحران ماجرا را ديدند براساس آگاهي و علم به سحر، دانستند اين عمل از جانب موسي ع نيست ، زيرا آنها در کارشان خبره و ماهر بودند در حالي که چند لحظه پيش از فرعون اجر و پاداش بزرگي درخواست کرده بودند، حضرت موسي ع را که ديدند به سجده افتادند. زيرا علم و آگاهي حجاب آنها نشده بود. وقتي که فرعون آنها را در آن حالت ديد گفت شما بدون اجازه من ايمان آورده ايد.
آنها گفتند ما به خداي موسي ايمان آورده ايم. حتما برايشان مشخص بود که اين راه مربي مي خواهد. اين جاده پرفراز و نشيب است و براي گذر از اين جاده احتياج است که يکي دست آدم را بگيرد، تا او به مقامي برسد و بتواند حق را از باطل تشخيص دهد و اين توضيح قسمت اول بود.
دوم با توجه به موقعيت خودم از 4 5 سال پيش که اين راه براي من گشوده شد بارها به چپ و راست رفتم ، نه اين که خودم بخواهم نه ، خداوند هر وقت که صلاح دانست در کلاس اين شخص يا آن شخص باشم آنجا بودم و اگر بايد در کلاس شخص ديگري باشم ، آنجا حاضر مي شدم. مراحلي بود در اين تحول که من گريه مي کردم که مثلا چرا سوره حديد در فلان کلاس از من گرفته شد. با خودم مي گفتم که من حتما کاري کرده ام که لايق حضور در اين کلاس نبودم. اما بعد از اين زجر و گريه خداوند براي من روشن کرد که براي هر چيزي يک رشد و کمالي است که به قول امريکايي ها که مي گويند براي هر چيز يک فصلي است و براي هر فصلي يک دليلي وجود دارد. آخر کلام بگويم کسي که بخواهد در راه باشد خداوند تبارک و تعالي خودش استاد وي مي شود و راه را برايش روشن مي کند و جاده هايي را که بايد انتخاب کند، جلوي راهش قرار مي دهد. آيه قرآن است که: اگر ايمان آورده و تقوا پيشه کنيد خداوند به شما فرقان مي دهد، فرقاني که بتوانيد حق را از باطل تشخيص دهيد. البته من استادان متعددي داشتم. از تمام آنها که براي من زحمت کشيده اند، سپاسگزاري مي کنم.
اگر کسي بخواهد وارد اين راه بشود و به حقيقت وجودي خودش برسد چطور بايد اين راه را طي کند تا سرگردان نشود؟
خداوند براي ما مقرر کرده که در طول حيات خود در دنيا 3علم را کسب کنيم. متاسفانه اکثر ما علومي را که در اين دنيا فرا مي گيريم علوم دانشگاهي است که البته مخالفش نيستم. من هم رفته ام و اين علوم را کسب کرده ام و آنقدر مدرک دانشگاهي کسب کرده ام که بتوانم يک ديوار را با آنها پر کنم. ولي علمي که خداوند از ما انتظار دارد يکي علم قرآن است ، ديگري علم اخلاق و علم سوم هم علم احکام است. در علوم قرآني استاد من سرکار خانم لطفي و در اخلاق سرکار خانم خليلي بودند ولي هنوز فرصت نکرده ام احکام را در خدمت استادي تلمذ کنم بلکه موردي و براساس نياز احکام مربوط را فرا گرفته ام.
چه خلايي براي بانوان در جامعه وجود دارد و گره حل آن چيست؟
مهمترين گره عدم شناخت الگو است. متاسفانه اين گره را برخي از خانمها خودشان ايجاد کرده اند و آن هم عدم تلاش براي شناخت الگوهاست و براي شناختن اين الگوها هم قدمي بر نمي داريم و نمي دانيم چه کساني از عالم غيب ما را ساپورت مي کنند، آنها را نمي شناسيم و به خاطر همين به آنها تکيه نمي کنيم و چون آنها را نمي شناسيم دل مي دهيم به عالم غرب ، به الگوهايي که [کل من عليها فان...] همه از بين رفتني هستند، بايد قرآن را هضمش کنيم. خيلي از هنرپيشه هاي غربي را که من الان خجالت مي کشم در مقابل نام استادانم سرکار خانم لطفي و سرکار خانم خليلي نام اينها را بياورم به عنوان الگو گرفته ايم. مي بينيم آرايش آنها چطوري است ، لباس پوشيدن آنها را کپي مي کنيم. براي يک مجلس عروسي آخرين ژورنال ها و بورداها را مي بينيم و از آنها الگو مي گيريم ، اما نمي آييم کتاب امام صادق ع را باز کنيم و حقوق زن را در اسلام مطالعه کنيم.
حد و حدودها را براي خود رعايت نمي کنيم چون کنترلي روي نفسمان نداريم ، مثل اسبي که چهار نعل در حرکت است ، آن افساري که براي مهار اسب است بر گردن ما انداخته شده است و اين اسب نفس ماست ، در بيابان و خار و خاشاک مي رود و ما زنجير بر گردن به دنبالش روانيم.
