|
یه گاز از سیب سرخ و آبدار دوستی
|
ریاضی و روانشناسی و تاریخ ادبیات و دینی
اینا امتحاناییه که تا حالا پشت سر گذاشتم
تا اینجا فقط تاریخ ادبیاتو افتضاح دادم
شاید بگی درسه به این راحتی آخه چرا...؟
اما به دلیلی نتونستم خر بزنم
و به قول مریم خره منو زد![]()
یه خاطره دست اول
واسه امتحان داخلیامون فرش و موکتای نمازخونه رو جمع کرده بودنو
به جاش صندلی تک نفره چیده بودن روز امتحان که رسید اول دومیارو فرستادن سر کلاساشون و سومارو هم فرستادن نمازخونه واسه امتحان.![]()
من بنابر عادت همیشگی که وقتی میرفتیم نمازخونه کفشامونو در میاوردیم تا بریم نماز بخونیم کفشامو در آوردم و جفت کردم
و وارد نمازخونه شدم واسه خودم داشتم راه میرفتم که یهو چشمم افتاد به یکی از معلمامون که داره به پاهای من نگاه میکنه و می خنده...یه نیگا به پام انداختم و گفتم وااااااااای زهرای ضایع...کفشات کو؟![]()
بدو بدو خودمو رسوندم به جاکفشیا و کفشامو پوشیدم تا آخر امتحانم همش نیشخند میزدم(مثه ...)![]()
هنوزم وقتی یادم میوفته که بدون کفش وسط سالن امتحان راه می رفتم خندم میگیره