مشکل اين است که ما الگوها را نمي شناسيم ، شناختي از بانو حضرت زهراس و خانم حضرت زينب س نداريم ، فقط سالگرد ميلادشان ، يک مولودي مي رويم و هفته زن براي مادرمان کادويي مي خريم يا به يک سخنراني درباره حضرت زهراس گوش مي کنيم ، اما کتاب «فاطمه فاطمه است» دکتر شريعتي و ديگر کتب نوشته شده در خصوص سيره حضرت زهراس را نمي خوانيم ، لذا به معرفت نمي رسيم و رشد نمي کنيم و به کمال دست نمي يابيم ، زيرا در گل نفس گير کرده ايم.
در بحث اخلاق و عرفان ، نقش مربي عامل تا چه حد تاثيرش بيشتر است؟
قطعا تاثير کلام مربي عامل از غيرعامل بيشتر است ، کسي که عامل به حرفي باشد که مي زند، حرف او به دل مي نشيند. قرآن گروهي از مردم را تيزبينان معرفي مي کند، من فکر مي کنم اينها همان اولي الالباب هستند که اين لغت ، شيرين ترين لغت در قرآن براي من است و تيزبيني را خدا به همه داده ولي بايد از آن استفاده کرد.
يادم مي آيد 16 ساله بودم که با شوهرم در دانشگاه آشنا شدم. هر وقت که ايشان براي آشنايي بيشتر به ديدنم مي آمد، من خيلي تيزبينانه به رفتار و کردار او دقت مي کردم که ببينم آيا او مردي هست که بتوانم تا آخر عمر با او کنار بيايم. به هر روشي شده ، او را امتحان مي کردم. يک روز چشم پاکي او را و روز ديگر صداقت در گفتارش را مي سنجيدم تا اين که اين آشنايي به ازدواج منجر شد. در کارهاي مربي خود نيز دقت مي کردم ، چون مي خواستم راه را پيدا کنم. يادم مي آيد روزي به يکي از استادان خود گفتم که من آمده ام که برسم ، واقعا همين جا از تمام استادانم متشکرم ، ولي حرف اساتيدي که به آنچه مي گفتند، عمل مي کردند، تاثير بيشتري در من مي گذاشت ، هر چند الان از لحاظ فيزيکي نمي توانم به آنها ارتباط نزديکي داشته باشم ، اما از نظر روحي تمام مدت ، حضور آنها را که واقعا شايسته اين مقام بودند، پشت ميز کلاسهايم ، زماني که قرآن مي خوانم ، حس مي کنم.
در نهايت استاد خود را در اين مسير پيدا کرديد؟
بله الحمدلله توانستم ، با يکي از آنها مدت طولاني اي بودم ، اين اجازه را خداوند به من داده بود که مدت طولاني تري با او باشم و اما اين توفيق در خصوص يکي ديگر از استادانم که خيلي دوست داشتم بيشتر کنارم باشد، حاصل نشد. ولي هيچ کدام نتوانستند اين عطش را از من بگيرند، من خيلي عطش رسيدن داشتم. خيلي گريه کردم که خدايا من تشنه معرفت و بندگي توام و هيچ کس نمي تواند مرا سيراب کند. هر جا مجلس يا سخنراني بود، شرکت مي کردم ، شايد کمي از عطش مرا کم کند، اما اينها هم تشنگي مرا از بين نمي برد، فکر مي کنم ان شائالله خود آقا تشريف بياورند تا تشنگي همه ما را برطرف کنند و ما از سرچشمه حکمت ايشان ، نياز معنوي خود را رفع کنيم.
نقش ولايت را براي رسيدن ايشان ، در چه حد مي دانيد؟
تنها راه رسيدن به مقصد، حرکت در صراط ولايت و رفتن زير چتر ولايت است ، راهي بجز ولايت نيست اگر باشد بن بست است.
شناخت مردم را نسبت به امام زمان عج و ضرورت اين شناخت را چگونه مي بينيد؟
همه دوست دارند ايشان را ببينند و من هميشه دعا مي کنم در موقعيتي باشم که او مرا ببيند اما با لبخند. چون حضرت قادر است همه جا باشد و همه را ببيند. من اگر او را ببينم ، با چشمي دنيوي ديده ام با چشمي که وقتي مي ميرم ، مي رود زير خاک و از بين مي رود، پس به دنبال اين باشيم که امام زمان عج از اعمال ما راضي باشد و پرونده ما را با تبسم بنگرد. (در حالي که مي گريست گفت) خيلي دوست دارم کسي به من پيغام دهد که خدا و امام زمان عج از من راضي اند، اين تنها آرزوي من است.
شما براي مادران چه توصيه اي داريد، اين که فرزندان خود را چگونه تربيت کنند؟
پيام من به مادران اين است که الگو باشند و اينقدر به بچه ها نگويند اين کار را بکن ، آن کار را نکن ، اينجا برو، آنجا نرو. مادر بايد اول به خودش برسد و درون خودش را پالايش کند، چون خداوند قول داده است اگر تو درونت را درست کني ، من بيرونت را درست مي کنم. اگر شما الگو باشيد، خود شما يک جامعه هستيد. مردم امريکا مي گويند که سيب از درخت زياد دور نمي افتد، اگر شما خوب باشيد، هم شما و هم بچه هايتان موفق خواهند بود. امام فرمود ما مکلف به عمل هستيم نه مکلف به نتيجه ، حضرت نوح وظيفه پدري خود را ادا کرد، ولي نتيجه آن شد که مي دانيم ؛ به مرحله اي برسيم که آسوده خاطر باشيم.
وظيفه خود را به عنوان مادر انجام داده ايم و وجدانمان راحت باشد. در آن صورت ديگر نگراني نداريم که چه شد يا چه نشد. اگر وظيفه خود را خوب انجام ندهيم ، هميشه در نگراني و هراس هستيم و بعد نمي توانيم بگوييم که من کار خودم را کردم ، اما اين شد. خداوند فرزندان ما را بيشتر از ما دوست دارد.
من هميشه به خودم يادآوري مي کنم که وظيفه ام را انجام داده ام ، اما وقتي خيلي نگران آينده بچه ها مي شوم ، ندايي دروني به من مي گويد تو کار خودت را بکن ، بقيه اش با من.
حقيقت را چگونه مي بينيد؟
حقيقت تنها لغتي است که در اين مرحله از زندگي ام مي توانم معني آن را بگويم.
حقيقت قرآن است ، از اين حق تر و گوياتر و زنده تر، هيچ مونسي نزديک تر به خودم نمي شناسم. هر چه مي گويد حق و حقيقت است. 1400 سال پيش نوشته شده ، ولي با دنياي امروز من مي خواند؛ چون هر سوالي داشته باشم ، پاسخ مرا مي دهد.
چه توصيه اي براي بانوان داريد؟
راه قرآن و راه خدا را برويد. ممکن است براي خيلي ها اين ذهنيت ايجاد شود که خيلي با قرن 21 هماهنگ نيست پس دنيا را چکار کنم؟ من در موقعيتي بودم که در گذشته اين حرف را به خودم بزنم و حالا که چند سال مي گذرد، مي خواهم بگويم که براي من نتيجه کار چه شد؟ ممکن است اين راه سخت باشد و جنگ و جدال زيادي در آن باشد، اما يادتان باشد که وقتي خودتان را به نيرويي وصل مي کنيد که بالاتر از آن نيرويي نيست و صاحب کمال ، جمال و حکمت است ، عليم و بصير است ، خيلي از اين تنشهايي را که در وجودتان قبل از افتادن در اين جاده است و شما آن را لمس مي کنيد؛ او از بين مي برد همان طور که براي من حجاب ذبح اسماعيل بود، بالاتر از اين کار تا به حال در زندگي ام نکرده ام ، ولي اينقدر راحت شروع کردم که باورم نمي شد. با خودم گفتم خدايا يک روز. يک روز تا چهل روز با خدا معامله کردم ، گفتم تو گفتي و من هم اطاعت کردم ، من با اين فرهنگ بزرگ نشده ام ، براي من سخت است ، خودت قول دادي که چهل روز من عملم را براي شما خالص کنم ، بقيه اش با خود شما. من چهل روز مداومت کردم بقيه اش با خودت. اگر نشد، روز قيامت به من نگو چرا نشد من کار خودم را کردم ، تو هم کار خودت را بکن. به چهل روز که رسيد، دعا کردم خدايا اگر روزي اين حجاب مي خواهد از سر من پايين بيايد، آن روز را آخرين روز عمر من قرار بده و نگذار دوباره به وادي جهل برگردم و از اين لحظه به بعد هيچ وقت آرزو نکردم که کاش حجاب نبود. در گرم ترين روزها و سخت ترين موقعيت ها، در زميني که همه روي آن راه مي رفتند، من احساس مي کردم در اين وادي يک قدم بالاتر راه مي روم. وقتي در مجالسي که هيچ رنگي از خدا، قرآن ، نهج البلاغه ، زهراس ، زينب س ، ائمه ع و ولايت نبود، دنيايي که دنياي قبلي خودم بود و من با ذهنيت و طرز فکر آنها آشنا بودم ، دنياي سبک و روزمره و سطحي ، حتي در مجالسي که بايد در آنجا مي بودم ، هيچ وقت دلم نمي خواست کاش مثل اينها بودم. هر کس راه بيفتد دست رحمت خدا با اوست.
حقيقت ، قرآن است از اين حق ترگوياتر و زنده تر هيچ مونسي نزديک تر به خودم نمي شناسم

من وظيفه ام را انجام داده ام
خداوند در قرآن کريم حد و حدود حجاب را مشخص کرده است و ما هيچ گلي به سرمان نمي زنيم که حجاب را رعايت مي کنيم. من اگر حجاب را انتخاب کرده ام ، هيچ کاري براي خدا نکرده ام مثل اين که شما سرپرست يک خانواده ايد و موظف هستيد مخارج خانواده خود را تامين کنيد، اين وظيفه شماست و حجاب مسووليت و وظيفه ماست.
چادر در ايران يک نشانه است و من مي بينم که خيلي از اين نشانه ها به سنت برمي گردد و من به دنبال سنت نيستم. من در پي حقيقت هستم ، به دنبال آنچه خداوند از من مي خواهد. شايد در ايران براي برخي جوان حجاب به شکل چادر سنگين باشد، بخصوص با آنچه دور و برشان مي بينند. او مي تواند از يک روسري سفيد، يک مانتوي بلند و يک شلوار جين راحت که حدود خداوند را هم رعايت کرده باشد، استفاده کند. احتياجي نيست مثل يک زني که طبق سنت خانواده چادر سر مي کند، او هم براي شروع اين کار را بکند. خيلي زيباست که حجاب را در همه جاي دنيا رعايت کنيم. من کسي هستم که در غرب بزرگ شده ام و دائما در سفر هستم. چادر هميشه با من نيست ، اما حجاب هميشه با من است چيزي شيرين تر و لذيذتر از حجاب نمي شناسم.

میون شهر قصه مون صدای آشنایی نیست
تو جاده های عاطفه نشون ردپایی نیست
ستاره ی ترانه رو کسی دیگه تو شب ندید
یکی رو دفتر چه ی عشق با رنگ تیره خط کشید
قلبای آدمای شهر خونه های سنگی شدن
تموم کوچه هامونم مسیر دل تنگی شدن
.
.
.
تو این هیاهوی مهیب کسی به فکر دل نبود
کسی به یاد غربت این همه سوت دل نبود
حالا تو این شب بزرگ مثه یه سایه بی کسم
می خوام بیام ببینمت باید به خونت برسم
.
.
.
دلم گرفته بازم 
دلم می خواد فریاد بزنم
به همه چی فکر می کنم ![]()
به .................................................
خدایا................................
دوباره مرور میشه زندگیم جلوی چشام![]()
با خودم فکر میکنم
اگه کنترل زندگیامون دکمه ی برگشت داشت چییییییییی می شد 
دلم می خواست الان 9 ساله بودم![]()
از همون سن و سال کم و کاستیهامو جبران می کردم
حالا که فکرشو میکنم میبینم خیلی نفهم بودم![]()
خیلی جاااااااااااااهل بودم
از زندگی هیچ چی نفهمیدم
بغض گلومو فشار میده یه چیزی هم روی قلبم سنگینی میکنه
نمی دونم چیه
تو دنیای واقعی دوستی داره معنی خودشو از دست می ده چه برسه به دنیای مجازی اینترنت.به کدوم دوست می شه اعتماد کرد؟هان
که نشون میدن
من اینجا فقط به یه نفر اعتماد کامل دارم
قبلا راحت به همه اعتماد میکردم ولی تجربه بهم نشون داد که.....................![]()
یه عالمه دوست دارم که حتی حوصله ی شمردنشونو ندارم ولی در حقیقت هیچ
دوستی به جز خدا ندارم
![]()
با خودم می گم آخه به شما چه ربطی داره که من الان خوشحالم یا دارم از غصه
دق میکنم
اما باز می نویسم![]()
آیا با نوشتن تغییری در حال من حاصل می شه![]()
دفتر خاطراتمو ورق می زنم
چندین ماهه پیش نوشتم امروز می خوام تغییر کنم اما تا امروز.................
می دونم دارم حرفای بی ربطی می زنم
به خاطر اینه که خیلی فکرم مشغوله
دلم می خواد از این رو به اون رو بشم
می خوام فردا که چشامو باز میکنم
یه روز نو و تازه ای رو پیش روم ببینم
می خوام مایه ی افتخار باشم هم برای خودم و هم برای همه ی آدمایی که
دوستشون دارم
می خوام از این به بعد افسار نفس و عقل و احساسمو محکم توی دستام بگیرم
می خوام بیشتر از قبل مواظب خودم باشم
اینا همش می خوامه.....اما کی به این (می خواما) عمل کنم خدا می دونه.......
فردا روز تازه ایست روزی شبیه عید ![]()
دوست دارم فردا رو 
سر قولم هستم
مصاحبه ی خانم آرینو میگم ...حتما دفه ی بعد می زارمش
فکر میکنم باید یه چند وقتی از فضای اینترنت دور باشم
روحیه ی من تغییر و تحول اساسی لازم داره
اینبار می خوام یه خاطره ی جالب براتون تعریف کنم که البته نکته ی اخلاقی هم داره![]()
من و نکته ی اخلاقی؟؟؟؟![]()
تعجب نکنید این ماجرا مربوط به دوستمه ![]()
یه وقتایی پیش میاد که همه ی زمینه ها برای گناه کردن ما آدما فراهمه و وسوسه های شیطون هم مدام توی گوشمون زمزمه میشه.
مثه وقتی که میخواییم پشت سر کسی غیبت کنیم یا یه فیلم یا سی دی فاسد به دستمون میرسه یا هر چیز دیگه ای .
اینا موقعیتایین که وسوسه کنندن اونوقته که با یه اراده ی قوی باید خودمون رو از اون ورطه بکشیم بیرون و موقعیت رو تغییر بدیم.
تو این روزگار موقعیت های گناه فراوونه ولی ما باید زرنگتر از شیطون باشیم و پوزشو به خاک بمالیم![]()
من زمانی که توی آزمون های آزمایشی واسه کنکور شرکت می کردم با پشت کنکوریای زیادی توی اون آموزشگاهی که می رفتم آشنا شدم.
با یه خانمی دوست شده بودم که اکثر وقتا موقع آزمون نزدیک هم دیگه میشستیم خاطره ی جالبی تعریف کرد که من متاثر شدم می خوام این ماجرایی که خیلی وقت پیش برای این دوستم اتفاق افتاده بود رو براتون تعریف کنم
وقتی که سی دی افتضاح یکی از بازیگرا پخش شده بود
هر جایی که می رفتی صحبتش بود و همه از اون سی دی حرف می زدن بعضیا که خودشون اون سی دی رو کپی می کردن و به دوستاشون می دادن یعنی عامل تکثیرش بودن ![]()


شوهراین رفیقم توی صدا و سیما کار می کنه میگفتش تازه که این خبر داغ همه جا پخش شده بود توی محل کارشم صحبتش بوده و این بحث داغ نقل بیشتر مجالس بوده
ولی شوهر دوستم اصلا به این موضوع اعتنا نکرده بود و سعی کرده بود که برای دیدنش کنجکاو نشه
تا اینکه یه روز خواهر زادش میگه :
دایی ٫ من یه سی دی جدید گرفتم برو ببین .![]()
موضوعش رو میپرسه اما خواهر زادش درباره موضوع سی دی چیزی نمیگه
شوهر دوستم هم سی دی رو برمیداره میبره خونه و میزاره سر کیس کامپیوتر و میره به کاراش برسه
از قضا دوست بی خبر من میاد سراغ کامپیوتر و این سی دی رو می زاره و میبینه که :
بـــــــــــــــــــــــــــــلــــــــه این همون مستند مشهوره
خیلی زود سی دی رو در میاره و می زنه زیر گریه
و به شوهرش میگه که این سی دی چه مزخرفیه و اینا .
شوهرشم سی دی رو میشکنه و از بین میبره
بدون این که فکر کنه اگه خواهرزادش بیاد و سیدیشو بخواد ٫ ببینه از سی دی خبری نیست چه قدر عصبانی میشه
به این جای صحبتش که رسید خیلی از این کار شوهرش خوشم اومد و تو دلم گفتم :
باریک الله خوب کاری کردی![]()
از یکی از مراجع تقلید مطلبی رو در مورد همین موقعیت ها خوندم.برداشتی که از گفته های ایشون کردم این بود که در این جور مواقع مهم نیست که مورد فساد انگیز مال چه کسیه .
باید از بین بره تا موجب فساد دیگران نشه .
آهان راستی یه چیز دیگه
تا حالا چه کسی و چه چیزی شما رو بیشتر از همه به خدا نزدیک کرده؟
نماز و قرآن و نهج البلاغه بیشتر از همه منو به خدا نزدیک میکنه و کسی که
باعث شد من به خواست خدا تغییرات اساسی بکنم خانم آرین بود که
پارسال اومده بود کوله پشتی
دفه ی بعد دو تا مصاحبه ی تقریبا طولانی و جالب از ایشون می نویسم
بعد از اذون صبح پرده ی اتاقمو زدم کنار و محو آسمون شدم دم صبح آسمون چه قدر قشنگه به خصوص اگه ابری هم باشه ![]()
نماز صبحمو که خوندم احساس کردم که داره بوی بارون میاد
خیلی سریع دویدم توی ایوون و دیدم که نم نمک داره بارون میاد بوی بارون دیوونم میکنه خدا می دونه من چه قدر عاششششق بارونم
این احساس قشنگ وقتی اوج گرفت که صدای قرآن خوندن بابام به گوشم رسید![]()
نمی دونید چه لحظاتی رو پشت سر گذاشتم خییییلی حس قشنگی بود امیدوارم همتون تجربش کنید
با خودم قرار گذاشتم که بیشتر از قبل به قرآن رو بیارم
بهتون پیشنهاد میکنم شما هم از این قرارا با خودتون بزارین اگه خودمون به فکر خودمون نباشیم پس کی باشه؟؟؟این ما هستیم که باید مسیر زندگیمون رو درست انتخاب کنیمو درست قدم برداریم
دوستان امروز مطالبمو توی دو تا پست نوشتم
پست پایینی رو به مناسبت تولد حضرت فاطمه(س) نوشتم
یادتون نره بخونیدش البته اگه دوست داشتین
من با اشتیاق خیلی زیاد مطالبی که درباره ی زهرا(س) پیدا می کنمو می خونم
آخه عاشقشم![]()
در ضمن همین جا لازم می دونم که از مامان و بابام به خاطر اسم قشنگی که برام انتخاب کردن تشکر کنم و دستشونو می بوسم![]()
زهرا یکی از بهترین و زیباترین اسماییه که توی دنیا و آخرت وجود داره![]()
خلاصه که پست پایینی رو به خاطر بسپارید
و اما برم سراغ حرفای امروز خودم
یه وقتایی که اسم آزاده نامداریو میاوردم دوستام میگفتن این کیه دیگه؟؟؟
منم اینجوری
می شدم و بعد براشون توضیح میدادم
دفه ی پیش که اسمشو توی وبم آورده بودم بعضی از دوستان پرسیده بودن
نامداری کیه ؟![]()
عمه ی منه![]()
خب مجری برنامه ی تازه هاست که از شبکه ی اول پخش میشه دیگه
ایناهاش شناختی ؟؟؟؟؟؟![]()
یه وقتایی ازش خوشم میاد(فقط یه وقتایی
)
اینجا هم بعضی وقتا ازش یاد میکنم
یه مژده هم برای رادیو دوستان و طرفداران برنامه های رادیویی
یکشنبه دهم تیر توی برنامه تازه ها نومداری
با آقای ساکی درباره ی برنامه ی (رادیوی خانواده) با اجرای مریم جلینی
و امیر منوچهری
صحبت کرد این برنومه قراره پنج شنبه ها از سیمای خونواده پخش بشه و نگاه طنز به موضوعات اجتماعی داره خلاصه که خیلی توووووووووووووپه به خصوص اینکه مریم و امیر هفتاییا اجراش می کنن
نومداری
گفتش مجریای این برنومه از دوستای صمیمیشن و در ضمن ازدواج مریم جلینی و امیر منوچهری رو هم بهشون تبریک گفت ![]()
خوشبخت بشن انشالله به پای هم پیر شن
من هم بهشون تبریک میگم و برای همه ی جوونا آرزوی خوشبختی میکنم
تازه خبر اینکه :![]()
تابستونه و خیال مامان خانوما از بابت درس و مدرسه ما راحته
و.......................................
اصولا تعطیلات که فرا می رسه سطح توقعات جامعه از ما بالا رفته و چشم دیدن بی کار نشستن و استراحت کردن ما را ندارن و هی تعطیلات را توی سر ما کوبیده
و می گن
حالا که تعطیل شدی پس زحمت ظرفا رو بکش.
حالا که تعطیل شدی پس ناهار امروز باتو.
حالا که اوقات فراغتت زیاده بد نمیشه اگه یه جارو به اتاق بکشیا
در زمینه ی آشپزی که زیاد وارد نیستم اما در مورد بقیش ای به روی چشم مامان خانوم یه عمر شما واسه ما زحمت کشیدی حالا دیگه وقتشه که ما رومونو کم کنیم
بالاخره ما هم باید خونه داری یاد بگیریم تا پس فردا پشت سرمون حرف در نیارن که عروس فلانی کار بلد نیست![]()
![]()
با تجربه ها می گن یه دختر باید از هر انگشتش هزارتا هنر بریزه (مثله من)
وگرنه می ترش....................![]()
![]()
بگذریم ![]()
دفه ی پیش از روی کنجکاوی درباره ی داداشی برنامه ی با بچه های ایران که از شبکه ی جام جم پخش میشد پرسیده بودم
سوال کرده بودم که :
آیا صداپیشه ی عروسک داداشی رو دیدین و ازش چیزی می دونین؟؟
ایشون خانوم سمیه رهنمون هستن که با گروه کودک و نوجوان فعالیت های زیادی داشته
خودتون قضاوت کنید با این طوماری که من نوشتم البته با پست پایینی حساب کردما اگه تا سال دیگه هم این وبو به روزش نکنم جای هیچ گله و شکایتی نیست(حالا کی گله و شکایت کرد
)
(همچین گفتم حس خوب مادر بودن که انگاری خودم تجربش کردم
)
اگه ما آدما به خصوص ما خانوما فاطمه رو الگوی خودمون قرار بدیم و از زندگی ارزشمندش گلای زیادی بچینیم
و ازش یاد بگیریم مطمئنا بهترین راه رو برای زندگیمون انتخاب کردیم و محکم و با اطمینان خاطر در این راه قدم بر می داریم.
منبع مطالب قشنگی که اینبار نوشتم سایت یا زهراست که در قسمت پیوند ها می تونید ببینید حتما به این سایت سر بزنین مطالب آموزنده ای درباره ی گل خوشبوی پیامبر نوشته
سازش با مشكلات و سختىها در طول زندگى
رسول خدا فرمودهاند از بركات اخلاقى و فكرى زن خوب اين است كه هزينه و مخارجش كم باشد. (1) و در ادارهى خانه و صرفهجويى در مصرف، ياور و همكار شوهر به حساب مىآيد. (2)
تمام اين ويژگيها در وجود مبارك حضرت زهرا جمع بود و آن حضرت با مديريت لازم و با صبر و بردبارى، همهى تلخيها را به كام على عليهالسلام شيرين مىكرد و در برابر مشكلات مالى عقبنشينى نمىنمود.
حضرت على عليهالسلام مىفرمايند:
تزوجت فاطمة عليهاالسلام و ما كان لى فراش، و صدقتى اليوم لو قسمت على بنىهاشم لو سعتهم. (3)
من در حالى با حضرت زهرا ازدواج كردم، كه زيراندازى در خانه نداشتم، در حالى كه در همان تاريخ احسان و بخشش من به نيازمندان بقدرى زياد بود كه اگر به بنىهاشم تقسيم مىشد همهى آنان را غنى و بىنياز مىكرد.
اين حديث نشان مىدهد كه فاطمه عليهاالسلام دختر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله با چه مشكلاتى در خانه على عليهالسلام دست و پنجه نرم كرده و خم به ابرو نياورده است.
و در يك روايت ديگر از طريق امام صادق عليهالسلام از جابر بن عبداللَّه انصارى نقل شده كه: روزى رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله به خانه دخترش فاطمه عليهاالسلام وارد شد، ولى زهرا را در حالتى ديد كه در نتيجه چشمان مباركش پر از اشك گرديد، زيرا لباس آن حضرت بسيار نامناسب بود. زهرا با آن وضع از يك طرف مشغول آرد كردن جو و تهيهى نان و از طرف ديگر به بچهاش شير مىداد، پيامبر الهى فرمودند:
اى دختر عزيزم! اينگونه تلخيها را در دنيا براى رسيدن به پاداش و شيرينيهاى اخروى پذيرا باش و صبر و بردبارى را از دست نده. آن بانوى گرامى اسلام گفتند:
يا رسولاللَّه الحمداللَّه على نعمائه، والشكر على آلائه، فانزل اللَّه و لسوف يعطيك ربك فترضى. (4)
اى رسول خدا! سپاس خدايى را كه نعمتهايش را ارزانى داشته و باز شكر در برابر عطاياى بىپايان الهى. در اين حال اين آيه نازل شد كه اى پيامبر! ما آن قدر پاداش خواهيم داد كه راضى شوى. (5)
اين حديث و قضيه تاريخى نشان مىدهد كه فاطمه عليهاالسلام دختر رسول خدا در برابر مشكلات و نارساييهاى مالى هيچگونه تغيرى نداشت و سپاس الهى را بجا مىآورد.
حضرت زهرا در كنار ساير تحملات خود در برابر سختيها، روزهاى زيادى را به گرسنگى گذرانيد، ولى دردش را به كسى نگفت و حتى به رخ على عليهالسلام نياورد و تا دم مرگ و شهادت چيزى از شوهر درخواست نكرد.
دختر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله در خانه مولى على عليهالسلام با سختيها انس گرفت و درد گرسنگى چشيد و بچههايش را نيز با اين روش عادت داد، تا رنگ رخسارشان از ناتوانى و گرسنگى زرد شد....
حضرت امام باقر عليهالسلام از جابر بن عبداللَّه انصارى نقل مىكنند كه روزى پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله وارد خانهى دخترش شد و پس از سلام و احوالپرسى فرمود:
مالى ارى وجهك اصفر؟ قالت: يا رسولاللَّه! الجوع... (6)
چرا رنگ رخسارت اين قدر پريده است؟ فاطمه عليهاالسلام گفت: اى پيامبر خدا! از گرسنگى به اين حالت افتادهام...
اين حديث نشان مىدهد كه وضع فاطمهى زهرا عليهاالسلام از گرسنگى به جايى رسيده بود، كه رنگ رخسارش تغيير يافته بود، و پدر بزرگوارش با ديدن او نگران گرديده و از عوامل پريشانى درونى و تغير چهره سؤال نموده است.
و از سوى ديگر مىدانيم كه آن بانوى عزيز اسلام تا به يك حالت اضطرارى نمىرسيد، گرسنگى خود را حتى به پدرش رسول گرامى اسلام نيز نمىگفت.
در يك داستان ديگر آمده است: پيامبر الهى روزى به خانه على بن ابيطالب عليهالسلام آمد، تا با فرزندانش ديدار كند، در اين هنگام با امام حسن و امام حسين عليهالسلام آمد، تا با فرزندانش ديدار كند، در اين هنگام با امام حسن و امام حسين ملاقات نمود، آنان زبان به شكوه باز كردند و گفتند: اى بابا! اى رسول خدا! به مادرمان بسپار كه به ما غذا دهد و ما را گرسنه نگه ندارد. رسول خدا كه خود در اين حال از درد گرسنگى سنگ به شكمش بسته بود، به فاطمه عليهاالسلام گفت:
«اطعمى ابنى» قالت: «ما فى بيتى شىء الا بركة رسولاللَّه....»
به بچههاى من طعام ده. زهرا گفت: بابا! در خانهام چيزى جز بركت تو نيست....
چون پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله سخن زهرا عليهاالسلام را شنيد، با آب دهانش بچهها را به بازى گرفت و مشغول كرد و از اين طريق آنان را به خواب شبانه وادار ساخت.... (7)
از اين حديث نيز استفاده مىكنيم كه فاطمهى زهرا عليهاالسلام در طول خانهداريش چه روزگار سختى را گذرانيده و گرسنگى را براى خود و فرزندانش پذيرا گشته است.
قبول شدن یا نشدن
مسئله این است؟؟؟؟![]()
راستشو بخواین بعید می دونم که قبول...............![]()
بی خیال
نمی خوام پیش داوری کنم و آبروی اعتماد به نفسمو ببرم![]()
حالا خدا رو چه دیدی شایدم قبول شدم![]()
بابام میگفت تو فعالیت خودتو کردی
انشالله که قبول میشی![]()
توی حوزه ی امتحانی ما چند تا مراقب همش بالا سرمون هوامونو داشتن و بعضی وقتا هم چپ چپ نیگامون می کردن اما دوستم میگفت توی حوزه امتحانی اون اصلا اینطوری نبوده بچه ها راحت با هم دیگه حرف میزدن
حتی دوست من به یکی از بر و بچه هایی که اونجا بوده گفته فلان سوالت غلطه اونم پاکش کرده که نمره منفی نیاره
مراقبشونم خیلی باهاشون راحت بوده
دیشب تا بعد از نماز صبح بیدار بودم
از ساعت حدودا چهار تا شیش و نیم خوابیدم![]()
اگه من دیشب تا صبح بیدار بودم فقط به خاطر یه ذره اضطرابی بود که بهش دچار شده بودم![]()
تو این چند وقته تلوزیون و رادیو هم که اینقد تو گوشمون کنکور کنکور می خوندن که اضطرابمون بیشتر میشد
منم که حساااااااااااااااااااس![]()
ولی در کل من زیاد مضطرب نمیشم و کلا خیلی خونسردم
به طور مثال :
فرض کنید شبای امتحان ترم آخره
ساعت 11 شبه و من لم دادم روی مبل و به تلوزیون چشم دوختم و اصلا به امتحان فردا فکر نمیکنم
فردا ساعت 7 صبح بیدار میشم در حالی که 10 صبح امتحان داریم و من هم هیچی نخوندم با خونسردی و آرامش هر چه تمام
تازه کتاب را از قفسه بیرون میاورم و ابتدا به عکس هایش نگاه میکنم
سپس با نگاه به ساعت یادم میوفته که
ای وای امتحان![]()
و در همین حال بدون اینکه لبانم تکان بخورند به صفحات کتابم خیره می شوم.![]()
البته نگاهم در کتاب و فکرم جای دیگر است![]()
توی این چند ماهی که همه پشت کنکوریا حداقل روزی شیش هفت ساعت واسه
کنکور می خوندن من اینقده بی خیال درس بودم که شاید باورتون نشه.هر دفه که
کنکور آزمایشی یا امتحان داشتیم بعد از امتحان دوستام میپرسیدن امتحانتو چی کار
کردی؟خوب بود یا نه؟حالا فکر کنین من هیچی نخونده بودم در عین حال نیشم تا بنا
گوش باز بود و می گفتم خیلی خوب بود حتما نمره خوبی میارم دوستم می گفت
اعتماد به نفست منو کشته .
هر نمره ای که می گرفتم حتی اگر هم نمره چندان
خوبی نبود برای من ارزش داشت چون همونشم از سرم زیاد بود.![]()
حالا دیگه از بحث کنکور و امتحان و درس و کوفت و زهر مار بیایم بیرون که چندشم
میشه.![]()
یه سوال ؟؟؟
این سوالو خیلی وقت پیشا می خواستم ازتون بپرسم
من اسم برنامه ی با بچه های ایران که از شبکه ی جام جم پخش می شد رو شنیده بودم ولی ندیده بودمش
تا اینکه دو سال پیش رفتیم مدینه و مکه و من اونجا تونستم این برنامه رو ببینم.
تقریبا سه چهار قسمت این برنامه رو دیدم.
از اون داداشی خوشم اومد.
همون که می گفت داداش پورنگ دووووووووووچت دارم
آیا صداپیشه ی عروسک داداشی رو دیدین و ازش چیزی می دونین؟؟
اگه ازش با خبرین حتما به سوال من جواب بدین ممنون میشم
در ضمن تا جواب این سوالی که پرسیدمو نگیرم
از آپ تو دیت بعدی خبری نیست
این یک تهدید جدیه![]()